──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب²
هنوز گیج نگاهم میکرد.
موهامو از توی صورتم زدم کنار و ادامه دادم:ما اینجا کاری بهت نداریم..تو هم باید قول بدی با ما همکاری کنی
هنوز کامل متوجّهِ ماجرا نبود،اما انگار از اون وضعیتِ گیجیِ اولش در اومده بود.
سرشو تکون داد و گفت:باشه..ولی..ولی اگه من بهتون کمک کردم،قول میدین که بعدش آزادم کنید؟..و میشه یه لیوان شکلاتِ داغ بهم بدین؟با کلی خامه روش؟
زیر لب خنده ای کردم و روبه کای گفتم:کای..دست هاشو باز کن..
سرشو کج کرد و گفت:ولی ممکنه..
حرفشو قطع کردم و گفتم:نترس..اونقدر باهوش نیست که بتونه کاری کنه
سرشو آروم تکون داد و به سمت صندلی رزا رفت.
همینطور که داشت دست رزا رو باز میکرد گفت:توهم بهتره کمکم آماده شی
سرمو تکون دادم و به سمت در رفتم.
از اتاق اومدم بیرون و به طرف اتاق خودم قدم برداشتم.
کمد لباسهامو باز کردم و نگاهی به لباس ها انداختم.
باید امشب بینقص باشم..
یهو چشمم خورد به یه لباس مجلسیِ مشکی رنگ.
برداشتم و همراه یه کفش YSLــم پوشیدمش.
روی صندلی جلوی آینه نشستم،موهامو باز کردم و شونهش کردم.
(لباس،کفش و مو اسلاید های بعد)
بعد از اینکه آرایش کردم از روی صندلی بلند شدم و عطرمو برداشتم..
لحظه ای بعد بوی ارکیده سیاه و شکلات تلخ کل اتاق رو گرفت.
به خودم توی آینه لبخندی زدم و بعد از اتاق خارج شدم.
رزا با یه شیرموز تو دستش داشت اطراف رو با کنجکاوی نگاه میکرد.
تا منو دید چشمهاش گرد شد.
لبخند پررنگی زد و گفت:واوو،چه قشنگ شدیــی
لبخند ملیحی زدم و گفتم:ممنون
کای کنار رزا وایساد،دعوتنامه رو به سمتم گرفت و گفت:راننده بیرون منتظره
دعوتنامه رو گرفتم و سرمو تکون دادم.
نفسمو آروم بیرون دادم و به سمت در خروجی رفتم.
صدای تقتق کفشهای پاشنهبلندم توی راهرو پیچیده بود.
راننده در ماشینو برام باز کرد و سوار شدم.
سئول غرق نور بود،بارونِ ریزی خیابونها رو خیس کرده بود و چراغهای شهر روی آسفالت برق میزد.
سرمو به شیشه تکیه دادم.
قلبم آروم نبود..
قبلاً مأموریت های زیادی انجام دادم اما این اولین بار بود که مستقیم وارد قلمروی انجمن دود سیاه میشدم.
قبل از اینکه ماشین جلوی عمارت توقف کنه چند تا مرد سیاه پوش هیکلی ازم دعوتنامه خواستن.
و بعد پنج دقیقه ماشین جلوی یه عمارت نورانی بزرگ وایساد.
عمارت بیشتر شبیه قصر بود..
برای لحظهای نفسم بند اومد.
قبل از اینکه راننده درو باز کنه نفس عمیقی کشیدم.
و بعد در ماشین باز شد.
باد خنکی به صورتم خورد.
لبخند آرومی روی لبم نشوندم و از ماشین پیاده شدم.
جمعیت کمی جلوی عمارت توی هوای آزاد دور میزها جمع شده بودن و همراه نوشیدن صحبت میکردن.
چند نفر همون لحظه نگاهم کردن..
اسم رُزا بین زمزمهها پیچید.
آروم از پلههای مرمری بالا رفتم.
انگار واقعاً به این دنیا تعلق داشتم.
اما درست وقتی وارد سالن شدم،قدمهام برای لحظهای متوقف شد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب²
هنوز گیج نگاهم میکرد.
موهامو از توی صورتم زدم کنار و ادامه دادم:ما اینجا کاری بهت نداریم..تو هم باید قول بدی با ما همکاری کنی
هنوز کامل متوجّهِ ماجرا نبود،اما انگار از اون وضعیتِ گیجیِ اولش در اومده بود.
سرشو تکون داد و گفت:باشه..ولی..ولی اگه من بهتون کمک کردم،قول میدین که بعدش آزادم کنید؟..و میشه یه لیوان شکلاتِ داغ بهم بدین؟با کلی خامه روش؟
زیر لب خنده ای کردم و روبه کای گفتم:کای..دست هاشو باز کن..
سرشو کج کرد و گفت:ولی ممکنه..
حرفشو قطع کردم و گفتم:نترس..اونقدر باهوش نیست که بتونه کاری کنه
سرشو آروم تکون داد و به سمت صندلی رزا رفت.
همینطور که داشت دست رزا رو باز میکرد گفت:توهم بهتره کمکم آماده شی
سرمو تکون دادم و به سمت در رفتم.
از اتاق اومدم بیرون و به طرف اتاق خودم قدم برداشتم.
کمد لباسهامو باز کردم و نگاهی به لباس ها انداختم.
باید امشب بینقص باشم..
یهو چشمم خورد به یه لباس مجلسیِ مشکی رنگ.
برداشتم و همراه یه کفش YSLــم پوشیدمش.
روی صندلی جلوی آینه نشستم،موهامو باز کردم و شونهش کردم.
(لباس،کفش و مو اسلاید های بعد)
بعد از اینکه آرایش کردم از روی صندلی بلند شدم و عطرمو برداشتم..
لحظه ای بعد بوی ارکیده سیاه و شکلات تلخ کل اتاق رو گرفت.
به خودم توی آینه لبخندی زدم و بعد از اتاق خارج شدم.
رزا با یه شیرموز تو دستش داشت اطراف رو با کنجکاوی نگاه میکرد.
تا منو دید چشمهاش گرد شد.
لبخند پررنگی زد و گفت:واوو،چه قشنگ شدیــی
لبخند ملیحی زدم و گفتم:ممنون
کای کنار رزا وایساد،دعوتنامه رو به سمتم گرفت و گفت:راننده بیرون منتظره
دعوتنامه رو گرفتم و سرمو تکون دادم.
نفسمو آروم بیرون دادم و به سمت در خروجی رفتم.
صدای تقتق کفشهای پاشنهبلندم توی راهرو پیچیده بود.
راننده در ماشینو برام باز کرد و سوار شدم.
سئول غرق نور بود،بارونِ ریزی خیابونها رو خیس کرده بود و چراغهای شهر روی آسفالت برق میزد.
سرمو به شیشه تکیه دادم.
قلبم آروم نبود..
قبلاً مأموریت های زیادی انجام دادم اما این اولین بار بود که مستقیم وارد قلمروی انجمن دود سیاه میشدم.
قبل از اینکه ماشین جلوی عمارت توقف کنه چند تا مرد سیاه پوش هیکلی ازم دعوتنامه خواستن.
و بعد پنج دقیقه ماشین جلوی یه عمارت نورانی بزرگ وایساد.
عمارت بیشتر شبیه قصر بود..
برای لحظهای نفسم بند اومد.
قبل از اینکه راننده درو باز کنه نفس عمیقی کشیدم.
و بعد در ماشین باز شد.
باد خنکی به صورتم خورد.
لبخند آرومی روی لبم نشوندم و از ماشین پیاده شدم.
جمعیت کمی جلوی عمارت توی هوای آزاد دور میزها جمع شده بودن و همراه نوشیدن صحبت میکردن.
چند نفر همون لحظه نگاهم کردن..
اسم رُزا بین زمزمهها پیچید.
آروم از پلههای مرمری بالا رفتم.
انگار واقعاً به این دنیا تعلق داشتم.
اما درست وقتی وارد سالن شدم،قدمهام برای لحظهای متوقف شد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۰.۶k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط