قلدر عاشق
« قلدر عاشق »
« پارت هفدهم »
یونگی رفت داخل داشت لباسش رو عوض میکرد که جیمین وارد اتاق شد و کراوات یونگی رو گرفت نشوندش روی تخت و روی پاهاش نشست
جیمین : ددی میشه یکم باهم خوش بگذرونیم ؟
یونگی : البته بیبی موچی ( نیشخند )
یونگی جیمین رو بلند کرد و گذاشت روی تخت
« برو کامنت ها »
« صبح »
جیمین با درد شدید زیر دلش بیدار شد و بغض کرد که نتونست تحمل کنه و شروع به گریه کردن کرد ، در همین حال یونگی بیدار شد
یونگی : بیب چیشده ؟ دلت درد میکنه ؟
جیمین : اره ( گریه )
یونگی رفت داخل حموم و آب رو تنظیم کرد و بعد اومد داخل اتاق و جیمین رو با خودش برد داخل حموم ، خودش نشست و جیمین رو گذاشت بین پاهاش ، همینطور داشت زیر شکم جیمین رو ماساژ میداد که حس کرد جیمین داخل بغلش خواب رفته ، خودش بلند شد و جیمین هم بلند کرد و بغلش کرد و بردش داخل اتاق و خوابوندش روی تخت ، بوسه آرومی روی موهای جیمین کوچولوش گذاشت
یونگی : خوب بخوابی موچی کوچولو ( لبخند )
و بعد از اتاق بیرون اومد و به طرف اشپزخونه رفت و برای صبحونه یه کیک شکلاتی خوشمزه درست
« بریم پیش تهکوک »
داخل این دو ماه تهیونگ به باند نرفته بود و همه کار هارو به یونگی سپرده بود یه روز ته یونگ مجبور شد که بخاطر باند به بار بره و کوک هم با خودش برد
وقتی نشسته بودن پشت میز و منتظر باند خرس سیاه بودن تهیونگ دستش رو دور کمر کوک محکم حلقه کرده بود چند دقیقه بعد باند خرس سیاه وارد بار شدن و وقتی رییس اونا یعنی کیم نامجون ، ته یونگ رو دید نیشخندی زد و به طرف میز اونا اومد وقتی نشست سلام کرد ولی ته یونگ با سردی جوابش رو داد
نامجون : سلام آقای کیم ( نیشخند )
ته یونگ : سلام ( سرد )
ته یونگ : سریع بیا بریم سر اصل مطلب کار دارم ( یکم عصبی )
نامجون : خیلی خب باشه ( لبخند )
باهم صحبت کردن و تصمیم گرفتن که باهم همکاری کنند ........
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗💜✨
« پارت هفدهم »
یونگی رفت داخل داشت لباسش رو عوض میکرد که جیمین وارد اتاق شد و کراوات یونگی رو گرفت نشوندش روی تخت و روی پاهاش نشست
جیمین : ددی میشه یکم باهم خوش بگذرونیم ؟
یونگی : البته بیبی موچی ( نیشخند )
یونگی جیمین رو بلند کرد و گذاشت روی تخت
« برو کامنت ها »
« صبح »
جیمین با درد شدید زیر دلش بیدار شد و بغض کرد که نتونست تحمل کنه و شروع به گریه کردن کرد ، در همین حال یونگی بیدار شد
یونگی : بیب چیشده ؟ دلت درد میکنه ؟
جیمین : اره ( گریه )
یونگی رفت داخل حموم و آب رو تنظیم کرد و بعد اومد داخل اتاق و جیمین رو با خودش برد داخل حموم ، خودش نشست و جیمین رو گذاشت بین پاهاش ، همینطور داشت زیر شکم جیمین رو ماساژ میداد که حس کرد جیمین داخل بغلش خواب رفته ، خودش بلند شد و جیمین هم بلند کرد و بغلش کرد و بردش داخل اتاق و خوابوندش روی تخت ، بوسه آرومی روی موهای جیمین کوچولوش گذاشت
یونگی : خوب بخوابی موچی کوچولو ( لبخند )
و بعد از اتاق بیرون اومد و به طرف اشپزخونه رفت و برای صبحونه یه کیک شکلاتی خوشمزه درست
« بریم پیش تهکوک »
داخل این دو ماه تهیونگ به باند نرفته بود و همه کار هارو به یونگی سپرده بود یه روز ته یونگ مجبور شد که بخاطر باند به بار بره و کوک هم با خودش برد
وقتی نشسته بودن پشت میز و منتظر باند خرس سیاه بودن تهیونگ دستش رو دور کمر کوک محکم حلقه کرده بود چند دقیقه بعد باند خرس سیاه وارد بار شدن و وقتی رییس اونا یعنی کیم نامجون ، ته یونگ رو دید نیشخندی زد و به طرف میز اونا اومد وقتی نشست سلام کرد ولی ته یونگ با سردی جوابش رو داد
نامجون : سلام آقای کیم ( نیشخند )
ته یونگ : سلام ( سرد )
ته یونگ : سریع بیا بریم سر اصل مطلب کار دارم ( یکم عصبی )
نامجون : خیلی خب باشه ( لبخند )
باهم صحبت کردن و تصمیم گرفتن که باهم همکاری کنند ........
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗💜✨
- ۱.۹k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط