{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

‌‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب³
اما درست وقتی وارد سالن شدم،قدم‌هام برای لحظه‌ای متوقف شد.
همه خیلی متشخصانه مشغول صحبت بودن.
صدای خنده‌های آروم،برخورد لیوان‌ها و موسیقیِ کلاسیکی که توی محوطه پیچیده بود.
سنگینی نگاه‌ها رو روی خودم حس می‌کردم.
همه داشتن رُزا رو برانداز می‌کردن..
دختری که بعد از سال‌ها برگشته بود.
اما من رُزا نبودم..
لبخند آرومی روی لبم آوردم و سعی کردم اضطرابم توی چشم‌هام دیده نشه.
نباید حتی یه اشتباه کوچیک می‌کردم.
نگاهم بین جمعیت چرخید.
گرگ پیر هنوز نیومده..
اما چند تا از اعضای باند رو میشه میون جمعیت دید..
آروم به سمت میز نوشیدنی‌ها رفتم.
دستم سمت یکی از لیوان‌ها رفت.
یه جرعه‌ی کوچیک نوشیدم و همزمان دوباره جمعیت رو آنالیز کردم.
هیچ‌کس اینجا عادی نیست..
یهو صدای قدم هایی که بهم نزدیک می‌شد به گوشم رسیدم.
بوی تلخ عطر مردونه‌ای توی هوا پیچید.
سرمو چرخوندم.
یه مرد قد بلند‌‌ با کت و شلوار مشکی که یه جام شراب هم توی دستشه.(استایل اسلاید دوم)
چشم های سیاه رنگِ خمار و سرد..
موهایِ مرتبِ به بالا حالت داده شده و یه لبخند ملیح روی لب هاش.
خودشه..
جونگ کوک.
یا بهتره لقبشو بگم..
«سایه»
پسر و وارثِ گرگ پیر.
روبه‌روم وایساد.
نگاهِ سردش چند ثانیه روی صورتم موند و بعد آروم گفت:رزا؟
برای لحظه‌ای همه‌ی صداها قطع شدن.
نمی‌دونستم باید چطور رفتار کنم تا بهم شک نکنه.
سریع خودمو کنترل کردم،لبخند کم رنگی زدم و گفتم:خیلی وقته ندیدمت
چشم‌هاش برای لحظه ای روی صورتم ثابت موند.
داشت تک تک حرکاتمو بررسی میکرد.
با همون صورت خونسرد و لبخند محو روی لبش گفت:تغییر کردی..
زیر لب خنده ارومی کردم و گفتم:اما تو نه..
ابروهاش کمی بالا رفت.
جامش رو به لبش نزدیک کرد،جرعه‌ای نوشید و گفت:فکر نمی‌کردم برگردی
سرمو آروم تکون دادم،به جام توی دستم خیره شدم و گفتم:بعضی اوقات هرچقدرم دور بشی بالاخره به جایی که بهش متعلق داری برمی‌گردی
نیشخند ریزی زد و سرشو به سمت جمعیت چرخوند.
آه کوتاهی کشید و گفت:شنیدن همچین جملاتی از رزا کوچولو خیلی عجیبه..
رزا کوچولو؟
موهامو از توی صورتم زدم کنار.
لبخندمو پررنگ تر کردم و گفتم:آقای جئون،ما فقط چهار سال تفاوت سنی داریم..
سرشو به سمتم چرخوند و با همون لبخند محو گفت:قبلنا وقتی اینطور صدات میزدم ذوق میکردی
سرمو کمی کج کردم،نگاهمو توی صورتش چرخوندم و گفتم:اونموقع واقعا کوچولو بودم..
چیزی نگفت و فقط نیشخندی زد.
یهو سکوت عجیبی که توی عمارت حاکم شد.
تقریباً همه نگاه‌ها به سمت راه‌پله‌ی بزرگ عمارت بود.
منم نگاهم ناخودآگاه به سمت پله‌ها رفت...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۳۱)

‌‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴منم نگاهم ناخودآگاه به سمت پله‌ها رف...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب²هنوز گیج نگاهم میکرد.موهامو از توی صو...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹توی سئول،جایی میونِ سایه‌ها،باندی زند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط