{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه خانوم 40ساله در حال مرگ خدا رو میبینه ازش میپرسه خدایا

یه خانوم 40ساله در حال مرگ خدا رو میبینه ازش میپرسه خدایا وقت من تمومه خدا میگه نه شما 25 سال و 3 ماه و 13 روز دیگه فرصت داری!
خانوم بعد از بهبودی پوستش رو میکشه ساکشن میکنه گونه و مژه و مو خلاصه خانمی میشه برا خودش!!!!
بعد از آخرین عمل زیبایی هنگام خروج از بیمارستان با یه آمبولانس تصادف میکنه میمیره!!!
اون دنیا خدا رو میبینه میگه مگه نگفتی من 25 سال دیگه فرصت دارم چرا منو از تصادف با اون آمبولانس نجات ندادی؟!!!!
خدا میگه اوا شما بودی؟؟!!!
چقدر عوض شدی!
به این برکت نشناختم!!! :|
دیدگاه ها (۷)

اﺯ ﻳﻪ ﺟﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻴﮕﻲ ...ﺍﺻﻠﻦ ﭼﻪ ﺩﻟﻴﻠﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ...

به شب نشینی خرچنگ های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست رس...

دورت را خط می کشماز آن خطهای قـــــــــــــــــــــرمزِ بزرگ...

مانهوا | ill be the matriarch in this life

عنوان: مگومی به عنوان دوست پسر

اینطوریه که یه پسر بوده که با مامانش زندگی میکرده و اونا فقی...

مشخصات

داستان

برادر ناتنی من Part 1ویو جنایه خانواده اومدن و تهیون رو دیدن...

کپشننن برای خوندن رمان جذابمون😈🎀عروسک من😈🔞پارت چهل و هفت پله...

بچه ها این اوسیه منه شاید گوگولی بنظر برسه ولی داستان زندگیش...

ساکورا: باشه ولی من از اون آدمایی نیستم که یه دعوا منطقی ببی...

خنده ی ممنوعه.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط