──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹
توی سئول،جایی میونِ سایهها،باندی زندگی میکنه که اسمش لرزه به تنِ همه میندازه.
انجمن دود سیاه..
گروهی که بیصدا قاچاق میکنه،میکُشه و آدمها رو ناپدید میکنه.
چند سال پیش،همین باند تمام همکارامو قتلعام کرد و سازمان مارو به خاک کشید.
از اون روز،من و تنها همکاری که برام باقی مونده بود قسم خوردیم نابودشون کنیم.
بعد از ماهها جستوجو،بالاخره یه فرصت پیدا شد.
یکی از وارثهای گمشدهی باند،دختری به اسم رُزا،قرار بود بعد از سالها زندگی توی فرانسه برگرده کره.
موقعیت خوبی بود..
کای پشت کامپیوتر نشست و گفت:خب رینا..این دختره رُزا همسن توئه،پدرش یکی از اعضای باند و همینطور دوست نزدیک گرگ پیر "رئیس مافیا" بوده،رزا وقتی هیجده سالش بوده پدرش فوت میشه و بعد مهاجرت میکنه به فرانسه..
دستی توی موهاش کشید و ادامه داد:فردا صبح جت شخصیش میشینه یجایی اطراف رودخونه هان..من چند نفرو گذاشتم اونجا تا همه چیزو زیر نظر داشته باشن..بدونِ اینکه آب از آب تکون بخوره اونو میدزدن
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:همه اطلاعات جزئی و شخصی این دختره رو میخوام..
سرشو تکون داد،یه پوشه از توی کشوی میزش درآورد و داد بهم.
روی کاناپه نشستم و پوشهرو باز کردم.
عکس رزا روی صفحه نقش بست.
دختری با موهای بلوند،چشمهای درشتِمشکی و لبخندی معصومانه.(مو اسلاید دوم)
بهش نمیخوره دختر جسوری باشه.
از چهرهش میشه فهمید توی ناز و نعمت بزرگ شده.
تا فردا صبح از فکر انتقام چشم رو هم نذاشتم..
استرس داشتم..
اگه کوچیکترین اشتباه ازمون سر میزد همهچیز تموم میشد.
اما خوشبختانه عملیات دزدیدن رزا خوب پیش رفت.
روبه روم به یه صندلی چوبی بسته شده بود.
بخاطر داروی بیهوشی از حال رفته بود.
یهو پلکهاش حرکت ریزی کردن.
لحظهای بعد آروم چشمهاشو باز کرد.
چشمهای درشتِ سیاهش که حالا کمی گیج و ترسیده بود،بین من و کای میچرخید..
با صدای لرزونش آروم لب زد:شما..شما کیهستین؟..چرا منو..
چند قدم بهش نزدیک شدم و حرفشو قطع کردم.
+ما؟..ما از این به بعد کابوس انجمن دود سیاهیم
چشمهاش گشاد شد..
انگار انتظارِ چنین جوابی رو نداشت.
یلحظه احساس کردم میخواد بخنده اما ترسش مانع شد.
_انجمن دود سیاه؟،اسم یه گروه موسیقیی چیزیه؟
خمی به اَبروم اوردم.
برگشتم و روبه کای گفتم:مطمئنی همون دخترهس؟
سرشو تکون داد و گفت:اره خودشه..
کای کلافه نفس عمیقی کشید،اومد جلو و گفت:ببین دخترِ خوب،اینجا دیگه خبری از اون زندگیِ اشرافیت توی فرانسه نیست،اینجا سئولِه..جایی که رعیس باندتون،گرگِ پیرِ مافیا،حسابِ کتابش رو با ما هنوز تسویه نکرده
رزا با چشمهای گرد شده پرسید:گرگِ پیر؟..خب حساب کتاب اون به من چه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:من به هویت تو لازم دارم..تو باید به ما کمک کنی تا انتقاممون رو بگیریم..
هنوز گیج نگاهم میکرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹
توی سئول،جایی میونِ سایهها،باندی زندگی میکنه که اسمش لرزه به تنِ همه میندازه.
انجمن دود سیاه..
گروهی که بیصدا قاچاق میکنه،میکُشه و آدمها رو ناپدید میکنه.
چند سال پیش،همین باند تمام همکارامو قتلعام کرد و سازمان مارو به خاک کشید.
از اون روز،من و تنها همکاری که برام باقی مونده بود قسم خوردیم نابودشون کنیم.
بعد از ماهها جستوجو،بالاخره یه فرصت پیدا شد.
یکی از وارثهای گمشدهی باند،دختری به اسم رُزا،قرار بود بعد از سالها زندگی توی فرانسه برگرده کره.
موقعیت خوبی بود..
کای پشت کامپیوتر نشست و گفت:خب رینا..این دختره رُزا همسن توئه،پدرش یکی از اعضای باند و همینطور دوست نزدیک گرگ پیر "رئیس مافیا" بوده،رزا وقتی هیجده سالش بوده پدرش فوت میشه و بعد مهاجرت میکنه به فرانسه..
دستی توی موهاش کشید و ادامه داد:فردا صبح جت شخصیش میشینه یجایی اطراف رودخونه هان..من چند نفرو گذاشتم اونجا تا همه چیزو زیر نظر داشته باشن..بدونِ اینکه آب از آب تکون بخوره اونو میدزدن
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:همه اطلاعات جزئی و شخصی این دختره رو میخوام..
سرشو تکون داد،یه پوشه از توی کشوی میزش درآورد و داد بهم.
روی کاناپه نشستم و پوشهرو باز کردم.
عکس رزا روی صفحه نقش بست.
دختری با موهای بلوند،چشمهای درشتِمشکی و لبخندی معصومانه.(مو اسلاید دوم)
بهش نمیخوره دختر جسوری باشه.
از چهرهش میشه فهمید توی ناز و نعمت بزرگ شده.
تا فردا صبح از فکر انتقام چشم رو هم نذاشتم..
استرس داشتم..
اگه کوچیکترین اشتباه ازمون سر میزد همهچیز تموم میشد.
اما خوشبختانه عملیات دزدیدن رزا خوب پیش رفت.
روبه روم به یه صندلی چوبی بسته شده بود.
بخاطر داروی بیهوشی از حال رفته بود.
یهو پلکهاش حرکت ریزی کردن.
لحظهای بعد آروم چشمهاشو باز کرد.
چشمهای درشتِ سیاهش که حالا کمی گیج و ترسیده بود،بین من و کای میچرخید..
با صدای لرزونش آروم لب زد:شما..شما کیهستین؟..چرا منو..
چند قدم بهش نزدیک شدم و حرفشو قطع کردم.
+ما؟..ما از این به بعد کابوس انجمن دود سیاهیم
چشمهاش گشاد شد..
انگار انتظارِ چنین جوابی رو نداشت.
یلحظه احساس کردم میخواد بخنده اما ترسش مانع شد.
_انجمن دود سیاه؟،اسم یه گروه موسیقیی چیزیه؟
خمی به اَبروم اوردم.
برگشتم و روبه کای گفتم:مطمئنی همون دخترهس؟
سرشو تکون داد و گفت:اره خودشه..
کای کلافه نفس عمیقی کشید،اومد جلو و گفت:ببین دخترِ خوب،اینجا دیگه خبری از اون زندگیِ اشرافیت توی فرانسه نیست،اینجا سئولِه..جایی که رعیس باندتون،گرگِ پیرِ مافیا،حسابِ کتابش رو با ما هنوز تسویه نکرده
رزا با چشمهای گرد شده پرسید:گرگِ پیر؟..خب حساب کتاب اون به من چه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:من به هویت تو لازم دارم..تو باید به ما کمک کنی تا انتقاممون رو بگیریم..
هنوز گیج نگاهم میکرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۸۴۹
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط