( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۲۴
کلافه از پله ها پایین رفت صبح زیبایی به چشم میخورد مخصوصا بعد از دو هفته ختسگی خواب دیشب محشر بود مخصوصا خوابیدن رو کاناپه
بر اسر افکارش خندید سپس روی مبل نشست
اون سوک صبح زود بیدار شده بود و به این فکر میکرد که کجا میتونه رفته باشه ... بر خلاف تصور اش ماهیتابه به دست تو آشپزخونه معلوم شد با قدم های سمته میز میرفت تهیونگ لبخندی زد سپس مشغول روزنامه شد پا رو آن یکی پا انداخت سپس با جدیت مشغول خواندن بود ناخودآگاه یاد یوری افتاد ٫ لعنتی ٫ زیر لبی زمزمه کنان گفت سپس زود سمته زیر زمین قدم برداشت به محضه اینکه به آن در رسید با در باز مواجه شد دستی به موهایش کشید سپس خونسرد نفسش را فوت کرد
باید به جیمین و جونگکوک میگفت که نقشه آن ها شکست خورد
با قدم های پر از کنکجاو و خونسردی رسید به اتاق جیمین در زد ولی صدایی نشینید مشخص داد که در خواب عمیقی فرو رفته بدون صدا در را باز کرد سپس وارد اتاق شد جیمین مثل همیشه رو شکم خواب بود و شلختگی بیش از حد
کلافه با صدا بلند و لحن آرامی گفت
تهیونگ: جیمین ... ! جیمین .. پاشو کفتار
جیمین کلافه و خواب آلوده تکون خورد و تلخ گفت
جیمین : خفه
تهیونگ : دیونه پاشو دیگه دختره فرار کرده
جیمین آخم کرد سپس رو کمر دراز کشید عصبی پلک از رو هم برداشت سپس نگاهی به تهیونگ انداخت بدونه هیچگونه حرفی رو تخت نشست
تهیونگ دست به سینه ایستاد سپس اخم هایش بیشتر تو هم رفت
تهیونگ: بیداری ؟ .. یا خواب .. ؟
جیمین اخم کرده با چشم های عصبی دیدش را دوخت به تهیونگ و لبه تخت نشست ...
جیمین : کاری نداره بازم میگریمش !
تهیونگ نرم لبخند زد سپس با قدم های سمته پنجره اتاق جیمین رفت بلافاصله پرده ها را بالا کشید ولی این اخم جیمین را بیشتر نمود کلافه و خسته گفت
جیمین : پایینشون کن از نور بدم میاد ... ته یونگ نرم لبخند زد سپس با مهربانی و راست بودن گفت
ته یونگ: پاشو بد اخلاق صبحونه بخور
جیمین باز هم روی تخت دراز کشید سپس کلافه گفت
جیمین : جونگکوک خبر داره ؟
تهیونگ: نه گفتم مزاحمش نشم هرچی باشه متأهل هستش دیگه
جیمین کلافه زمزمه کرد ٫ مزخرف ٫
تهیونگ: ای بابا پاشو دیگه
جیمین کلافه پفی کشید سپس از روی تخت بلند شد با قدم های به سمته کمد لباس .... بلافاصله تهیونگ هم از اتاقش خارج شد و سمته آشپزخانه قدم برداشت به محض اینکه وارد آشپزخانه شد چشم افتاد رو اون سوک درست مثل یک خانم خانواده دار مشفول چیدن میز صبحانه بود
موهای دم اسپی بسته شده
بیخیال بابا این بی حمایتی شما داره کای رو میسوزونه
پارت ۲۴
کلافه از پله ها پایین رفت صبح زیبایی به چشم میخورد مخصوصا بعد از دو هفته ختسگی خواب دیشب محشر بود مخصوصا خوابیدن رو کاناپه
بر اسر افکارش خندید سپس روی مبل نشست
اون سوک صبح زود بیدار شده بود و به این فکر میکرد که کجا میتونه رفته باشه ... بر خلاف تصور اش ماهیتابه به دست تو آشپزخونه معلوم شد با قدم های سمته میز میرفت تهیونگ لبخندی زد سپس مشغول روزنامه شد پا رو آن یکی پا انداخت سپس با جدیت مشغول خواندن بود ناخودآگاه یاد یوری افتاد ٫ لعنتی ٫ زیر لبی زمزمه کنان گفت سپس زود سمته زیر زمین قدم برداشت به محضه اینکه به آن در رسید با در باز مواجه شد دستی به موهایش کشید سپس خونسرد نفسش را فوت کرد
باید به جیمین و جونگکوک میگفت که نقشه آن ها شکست خورد
با قدم های پر از کنکجاو و خونسردی رسید به اتاق جیمین در زد ولی صدایی نشینید مشخص داد که در خواب عمیقی فرو رفته بدون صدا در را باز کرد سپس وارد اتاق شد جیمین مثل همیشه رو شکم خواب بود و شلختگی بیش از حد
کلافه با صدا بلند و لحن آرامی گفت
تهیونگ: جیمین ... ! جیمین .. پاشو کفتار
جیمین کلافه و خواب آلوده تکون خورد و تلخ گفت
جیمین : خفه
تهیونگ : دیونه پاشو دیگه دختره فرار کرده
جیمین آخم کرد سپس رو کمر دراز کشید عصبی پلک از رو هم برداشت سپس نگاهی به تهیونگ انداخت بدونه هیچگونه حرفی رو تخت نشست
تهیونگ دست به سینه ایستاد سپس اخم هایش بیشتر تو هم رفت
تهیونگ: بیداری ؟ .. یا خواب .. ؟
جیمین اخم کرده با چشم های عصبی دیدش را دوخت به تهیونگ و لبه تخت نشست ...
جیمین : کاری نداره بازم میگریمش !
تهیونگ نرم لبخند زد سپس با قدم های سمته پنجره اتاق جیمین رفت بلافاصله پرده ها را بالا کشید ولی این اخم جیمین را بیشتر نمود کلافه و خسته گفت
جیمین : پایینشون کن از نور بدم میاد ... ته یونگ نرم لبخند زد سپس با مهربانی و راست بودن گفت
ته یونگ: پاشو بد اخلاق صبحونه بخور
جیمین باز هم روی تخت دراز کشید سپس کلافه گفت
جیمین : جونگکوک خبر داره ؟
تهیونگ: نه گفتم مزاحمش نشم هرچی باشه متأهل هستش دیگه
جیمین کلافه زمزمه کرد ٫ مزخرف ٫
تهیونگ: ای بابا پاشو دیگه
جیمین کلافه پفی کشید سپس از روی تخت بلند شد با قدم های به سمته کمد لباس .... بلافاصله تهیونگ هم از اتاقش خارج شد و سمته آشپزخانه قدم برداشت به محض اینکه وارد آشپزخانه شد چشم افتاد رو اون سوک درست مثل یک خانم خانواده دار مشفول چیدن میز صبحانه بود
موهای دم اسپی بسته شده
بیخیال بابا این بی حمایتی شما داره کای رو میسوزونه
- ۱۷.۸k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط