#چندپارتی
#چندپارتی
موضوع:(وقتی ازش فرار میکنی)
تا ابد و یک، دوست دارم!
جونگین/ا.ت
P:1
تقریبا شیش ماهی بود که اون داشتی زندگی میکردی..
از همون اول همچی اجباری بود.. ازدواجتون که بخاطر شغل و سرمایه پدرهاتون بود.. کنار هم زندگی کردنتون هم از همون ازدواج اجباری سرچشمه میگرفت..!
شیش ماه..شیش ماه تمام تو این خونه که بیشتر برات شبیه یه زندان بود زندگی کردی!
فکر میکردی قراره تا آخر عمرت همینطوری زندگی کنی.. تو شاید میتونی با این زندگی برای خودت کنار بیای اما برای...
حدودا میشه گفت که هفته پیش بود.. اون مست برگشت خونه.. اون شب مجبور بودی چیزی رو تحمل کنی که نمیخواستی..!
چند روز از اون شب گذشته بود که احساس حالت تهوع کردی..
زمانی که تست دادی متوجه شدی اون شب یه زندگی کوچیک تو شکمت شکل گرفته بود.
قرار بود مادر بشی.. مادر بچهای که شاید ناخواسته بود.. شاید پدرش اونو نمیخواست!
از ریکشنی که قرار بود نشون بده چیزی نمیدونستی پس همین برات ترسناک بود..
جدا از اون تو نمیتونستی اجازه بدی بچت تو خونه یه مافیا، بزرگ بشه..!
نمیتونستی بزاری جونگین متوجه وجود اون بچه بشه چون مطمئن بودی اونو ازت میگیره.
تو قرار نبود بچت رو رها کنی، برای همین تصمیم گرفتی کاری کنی که شاید واست خطرناک باشه اما حداقل ارزشش رو داشته باشه..!
تو تصمیم گرفته بودی فرار کنی.. میخواستی از اون زندان فرار کنی!
جونگین اون روز هم مثل بقیه روز ها صبح زود رفت سرکار، اما قبل از رفتنش بهت گفت که شب دیر میاد خونه..!
درجوابش چیزی نگفتی و فقط با سر تاییدش کردی..
میخواستی همون روز، نقشهای که روز ها براش وقت گذاشته بودی رو عملی کنی.
یه کیف کول برداشتی و توش لباس و یکم خوراکی و آب گذاشتی. سیم کارت گوشیت هم دراوردی و گذاشتی تو کشو..
همچی رو آماده کرده بودی. قرار بود شب، زمانی که جونگین خوابید از اون خونه فرار کنی.
چند ساعت گذشت و بلاخره شب شد.. با دیدن خورشید که غروب میکرد و جاش رو به ماه میداد، یه احساس عجیبی مثل ترس تو وجودت پیچید.
ساعت ۱۲ شب بود که صدای باز شدن در رو شنیدی.. جونگین برگشته بود خونه!
تو روی تخت خوابیده بودی و مشغول کتاب خوندن بودی تا اینکه در اتاق باز شد و جونگین وارد شد..
اومد داخل.. خستگی از چهرهاش میبارید.. ایکاش میتونستی بغلش کنی و خستگی هاشو با آغوشت از بین ببری؛ اما حیف که اون پسر فقط قلبت رو گرفته بود و متقابل قلبش رو بهت نداده بود..!
اومد کنارت و خودش رو روی تخت رها کرد و چشماش رو بست..
میدونستی نخوابیده و فقط داره خستگی رو از تنش بیرون میکنه. پس منتظر موندی..
کمی بعد از جاش بلند شد و لباس هاش رو عوض کرد و دوباره برگشت رو تخت و اینبار پشت به تو رو تخت دراز کشید و خوابید..
حدودا یک ساعت صبر کردی.. صبر کردی تا صدای نفس های منظمش رو بشنوی.
وقتی مطمئن شدی که خوابیده، آروم از جات بلند شدی و کیف کولت رو از زیر تخت برداشتی و از اتاق خارج شدی..
پله ها رو با قدم های آروم طی کردی و به در ورودی رسیدی..
رمز در رو زدی و آروم در رو باز کردی و پاتو گذاشتی تو حیاط.. کسی جلوی در نبود برای همین با خیال راحت از اون خونه خارج شدی..
موضوع:(وقتی ازش فرار میکنی)
تا ابد و یک، دوست دارم!
جونگین/ا.ت
P:1
تقریبا شیش ماهی بود که اون داشتی زندگی میکردی..
از همون اول همچی اجباری بود.. ازدواجتون که بخاطر شغل و سرمایه پدرهاتون بود.. کنار هم زندگی کردنتون هم از همون ازدواج اجباری سرچشمه میگرفت..!
شیش ماه..شیش ماه تمام تو این خونه که بیشتر برات شبیه یه زندان بود زندگی کردی!
فکر میکردی قراره تا آخر عمرت همینطوری زندگی کنی.. تو شاید میتونی با این زندگی برای خودت کنار بیای اما برای...
حدودا میشه گفت که هفته پیش بود.. اون مست برگشت خونه.. اون شب مجبور بودی چیزی رو تحمل کنی که نمیخواستی..!
چند روز از اون شب گذشته بود که احساس حالت تهوع کردی..
زمانی که تست دادی متوجه شدی اون شب یه زندگی کوچیک تو شکمت شکل گرفته بود.
قرار بود مادر بشی.. مادر بچهای که شاید ناخواسته بود.. شاید پدرش اونو نمیخواست!
از ریکشنی که قرار بود نشون بده چیزی نمیدونستی پس همین برات ترسناک بود..
جدا از اون تو نمیتونستی اجازه بدی بچت تو خونه یه مافیا، بزرگ بشه..!
نمیتونستی بزاری جونگین متوجه وجود اون بچه بشه چون مطمئن بودی اونو ازت میگیره.
تو قرار نبود بچت رو رها کنی، برای همین تصمیم گرفتی کاری کنی که شاید واست خطرناک باشه اما حداقل ارزشش رو داشته باشه..!
تو تصمیم گرفته بودی فرار کنی.. میخواستی از اون زندان فرار کنی!
جونگین اون روز هم مثل بقیه روز ها صبح زود رفت سرکار، اما قبل از رفتنش بهت گفت که شب دیر میاد خونه..!
درجوابش چیزی نگفتی و فقط با سر تاییدش کردی..
میخواستی همون روز، نقشهای که روز ها براش وقت گذاشته بودی رو عملی کنی.
یه کیف کول برداشتی و توش لباس و یکم خوراکی و آب گذاشتی. سیم کارت گوشیت هم دراوردی و گذاشتی تو کشو..
همچی رو آماده کرده بودی. قرار بود شب، زمانی که جونگین خوابید از اون خونه فرار کنی.
چند ساعت گذشت و بلاخره شب شد.. با دیدن خورشید که غروب میکرد و جاش رو به ماه میداد، یه احساس عجیبی مثل ترس تو وجودت پیچید.
ساعت ۱۲ شب بود که صدای باز شدن در رو شنیدی.. جونگین برگشته بود خونه!
تو روی تخت خوابیده بودی و مشغول کتاب خوندن بودی تا اینکه در اتاق باز شد و جونگین وارد شد..
اومد داخل.. خستگی از چهرهاش میبارید.. ایکاش میتونستی بغلش کنی و خستگی هاشو با آغوشت از بین ببری؛ اما حیف که اون پسر فقط قلبت رو گرفته بود و متقابل قلبش رو بهت نداده بود..!
اومد کنارت و خودش رو روی تخت رها کرد و چشماش رو بست..
میدونستی نخوابیده و فقط داره خستگی رو از تنش بیرون میکنه. پس منتظر موندی..
کمی بعد از جاش بلند شد و لباس هاش رو عوض کرد و دوباره برگشت رو تخت و اینبار پشت به تو رو تخت دراز کشید و خوابید..
حدودا یک ساعت صبر کردی.. صبر کردی تا صدای نفس های منظمش رو بشنوی.
وقتی مطمئن شدی که خوابیده، آروم از جات بلند شدی و کیف کولت رو از زیر تخت برداشتی و از اتاق خارج شدی..
پله ها رو با قدم های آروم طی کردی و به در ورودی رسیدی..
رمز در رو زدی و آروم در رو باز کردی و پاتو گذاشتی تو حیاط.. کسی جلوی در نبود برای همین با خیال راحت از اون خونه خارج شدی..
- ۳۱۲
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط