{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۶۹

پارت۶۹
درسته که زندگی جدیدی و شروع کردن ولی این تازه اول ماجراست و قراره بیشتر از قبل زندگیشون دچار حادثه بشه و اتفاقای زیادی براشون بیوفته

همه چی خوب بود ولی چندروزی میشد که تهیونگ شبا دیروقت میومد خونه یوری هم چندروزی بود همش حالت تهوع داشت و حالش خوب نبود و وقتی میدید تهیونگ هم انقدر بی محلی میکنه بیشتر حالش بد میشد

ویو یوری
دوباره یه روز مضخرف شروع شد این چند روز تهیونگ همیش صبحا میره و شبا دیر برمیگرده صحبتمون شده فقط سلام و خداحافظ ازطرفی هم چندروزه همش حالم بده دیگه نمیدونم چیکار کنم غذاهم نمیتونم بخورم امروز دیگه میرم دکتر توی همین فکرا بودم که دوباره حالم بد شد و رفتم سرویس و بعدش کارامو کردم و لباسام و عوض کردم و آماده شدم و رفتم دکتر و وقتی رسیدم رفتم پیش دکتر و براش آزمایش نوشت و ازمایش و دادم و وقتی جوابش اومد فهمیدم که باردارم خیلی خوشحال شدم و با ذوق برگشتم خونه و یه شام خوشمزه درست کردم و منتظر تهیونگ موندم هرچی منتظر بودم ولی نیومد ساعت دیگه ۱۲ شده بود و غذاهارو جمع کردم و کلید توی چرخ چرخید‌و فهمیدم که تهیونگ اومده درو کامل باز کرد و وارد خونه شد که گفتم
..........
دیدگاه ها (۰)

پارت۷۰یوری:سلامتهیونگ:.......یوری:حواست کجاست میگم سلامتهیون...

پارت۷۱*پرش زمانی به چندروزبعد*ویو یوریاز خواب بیدارشدم دیوم ...

پارت۶۸ویو یوریاز خواب بیدار شدم ساعت دیگه نزدیک ۱بود دیدم ته...

پارت۶۷یوآ:یوریییییییوری:یوآآآآآآآو همو بغل کردندایسی:خوبه حا...

برادر ناتنی بد 🎀p¹⁶+نمیدونم چی بگم ولی سعی کن فراموشش کنی م...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

قرار داد پارت 12☆سونگ : اوم میدونم... اون از بچگی بدون پدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط