( گناهکار ) ۱۱۳ part
( گناهکار ) ۱۱۳ part
یون بیول آماده جلوی درب عمارت ایستاده بود عصبی به جیمین که سمتش آمد نگاه بلافاصله پر خشم نجوا کرد : چه عجب خیلی زود اومدی یکم دیرتر می اومدی
جیمین جدی به ساعتش خیره شد بلافاصله خیلی بیخیال لب زد : خیلی خوب پس دفعه بعد دیرتر میام
جیمین بیخیال از درب عمارت بیرون رفت یون بیول حرصی خندید و سرشو زد به دیوار تا اینکه صدای جیمین رو شنید : زود باش وگرنه میرم ازت ... یون بیول حرصی داد زد : محض رضای خدای بگو پارک جیمین این همه پرویی رو از کجا آوردی...
ساعتـــــــــ
شب 00 ؛ 19
با حس درد شدید توی ریه ها و کبدش چشم باز کرد انقدر خوابیده بود که حتا چشم هایش هم تار میدیدن بعد از مالیدن چشم هایش روی تخت نشست خوابآلود به ساعت نگاه کرد بهت زده پتو رو کنار زد و سریع بلند شد زیر لبی زمزمه کرد : خواب موندن اگه دیر بکنم چی ...
....
جیمین منتظر به درب نگاه میکرد توی این فضای باشکوه میان درخت های شکوفه های سفید با تزیین چراغ های سفید و زرد گل های رز سفید منتظره به شدت رومانتیک و زیبا درست شده بود همه مهمانان که دوست ها و خانواده آنها میشدن همانجا حضور داشتند به جشن خودمونی و زیبا
جیمین نگاهی به ساعت مچی لوکس و قهوه رنگش کرد دیر شده بود زیر لبی غر زد : رز کجا موندی تو ..
با دستی که روی شونه اش گذاشته شد افکارش بهم خورد و نگاهی را به فرد کناری اش انداخت پسرش بود با نگرانی نجوا کرد : مامانم نیومده
جیمین طلبکارانه گفت : نه مامانا تشریف نیاوردن
یون بیول نگاهش را به درب دوخت با دیدن مامان جون و خوشگلش توی این لباس صورتی رنگ صاف بلند طوری بی آستین لبخندی زد و با آرنجش زد به دست جیمین اشاره به مادرش گفت : احیاناً دنبال ایشون نمیگردی
جیمین نگاه عصبی اش را جلوش دوخت چهره زیبا و خندون همسرش و موهای همانندی که جیمین برایش بسته بود لبخندی زد و دکمه کتش را باز کرد بلافاصله با اعتماد به نفس سمتش قدم برداشت اما یون بیول جلوتر از باباش رفت جیمین با چشم غره ای از یقه خودی پسرش گرفت بلافاصله به طرف پشت هدایتش کرد چشم غره ای بهش رفت : اول من میرم پارک یون بیول
یون بیول آماده جلوی درب عمارت ایستاده بود عصبی به جیمین که سمتش آمد نگاه بلافاصله پر خشم نجوا کرد : چه عجب خیلی زود اومدی یکم دیرتر می اومدی
جیمین جدی به ساعتش خیره شد بلافاصله خیلی بیخیال لب زد : خیلی خوب پس دفعه بعد دیرتر میام
جیمین بیخیال از درب عمارت بیرون رفت یون بیول حرصی خندید و سرشو زد به دیوار تا اینکه صدای جیمین رو شنید : زود باش وگرنه میرم ازت ... یون بیول حرصی داد زد : محض رضای خدای بگو پارک جیمین این همه پرویی رو از کجا آوردی...
ساعتـــــــــ
شب 00 ؛ 19
با حس درد شدید توی ریه ها و کبدش چشم باز کرد انقدر خوابیده بود که حتا چشم هایش هم تار میدیدن بعد از مالیدن چشم هایش روی تخت نشست خوابآلود به ساعت نگاه کرد بهت زده پتو رو کنار زد و سریع بلند شد زیر لبی زمزمه کرد : خواب موندن اگه دیر بکنم چی ...
....
جیمین منتظر به درب نگاه میکرد توی این فضای باشکوه میان درخت های شکوفه های سفید با تزیین چراغ های سفید و زرد گل های رز سفید منتظره به شدت رومانتیک و زیبا درست شده بود همه مهمانان که دوست ها و خانواده آنها میشدن همانجا حضور داشتند به جشن خودمونی و زیبا
جیمین نگاهی به ساعت مچی لوکس و قهوه رنگش کرد دیر شده بود زیر لبی غر زد : رز کجا موندی تو ..
با دستی که روی شونه اش گذاشته شد افکارش بهم خورد و نگاهی را به فرد کناری اش انداخت پسرش بود با نگرانی نجوا کرد : مامانم نیومده
جیمین طلبکارانه گفت : نه مامانا تشریف نیاوردن
یون بیول نگاهش را به درب دوخت با دیدن مامان جون و خوشگلش توی این لباس صورتی رنگ صاف بلند طوری بی آستین لبخندی زد و با آرنجش زد به دست جیمین اشاره به مادرش گفت : احیاناً دنبال ایشون نمیگردی
جیمین نگاه عصبی اش را جلوش دوخت چهره زیبا و خندون همسرش و موهای همانندی که جیمین برایش بسته بود لبخندی زد و دکمه کتش را باز کرد بلافاصله با اعتماد به نفس سمتش قدم برداشت اما یون بیول جلوتر از باباش رفت جیمین با چشم غره ای از یقه خودی پسرش گرفت بلافاصله به طرف پشت هدایتش کرد چشم غره ای بهش رفت : اول من میرم پارک یون بیول
- ۹.۰k
- ۰۷ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط