「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 50
✦.................................
جونگکوک حتی پلک هم نزد
+ جدی میگم.. اسپریم پایین مونده.
_ توی پروندهت چیزی نبود.
+ چون پرونده ناقصه.
جونگکوک پوزخند کوتاهی زد
_ دروغ ارزونترین راه فراره
+ لعنتی، دارم حقیقتو میگم.
جونگکوک دستش را روی دستگیره گذاشت
+ جونگکوک...
برای اولین بار اسمش را بدون طعنه صدا زد
+ اگه حمله بگیرم...
هیچ واکنشی ندید
+ لطفاً...
جونگکوک فقط یک لحظه مکث کرد؛ چیزی در نگاه نیکی بود.. اما خیلی زود دوباره همان صورت سنگی برگشت
_ تا فردا شب.
در را بست، صدای قفل شدن در مثل شلیک گلوله داخل اتاق پیچید، نیکی چند ثانیه به در خیره ماند بعد با عصبانیت مشت محکمی به آن کوبید
+ جونگکوک! لعنت بهت! من جدی گفتم!
پاسخی نیامد، فقط صدای قدم های دور شوندهی مردی که انگار تصمیم گرفته بود هیچ چیز را باور نکند...
درِ اتاق از آن طرف قفل شد.
سکوت مثل پتوی سنگینی روی دیوارها افتاده بود
نیکی چند ثانیه همانجا ایستاد؛ نگاهش هنوز روی دستگیرهی در بود انگار منتظر بود هر لحظه دوباره باز شود و جونگکوک برگردد و بگوید همهی اینها فقط یک تهدید بوده.. اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
نفسش آرامآرام لرزید
لب پایینش را گاز گرفت، چند قدم عقب رفت و ناگهان روی زمین نشست، زانو هایش را بغل کرد و پیشانیاش را روی آنها گذاشت، اشک، بیاجازه پایین آمد.
نه فقط از ترس...
از خستگی.
از اینکه هر بار فکر میکرد شاید پشت آن صورت سنگی، ذرهای انسانیت پیدا کند و هر بار با دیوار سردی روبهرو میشد که حتی صدایش را هم پس نمیداد
+ چرا...؟
صدایش آنقدر آرام بود که خودش هم به سختی شنید:
+ چرا انقد بیرحمی...
چشمهایش را بست، تصویر دستهای خونآلود جونگکوک... زخمهایی که روی مشت هایش دیده بود... آن لحظهای که بعد از زیرزمین بدون حتی یک کلمه رفته بود...
همهشان پشت سر هم از ذهنش رد شدند
+ نمیفهممت...
آه کوتاهی کشید و خودش را روی تخت انداخت، پتو را تا زیر چانه بالا کشید؛ اتاق بزرگ بود اما برای اولین بار احساس کرد نفس کشیدن داخلش سخت شده است.
کمکم پلکهایش سنگین شد با همان چشم های خیس... خوابش برد
ـ [ ۸:۰۷ | صبح، عمارت جئون ]
نور کمرنگ صبح از میان پردهها داخل اتاق خزیده بود.
نیکی با سرفهای خشک از خواب پرید؛ گلویش میسوخت، نفسش کمی سنگینتر از همیشه بود دستش را روی سینهاش گذاشت و چند نفس عمیق کشید
سرش گیج میرفت.
بلند شد، چند قدم تا پنجره رفت اما هوای اتاق هم کمکی به حالش نکرد، نگاهش ناخودآگاه دنبال کیفش گشت، اسپری آسم همان پایین مانده بود، لبش را روی هم فشار داد
+ فقط امروزو تحمل کن...
ـ [ ۹:۴۱ | مقر اصلی باند جئون ]
طبقهی آخر ساختمان، در سکوتی سنگین فرو رفته بود، میز کنفرانس بلند، پر از نقشه، لپتاپ و پروندههای مهر و مومشده بود، هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
جونگکوک در رأس میز نشسته بود؛ کت مشکیاش بینقص روی تنش قرار داشت انگشتانش آرام روی پرونده ضرب گرفته بودند، همین ضربآهنگ آرام باعث میشد همه بیشتر بترسند
جکسون وارد شد و پوشهای مشکی روی میز گذاشت
جکسون: رئیس...
جونگکوک حتی سر بلند نکرد، جکسون نفس کوتاهی کشید
جکسون: محموله لو رفته
اتاق در سکوت فرو رفت
_ ادامه
جکسون پوشه را باز کرد؛ چند عکس روی میز پخش شدند، تصاویر دوربینهای مدار بسته... شماره حسابها.. گزارش انتقال پول.
جکسون با صدایی پایین گفت:
جکسون: اول فکر کردیم از داخل بندر خبر درز کرده اما رد پول مستقیم رفته سمت یه حساب واسطه.
جونگکوک بالاخره اولین عکس را برداشت؛ چشمهایش روی اعداد ثابت ماند، چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد بعد عکس دوم را برداشت این بار نگاهش یخ زد، روی برگه فقط یک امضا بود
امضایی که خوب میشناخت: دوهیون برادر کوچکترش.
انگشت شست جونگکوک آرام روی امضا کشیده شد، نه عصبانیت، نه فریاد فقط سکوت، جکسون با احتیاط گفت:
جکسون: هنوز مطمئن نیستیم خودش مستقیم وارد بازی شده یا فقط اسمش استفاده شده...
جونگکوک پرونده را بست
_ مطمئنم.
جکسون سر بلند کرد
_ دوهیون هیچوقت امضاشو جایی نمیذاره...
جکسون اخم کرد
جکسون: یعنی عمداً؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 50
✦.................................
جونگکوک حتی پلک هم نزد
+ جدی میگم.. اسپریم پایین مونده.
_ توی پروندهت چیزی نبود.
+ چون پرونده ناقصه.
جونگکوک پوزخند کوتاهی زد
_ دروغ ارزونترین راه فراره
+ لعنتی، دارم حقیقتو میگم.
جونگکوک دستش را روی دستگیره گذاشت
+ جونگکوک...
برای اولین بار اسمش را بدون طعنه صدا زد
+ اگه حمله بگیرم...
هیچ واکنشی ندید
+ لطفاً...
جونگکوک فقط یک لحظه مکث کرد؛ چیزی در نگاه نیکی بود.. اما خیلی زود دوباره همان صورت سنگی برگشت
_ تا فردا شب.
در را بست، صدای قفل شدن در مثل شلیک گلوله داخل اتاق پیچید، نیکی چند ثانیه به در خیره ماند بعد با عصبانیت مشت محکمی به آن کوبید
+ جونگکوک! لعنت بهت! من جدی گفتم!
پاسخی نیامد، فقط صدای قدم های دور شوندهی مردی که انگار تصمیم گرفته بود هیچ چیز را باور نکند...
درِ اتاق از آن طرف قفل شد.
سکوت مثل پتوی سنگینی روی دیوارها افتاده بود
نیکی چند ثانیه همانجا ایستاد؛ نگاهش هنوز روی دستگیرهی در بود انگار منتظر بود هر لحظه دوباره باز شود و جونگکوک برگردد و بگوید همهی اینها فقط یک تهدید بوده.. اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
نفسش آرامآرام لرزید
لب پایینش را گاز گرفت، چند قدم عقب رفت و ناگهان روی زمین نشست، زانو هایش را بغل کرد و پیشانیاش را روی آنها گذاشت، اشک، بیاجازه پایین آمد.
نه فقط از ترس...
از خستگی.
از اینکه هر بار فکر میکرد شاید پشت آن صورت سنگی، ذرهای انسانیت پیدا کند و هر بار با دیوار سردی روبهرو میشد که حتی صدایش را هم پس نمیداد
+ چرا...؟
صدایش آنقدر آرام بود که خودش هم به سختی شنید:
+ چرا انقد بیرحمی...
چشمهایش را بست، تصویر دستهای خونآلود جونگکوک... زخمهایی که روی مشت هایش دیده بود... آن لحظهای که بعد از زیرزمین بدون حتی یک کلمه رفته بود...
همهشان پشت سر هم از ذهنش رد شدند
+ نمیفهممت...
آه کوتاهی کشید و خودش را روی تخت انداخت، پتو را تا زیر چانه بالا کشید؛ اتاق بزرگ بود اما برای اولین بار احساس کرد نفس کشیدن داخلش سخت شده است.
کمکم پلکهایش سنگین شد با همان چشم های خیس... خوابش برد
ـ [ ۸:۰۷ | صبح، عمارت جئون ]
نور کمرنگ صبح از میان پردهها داخل اتاق خزیده بود.
نیکی با سرفهای خشک از خواب پرید؛ گلویش میسوخت، نفسش کمی سنگینتر از همیشه بود دستش را روی سینهاش گذاشت و چند نفس عمیق کشید
سرش گیج میرفت.
بلند شد، چند قدم تا پنجره رفت اما هوای اتاق هم کمکی به حالش نکرد، نگاهش ناخودآگاه دنبال کیفش گشت، اسپری آسم همان پایین مانده بود، لبش را روی هم فشار داد
+ فقط امروزو تحمل کن...
ـ [ ۹:۴۱ | مقر اصلی باند جئون ]
طبقهی آخر ساختمان، در سکوتی سنگین فرو رفته بود، میز کنفرانس بلند، پر از نقشه، لپتاپ و پروندههای مهر و مومشده بود، هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
جونگکوک در رأس میز نشسته بود؛ کت مشکیاش بینقص روی تنش قرار داشت انگشتانش آرام روی پرونده ضرب گرفته بودند، همین ضربآهنگ آرام باعث میشد همه بیشتر بترسند
جکسون وارد شد و پوشهای مشکی روی میز گذاشت
جکسون: رئیس...
جونگکوک حتی سر بلند نکرد، جکسون نفس کوتاهی کشید
جکسون: محموله لو رفته
اتاق در سکوت فرو رفت
_ ادامه
جکسون پوشه را باز کرد؛ چند عکس روی میز پخش شدند، تصاویر دوربینهای مدار بسته... شماره حسابها.. گزارش انتقال پول.
جکسون با صدایی پایین گفت:
جکسون: اول فکر کردیم از داخل بندر خبر درز کرده اما رد پول مستقیم رفته سمت یه حساب واسطه.
جونگکوک بالاخره اولین عکس را برداشت؛ چشمهایش روی اعداد ثابت ماند، چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد بعد عکس دوم را برداشت این بار نگاهش یخ زد، روی برگه فقط یک امضا بود
امضایی که خوب میشناخت: دوهیون برادر کوچکترش.
انگشت شست جونگکوک آرام روی امضا کشیده شد، نه عصبانیت، نه فریاد فقط سکوت، جکسون با احتیاط گفت:
جکسون: هنوز مطمئن نیستیم خودش مستقیم وارد بازی شده یا فقط اسمش استفاده شده...
جونگکوک پرونده را بست
_ مطمئنم.
جکسون سر بلند کرد
_ دوهیون هیچوقت امضاشو جایی نمیذاره...
جکسون اخم کرد
جکسون: یعنی عمداً؟
- ۱.۳k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط