{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستشوگرفتم بردم پیش خدا...گفتم خداجون من اینومی خوام ...

دستشوگرفتم بردم پیش خدا...گفتم خداجون من اینومی خوام ...
خداگفت من یکی بهترازاین روبرات سراغ دارم...
گفتم نه فقط همین...خداگفت اون خیلی سرترازاینه...
پامومحکم زمین کوبیدم وگفتم فقط همین...
خدادرگوشم آهسته گفت..آخه اون قول یکی دیگه روازم گرفته...:'(
khas
دیدگاه ها (۱)

Yuna and school number 7 (part ¹⁴ )با خنده ای گفتم :_.«بله ؟...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۲ *رویا*اون خیلی جذابه ؟ اره خیل...

پارت1

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p16از رستوران خار...

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

★彡   Part 21 彡★ ناگهان، غریزه ای در وجودم من رو وادار به تاب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط