( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۲۵
اسلاید دو لباس اون سوک
شلوار جین همراه با کت سفید کفش های زیبا مانند یک جواهر خوشگل ..
بشقاب سالاد را روی میز گذاشت سپس چرخید سمته در
بلافاصله دیدش را دزدید مشغول برداشت فنجان شد و آروم گفت
اون سوک : صبح بخیر
تهیونگ قدمی سمته میز برداشت سپس روی صندلی نشست
تهیونگ: همچنین .... اووو چه کردی کله میز پره
اون سوک با لپ های داغ و خجالت زده خندید و گفت
اون سوک : گفتم امروز صبح بعد از روز های زیادی تو خونه هستین براتون صبحونه درست کردم
تهیونگ با مهربانی گفت ... ته یونگ: ممنونم زحمت کشیدی
اون سوک : نه باید بگی زحمت کشیدین
تهیونگ ابرو بالا انداخت سپس دست هایش را روی میز گذاشت و قفلهم کرد
تهیونگ: کردین هاریو صبحونه درست کردن ؟
اون سوک لیوان را روی میز گذاشت و با لبخند گفت
اون سوک : نه چرا باید هاری رو بیدار کنم حتما دلتنگ شوهر هستش .. منو یوری میزو چیدیم
تهیونگ چشم هایش را باز و بسته نمود سپس کله آشپزخانه را نگاه انداخت درست گوشه ای یوری با اخم روی صندلی نشسته بود
تهیونگ با لحن متعجب گفت
تهیونگ: فک کردم فرار کردی ؟
یوری اخم هایش را باز نمود سپس هر دو دست هایش را روی اپن گذاشت
یوری : میخواستم دو بار فرار کردم ... اولیش اون روانی مچمو گرفت دومش این خانم
تهیونگ سمت اون سوک چشم دوخت سپس تکیه به صندلی با لحن مهربانی گفت
تهیونگ: اون میز کوچیک برای چیه ؟
اون سوک با لبخند گفت
اون سوک : برای داداشم ! ... نمیخواهم روزشون خراب بشه صبحونه رو جلو در میزارم
تهیونگ لبخندی به این مهربانی و محبت اون سوک دلش پر از محبت بود ولی اینکه نمیتوانست به ته یونگ نگاه کنه مشغول حرف زدن میشد پس یعنی خجالت میکشید ! ؟ ..
به گوشش صدا کفش هایش خورد سپس سمته در چرخید بلافاصله با لبخند و لحن مهربانی گفت .... اون سوک : صبح بخیر جیمینشی
جیمین : همچنین
سمته میز رفت سپس تیکه خیاری را برداشت و در دهانش گذاشت مشغول جویدن شد و با چشم های سرد و ساکت به یوری خیره شد لحنش به جدی خشن و تند بود انگار تمامی آدم ها را آتیش میزد
جیمین : تو از خداتم باشه که گذاشتم تو خونم بمونی وگرنه میانداختم تو حلوف دونی
یوری هر دو باز هایش را به بغل گرفته سکوت کردن به زمین خیره شد پس واقعا پزیرفت که نمیتونه با این آدم ها درگیر شه گوشه لبش را گزید
از صدا و وجودش هم متنفر میشد چه برسه به نزدیک شدن
اون سوک : خب بشین جیمینشی برات چای بریزم تهیونگ تو هم میخواهی دیگه آره
تهیونگ: البته
پارت ۲۵
اسلاید دو لباس اون سوک
شلوار جین همراه با کت سفید کفش های زیبا مانند یک جواهر خوشگل ..
بشقاب سالاد را روی میز گذاشت سپس چرخید سمته در
بلافاصله دیدش را دزدید مشغول برداشت فنجان شد و آروم گفت
اون سوک : صبح بخیر
تهیونگ قدمی سمته میز برداشت سپس روی صندلی نشست
تهیونگ: همچنین .... اووو چه کردی کله میز پره
اون سوک با لپ های داغ و خجالت زده خندید و گفت
اون سوک : گفتم امروز صبح بعد از روز های زیادی تو خونه هستین براتون صبحونه درست کردم
تهیونگ با مهربانی گفت ... ته یونگ: ممنونم زحمت کشیدی
اون سوک : نه باید بگی زحمت کشیدین
تهیونگ ابرو بالا انداخت سپس دست هایش را روی میز گذاشت و قفلهم کرد
تهیونگ: کردین هاریو صبحونه درست کردن ؟
اون سوک لیوان را روی میز گذاشت و با لبخند گفت
اون سوک : نه چرا باید هاری رو بیدار کنم حتما دلتنگ شوهر هستش .. منو یوری میزو چیدیم
تهیونگ چشم هایش را باز و بسته نمود سپس کله آشپزخانه را نگاه انداخت درست گوشه ای یوری با اخم روی صندلی نشسته بود
تهیونگ با لحن متعجب گفت
تهیونگ: فک کردم فرار کردی ؟
یوری اخم هایش را باز نمود سپس هر دو دست هایش را روی اپن گذاشت
یوری : میخواستم دو بار فرار کردم ... اولیش اون روانی مچمو گرفت دومش این خانم
تهیونگ سمت اون سوک چشم دوخت سپس تکیه به صندلی با لحن مهربانی گفت
تهیونگ: اون میز کوچیک برای چیه ؟
اون سوک با لبخند گفت
اون سوک : برای داداشم ! ... نمیخواهم روزشون خراب بشه صبحونه رو جلو در میزارم
تهیونگ لبخندی به این مهربانی و محبت اون سوک دلش پر از محبت بود ولی اینکه نمیتوانست به ته یونگ نگاه کنه مشغول حرف زدن میشد پس یعنی خجالت میکشید ! ؟ ..
به گوشش صدا کفش هایش خورد سپس سمته در چرخید بلافاصله با لبخند و لحن مهربانی گفت .... اون سوک : صبح بخیر جیمینشی
جیمین : همچنین
سمته میز رفت سپس تیکه خیاری را برداشت و در دهانش گذاشت مشغول جویدن شد و با چشم های سرد و ساکت به یوری خیره شد لحنش به جدی خشن و تند بود انگار تمامی آدم ها را آتیش میزد
جیمین : تو از خداتم باشه که گذاشتم تو خونم بمونی وگرنه میانداختم تو حلوف دونی
یوری هر دو باز هایش را به بغل گرفته سکوت کردن به زمین خیره شد پس واقعا پزیرفت که نمیتونه با این آدم ها درگیر شه گوشه لبش را گزید
از صدا و وجودش هم متنفر میشد چه برسه به نزدیک شدن
اون سوک : خب بشین جیمینشی برات چای بریزم تهیونگ تو هم میخواهی دیگه آره
تهیونگ: البته
- ۱۷.۹k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط