پادشاه دختر زیبایی داشت وشرط گذاشته وگفته بود :که دخترم
پادشاه دختر زیبایی داشت وشرط گذاشته وگفته بود :که دخترم را به کسی میدهم که بتواند باشنا از استخر پر از تمساح من عبور کند جوانان بسیاری از دختر صرف نظر کردند وبسیاری هم در این راه کشته شدند تنها یک جوان مانده بود که ادعا میکرد که از شهری آمده که مردمش از هیچ قدرتی نمیترسند جوان شجاعانه به آب زد .باتمساح ها جنگید وسالم از آب بیرون آمد پادشاه مبهوت شده بود و می خواست دست دخترش را به دست آن جوان بسپارد که او دستش را کشید وبه پادشاه گفت :دخترت باشه واسه خودت. من فقط اومدم ثابت کنم و بگم بچه ی قمم♡♡♡♥♥♥♥
خخخ
خخخ
- ۶۹۷
- ۰۹ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط