پادشاه دختر زیبایی داشت وشرط گذاشته وگفته بود: که دخترم ر
پادشاه دختر زیبایی داشت وشرط گذاشته وگفته بود: که دخترم را به کسی میدهم که بتواند با شنا از استخر پر از تمساح من عبور کند جوانان بسیاری از دختر صرف نظر کردند وبسیاری هم در این راه کشته شدند تنها یک جوان مانده بود که ادعا میکرد که از شهری آمده که مردمش از هیچ قدرتی نمیترسند جوان شجاعانه به آب زد. باتمساح ها جنگید وسالم از آب بیرون آمد پادشاه مبهوت شده بود و می خواست دست دخترش را به دست آن جوان بسپارد که او دستش را کشید و به پادشاه گفت: دخترت باشه واسه خودت. من فقط اومدم ثابت کنم بچه های مشهد از هیچی جز خدا نمیترسند.
پادشاه که اشک تو چشاش حلقه بسته بود با بغض گفت: ما چاکر ماکر همه بچه های مشهد هم هستیم
پادشاه که اشک تو چشاش حلقه بسته بود با بغض گفت: ما چاکر ماکر همه بچه های مشهد هم هستیم
- ۷۴۸
- ۲۳ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط