{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دروغ نمی گفتند آنها که مهربانی را دیده بودند . آن زمان که

دروغ نمی گفتند آنها که مهربانی را دیده بودند . آن زمان که قبیله در ظلمت می سوخت و فانوس ها حرفی برای گفتن نداشتند . شاید همیشه باید اتفاق بیفتد تا لحظه های گم شده در هم همه ی مواج هر روزه مثل پروانه بال بزنند و بیایند روی انگشت نشانه ی من که ماه را نشان دهم به کودکی که نمی دانم چرا نشانی ماه را از من می پرسد .
بوی ماه ر احساس می کنم و دلم می خواهد این شب ادامه داشته باشد تا هنگامی که پروانه هست مهربانی هست و دستی که به فانوس های مرده جان می بخشد . دروغ نمی گفتند آنها ، مهربانی را دیده بودند . درست در روزی که آمدی و دستت مهربانی را در جهان منتشر کرد...
دیدگاه ها (۱)

داستان کودکانه «جادوی لبخند در قصر سایه‌های خاکستری» به نویس...

استعدادهای غیرجادویی:حافظه‌ی خیلی قویحل معما و رمزگشاییشمشیر...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

آوای شبپارت ۱ویو نویسندهسرما ی زمستان موهای موج دار انیا را ...

این حقیقتِ تلخ، مثل یک لایه‌یِ پنهان زیرِ تمامِ این درگیری‌ه...

به یاد همون بچه هایی که امروز به جای اینکه بشینن روی نیمکت ه...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

با خارها راهش را میبندم: شباهت ضلالت کوماری و بهائیت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط