{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیول با شانههایی لرزان و چشمانی که از هجوم اشک برق میز

بیول با شانه‌هایی لرزان و چشمانی که از هجوم اشک برق می‌زدند به سرعت از آشپزخانه بیرون زد. یک دستش را جلوی دهانش فشار می‌داد تا صدای هق‌هقش بلند نشود و با دست دیگر، لبه‌ی آستینش را که خیس شده بود، چنگ می‌زد.
بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند و صدا های که شنیده می‌شد تهیونگ صداش میزنع از راهرو گذشت انگار فقط می‌خواست از آن فضای خفه فرار کند به محض رسیدن به اتاق در را پشت سرش بست و خودش را روی تخت انداخت در حالی که صورتش را در بالش فرو می‌برد تا گریه‌اش را در تاریکی اتاق پنهان کند.

......

ته یانگ روی پنجه‌های پا با قدم‌هایی که انگار روی هوا برداشته می‌شدند از پله‌ها پایین می‌خزید. لبخندی کج و کنجکاو روی لبش بود و چشم‌هایش از نقشه‌ای که در سر داشت برق می‌زد. هر بار که پله‌ای صدای مختصری می‌داد لحظه‌ای خشکش می‌زد نفسش را حبس می‌کرد و بعد با یک چشمک به خودش دوباره به مسیر ادامه می‌داد.
لبه‌ی نرده را با سرانگشتانش می‌گرفت تا تعادلش را حفظ کند و پیراهنش با هر حرکت آرام تاب می‌خورد. وقتی به پشت در اتاق ورزش رسید، کمی خم شد و با حالتی شیطنت‌آمیز گوشش را به در چسباند تا قبل از ورود، آمار اوضاع داخل را در بیاورد.
تخت صدا زدن ضربه میماند چشم هایش تا حدی زیاد باز شد نکنه بخاطر ته یانگ داره مردم رو کتک میزنع تا عصبانیت اش را خالی کند یا شاید خودش را از دست عصبانیت میزند لیزر خفیف در بدن ته یانگ گشت و آرام دست گذاشت روی دست گیره در بدون در زدن وارد آن محیط گرم و قرمز رنگ شد کنار در یک پنجره ای بود که پرده قرمز و دو سه پرده بزرگ قرمز رنگ که همه هوا را قرمز کرده بود ،،،
با فاصله‌ای کوتاه پشت سایه‌ها ایستاده و غرق در تماشای رقصِ خشن و موزون جونگکوک با کیسه‌بوکس بود . چشمانش روی عضلات درهم‌پیچیده و قطرات عرقی که با هر ضربه به اطراف پرتاب می‌شوند قفل شده نگاهی لبریز از تحسین و آمیخته به نوعی کشفِ دوباره انگار دارد مردی را می‌بیند که در خلوتِ تمرین واقعی‌تر از هر زمان دیگری بود در حالی که صدای نفس‌های سنگین و ضربات کوبنده فضای باشگاهِ نیمه‌تاریک را پر کرده ته یانگ با لبخندی محو و پنهانی قدرت و تمرکزِ شوهرش را ستایش می‌کرد بی‌آنکه بخواهد این خلوتِ مقتدرانه را با حضورش برهم بزند.
با یک حرکت ناگهانی تعادلش را از دست داد کف کفش‌هایش روی سطح صیقلی زمین لغزید و با صدایی خفه به زمین خورد. صدای برخورد ته
یانگ ریتم تند ضربات کیسه‌بوکس را در لحظه متوقف کرد.
جونگکوک که تا آن ثانیه در دنیای تمرکز و خشمِ مشت‌هایش غرق بود با شنیدن صدا به سرعت چرخید. نفس‌نفس‌زنان با دستکش‌هایی که هنوز آماده‌ی ضربه بودند به قامت ظریف همسرش که روی زمین افتاده بود خیره شد. چشمانش از فرط غافلگیری گشاد شده بود
چرا که قامت آن دخترک تنها نشان دهنده اینکه او دیگری ته یانگ نیست چهره آن دختر نیست
دیدگاه ها (۱۱)

در آن موقعیت و در آن ساعتِ شب تمام قدرت عضلاتش را برای لحظه‌...

لبخند نرمی روی لب هایش نشست : من احساس کردم دیگه راحتم .. د...

صداش تا حدی ترسناک بود که قلب بیول از شدت ترس لرزید دست هایش...

جین با حرص داد زد : هی داداش تقصیر بیول نیست تقصیر این زن وح...

تنها میخواست که ته قلبش و حس جونگکوک را متوجه بشود تا عوض شد...

ته یانگ تا حدی تیز دوید سمت راه رو پایینی خبیث لبخند زد سپس ...

عوض شده بعدشم دست اون عوضی رو جلوش رو میکنم .. بیول تند تند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط