{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

‌‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁴
منم نگاهم ناخودآگاه به سمت پله‌ها رفت.
مردی مسن با کت‌وشلوار خاکستری،آروم از پله‌ها پایین می‌اومد.(لباس اسلاید دوم)
موهای جوگندمی مرتب،قامتی صاف و نگاهی که حتی از اون فاصله هم سنگینی خودش رو داشت.
گرگ پیر.
همون مردی که سال‌ها کابوسِ شب‌های من بود.
وقتی به انتهای پله‌ها رسید همه با احترام کنار رفتن.
با همون چهره سرد و خشک نگاهشو میون جمعیت چرخوند.
تا اینکه..
روی من متوقف شد..
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند کم‌رنگی روی لب‌هاش نشست.
لبخندی که هیچ گرمایی توش نبود.
آروم از بین جمعیت عبور کرد.
مهمون‌ها با احترام کنار می‌رفتن و راه رو براش باز می‌کردن.
لحظه ای بعد مقابلم ایستاد.
نگاهش روی صورتم ثابت موند و بعد گفت:رُزا..
صدای بم و آرومش باعث شد نفس توی سینم حبس بشه.
سرم رو کمی خم کردم و گفتم:آقای جئون..
گرگ پیر لبخند محوی زد و گفت:سال‌ها گذشته
بدون اینکه باهاش ارتباط چشمی برقرار کنم فقط یه کلمه گفتم:بله..
_وقتی رفتی،فکر نمی‌کردم دوباره ببینمت
لبخند مودبانه‌ای زدم و گفتم:زندگی همیشه طبق انتظار ما پیش نمیره
برای لحظه‌ای سکوت کرد.
بعد دستش رو روی سر عصاش گذاشت و گفت:مثل پدرت حرف میزنی
چیزی نگفتم و فقط لبخندمو کمی پررنگ تر کردم.
نگاه تیزش برای چند لحظه روی صورتم موند.
داشت منو می‌سنجید.
دقیقاً مثل جونگ‌کوک.
_از مهمونی لذت ببر،بعداً مفصل حرف می‌زنیم،رُزا
بعداً..
این کلمه استرس عجیبی به جونم انداخت.
با قدم های محکمش از کنارمون رد شد و همراه محافظش به سمت انتهای سالن رفت.
چند ثانیه به رفتنش خیره موندم.
تا اینکه صدای جونگ‌کوک کنار گوشم پیچید.
_تبریک میگم
نگاهم به سمتش چرخید.
+برای چی؟
جامشو گذاشت روی میز،دستشو توی جیبش فرو برد و گفت:کمتر کسی می‌تونه پنج دقیقه با پدرم حرف بزنه و اینقدر آروم به نظر برسه
آروم؟
اون از درون من خبر نداره..
دیگه نمیتونم این فضا رو تحمل کنم..
نفس عمیقی کشیدم و جام‌و روی میز گذاشتم.
+می‌بینمت..
قبل از اینکه فرصتی برای جواب دادن پیدا کنه،از کنارش رد شدم.
حتی نمیتونم توی این موقعیت به کای زنگ بزنم..
جای به جای این عمارت دوربین وصله.
از میون جمعیت عبور کردم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم.
آبِ سرد رو باز کردم و دستمو شستشم.
نفس عمیقی کشیدم و توی آینه با مسمم به‌ خودم خیره شدم.
رینا..حالا که وارد این بازی شدی نمیتونی کنار بکشی..
موهامو مرتب کردم و بعد رفتم بیرون.
همینطور که به طرف سالن قدم برداشته بودم یهو چشمم به راه‌پله‌ای افتاد که به طبقه‌ی بالا خطم میشد...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۲۲)

‌‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³اما درست وقتی وارد سالن شدم،قدم‌هام ...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب²هنوز گیج نگاهم میکرد.موهامو از توی صو...

۴-از بچگی دوستت داشتم🪼🩵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط