پیری برای جمعی سخن می راند . لطیفه ای برای حضار تعریف کرد
پیری برای جمعی سخن می راند . لطیفه ای برای حضار تعریف کرد وهمه دیوانه وار خندیدند . ا بعد از لحظه ای دوباره همان لطیفه را گفت وتعداد کمتری خندیدند . او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید . او لبخندی زد و گفت وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید ، پس چرابارها وبارها به کریه وافسوس خوردن در مورد مسعله ای مشابه ادامه می دهید ؟ گذشته را فراموش کنید وبه جلو نگاه کنید .
- ۹۸۷
- ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط