دروغ نمی گفتند آنها که مهربانی را دیده بودند . آن زمان که
دروغ نمی گفتند آنها که مهربانی را دیده بودند . آن زمان که قبیله در ظلمت می سوخت و فانوس ها حرفی برای گفتن نداشتند . شاید همیشه باید اتفاق بیفتد تا لحظه های گم شده در هم همه ی مواج هر روزه مثل پروانه بال بزنند و بیایند روی انگشت نشانه ی من که ماه را نشان دهم به کودکی که نمی دانم چرا نشانی ماه را از من می پرسد .
بوی ماه ر احساس می کنم و دلم می خواهد این شب ادامه داشته باشد تا هنگامی که پروانه هست مهربانی هست و دستی که به فانوس های مرده جان می بخشد . دروغ نمی گفتند آنها ، مهربانی را دیده بودند . درست در روزی که آمدی و دستت مهربانی را در جهان منتشر کرد...
بوی ماه ر احساس می کنم و دلم می خواهد این شب ادامه داشته باشد تا هنگامی که پروانه هست مهربانی هست و دستی که به فانوس های مرده جان می بخشد . دروغ نمی گفتند آنها ، مهربانی را دیده بودند . درست در روزی که آمدی و دستت مهربانی را در جهان منتشر کرد...
- ۸۷۰
- ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط