{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند

یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟"
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود.
چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر".
از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند.
نوشته بودند که "فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.
" عادت کرده بودند مزیت فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر".
انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود.
نوشته بود "عطر حس هایی را در آدم بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است"...!



قانون زندگی٬ قانون باورهاست
بزرگان زاده نمی‌شوند٬ ساخته می‌شوند
دیدگاه ها (۳)

تا تو الهام منی، حادثه‌ ی یک غزلمتو پر از قافیه و من فعلاتن ...

من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده امتو تصوّر می کنی چوبِ خد...

چهار نفر بودند.اسمشان اینها بود.همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ ...

آیا دعا خدا را به ما نزدیک می کندکارآموزی، پس از یک مراسم طو...

متنی قابل تامل

🧁 پارت دوم | قنادی‌ای که بوی امید می‌دادسه روز از افتتاح Swe...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط