سلام ای همدمم
سلام ای همدمم
با قلبی تکه تکه با تو سخن می گویم
قلبی که سال هاست به انتظار نشسته
پاسخش با خودت
دگر پاسخی برایش ندارم
برای بی قراری هایش
برای بهانه هایش
و خدا چه خوب کرد عظمتت را آشکارم نکرد
و اگر آشکار بود بغض های رسوب شده ی گلویم اشک می شد
کاسه ی صبر انتظارم لبریز میشد
و
آنگاه بود که شاید
قلبم تپش نمی کرد
تپش نمی کرد,برای به انتظار نشستنت
ومن این انتظار را زهری می پندارم
که هرروز و یا هر جمعه آن را به حلاوت مینوشم
و
چه غصه ها که نمی خورم برای
دیدگان خیره
و آنگاه است که می گویم
گناهکارم
گناهکارم برای دیدگان خیره ای که
جهنم را خریدارم می کنند
ای مهربانم
بر بستره ی غلیظ گناهانم دست میکشم
چه کنم که افسوسم ,شرمساریم
تنها برای خود نیست
و
چه فرشته های با عفتی که
عفت را به سراب باغ جهنم می فروشند
باغی که سرابش سیب هایی از جنس
فریب آدمو حواست
و حاصلی جز ندامت ندارد
و
چه سخت است زمانی که سیاهی نامه ام
دیدگانت را به اشک می نشاند
و شاید آن زمان است که دنبال راهی برای بخشوده شدنم
و چه غم انگیز است زمانی که حتی لایق بخشوده شدن
هم نیستم
کاش می توانستم برای دیدنت ,برای اشک هایت
جانم را فدایت کنم
و کم است جان فدا کردن برای تو
و افسوس
که حتی جانم لایق فدا شدنت هم نیست
اما
عظمتت را چه بگویم
که سیاهی افعالم,گناهکار بودنم
در برابرش ضعف می کنندو
فرو میریزند
و چه سخت است به انتظارت نشستن
وقتی می فهمی کسی که به انتظارش نشسته ای چیزی فرا تر از
تصورت است.
به امید دیدارت ای همدم قلب تکه تکه ام.
نویسنده:مائده نوری(بارانا راد)
با قلبی تکه تکه با تو سخن می گویم
قلبی که سال هاست به انتظار نشسته
پاسخش با خودت
دگر پاسخی برایش ندارم
برای بی قراری هایش
برای بهانه هایش
و خدا چه خوب کرد عظمتت را آشکارم نکرد
و اگر آشکار بود بغض های رسوب شده ی گلویم اشک می شد
کاسه ی صبر انتظارم لبریز میشد
و
آنگاه بود که شاید
قلبم تپش نمی کرد
تپش نمی کرد,برای به انتظار نشستنت
ومن این انتظار را زهری می پندارم
که هرروز و یا هر جمعه آن را به حلاوت مینوشم
و
چه غصه ها که نمی خورم برای
دیدگان خیره
و آنگاه است که می گویم
گناهکارم
گناهکارم برای دیدگان خیره ای که
جهنم را خریدارم می کنند
ای مهربانم
بر بستره ی غلیظ گناهانم دست میکشم
چه کنم که افسوسم ,شرمساریم
تنها برای خود نیست
و
چه فرشته های با عفتی که
عفت را به سراب باغ جهنم می فروشند
باغی که سرابش سیب هایی از جنس
فریب آدمو حواست
و حاصلی جز ندامت ندارد
و
چه سخت است زمانی که سیاهی نامه ام
دیدگانت را به اشک می نشاند
و شاید آن زمان است که دنبال راهی برای بخشوده شدنم
و چه غم انگیز است زمانی که حتی لایق بخشوده شدن
هم نیستم
کاش می توانستم برای دیدنت ,برای اشک هایت
جانم را فدایت کنم
و کم است جان فدا کردن برای تو
و افسوس
که حتی جانم لایق فدا شدنت هم نیست
اما
عظمتت را چه بگویم
که سیاهی افعالم,گناهکار بودنم
در برابرش ضعف می کنندو
فرو میریزند
و چه سخت است به انتظارت نشستن
وقتی می فهمی کسی که به انتظارش نشسته ای چیزی فرا تر از
تصورت است.
به امید دیدارت ای همدم قلب تکه تکه ام.
نویسنده:مائده نوری(بارانا راد)
- ۲.۱k
- ۱۲ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط