{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران میبارید

باران میبارید
کودک نگاهی به سوراخ چکمه اش انداخت
لبخندی زد
سرش را روبه اسمان کرد و گفت : خدایا گریه نکن امشب میدوزمش .
دیدگاه ها (۱)

ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﮔﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ...

دلــ ـــــم کــه میگیرد…به خودم وعــ ــــده های روز خوب را م...

دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاستیکم ...

عشق چیست؟مادر گفت عشق یعنی فرزند.پدر گفت عشق یعنی همسردخترک ...

My Fateful Destinyسرنوشت شوم من part۱۴ پلک هاش رو روی هم قرا...

Last leaves/رمان جیمین

you like it پارت²زیر چتر باهم قدم میزدن..دایون سرفه ای کرد ت...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_39مظلوم سری تکون دادم ..با د...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت اول«بعضی شب‌ها، شروعِ یک اتفاق‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط