{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p22
نینا با وحشت به شکاف سیاهی که پشت سرش باز شده بود نگاه کرد.
«اون... اون چیه؟!»
کای یک قدم جلو اومد.
«دیگه دیر شده.»
نینا بدون فکر برگشت تا فرار کنه.
اما قبل از اینکه حتی یک قدم برداره...
مچ دستش محکم گرفته شد.
برگشت.

«ولم کن!»
هرچقدر دستش رو کشید، فایده‌ای نداشت.
«گفتم ولم کن!»
جیمین بدون اینکه بهش نگاه کنه، فقط کای رو زیر نظر داشت.
«ساکت باش.»
«تو دیوونه‌ای! ولم کن!»
نینا با دست دیگه‌اش به سینه‌ی جیمین ضربه زد.
اما اون حتی تکون هم نخورد.
کای با خنده گفت:
«می‌بینی؟ خودش هم ازت می‌ترسه.»
جیمین نگاه سردش رو از کای نگرفت.
«آخرین باره میگم... از سر راهم برو کنار.»
لبخند زد.
«اگه نرم؟»
در کمتر از یک چشم به هم زدن، چند متر اونور تر به دیوار سنگی ساختمون برخورد کره بود.
نینا فقط صدای برخورد شدیدی رو شنید و باد تندی توی کوچه پیچید.
وقتی دوباره چشمش به جیمین افتاد، کای چند متر اون‌طرف‌تر روی زمین افتاده بود.
قلب نینا از ترس داشت از سینه‌ش بیرون می‌زد.
«...تو... تو چی هستی؟»
جیمین این بار بهش نگاه کرد.
برای اولین بار...
چشم‌های سردش مستقیم توی چشم‌های نینا قفل شد.
«بعداً می‌فهمی.»
«من هیچ جا با تو نمیام!»
نینا دوباره خواست فرار کنه.
اما جیمین یک قدم جلو اومد.
دستش رو پشت گردن نینا گذاشت.
نینا با ترس عقب کشید.
«...نزدیکم نشو...»
جیمین با همون صدای آروم و سرد گفت:
«وقتی بیدار شدی... از اینجا خیلی دوری.»
قبل از اینکه نینا فرصت واکنشی داشته باشه...
همه‌چیز جلوی چشمش تار شد.
آخرین چیزی که دید...
چشم‌های بی‌احساس جیمین بود.
و بعد...
همه‌جا سیاه شد.
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p23ساکت بود.نینا آروم پلک‌هاش رو تکون داد...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p21کسی مقابلش ایستاد.از شدت ترمز، نزدیک ب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p20نینا از اتوبوس پیاده شد.هوا رو به تاری...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p14اما نینا...حتی یک بار هم برنگشت تا مرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط