( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۲۶
اون سوک : یوری خانم بفرمایید
یوری بدون حرفی سمت میز هجوم برد سپس بعد از کشیدن صندلی روبه رو جیمین نشست حتی نگاه کردن به آن ها هم براش سخت بود
اون سوک بعد از ریختن چای ها میز دستی را به دست گرفت سپس با قدم های سمته اتاق هاری و جونگکوک هجوم برد
تهیونگ همچنان مشغول خوردن بود ... و جیمین فقد با چشم های پر از نفرت داشت یوری را قورت میداد
خسته شد از این همه نگاه های سنگین جیمین کلافه چاپستیک ها را روی میز گذاشت و فنجان های را برداشت بلافاصله اون سوک وارد آشپزخانه شد
اون سوک : خب چطور بود ؟
تهیونگ سرش را بلند کرد سپس گفت
تهیونگ: چی چطور بود ؟
اون سوک همچنان به زمین خیره روی صندلی کنار یوری نشست تهیونگ ابرو بالا انداخت سپس به جای خالی اون سوک چشم دوخت چرا روی صندلی خودش نمی.نشست ولی هرچی که بود تهیونگ را کلافه میکرد
اون سوک : صبحونه دیگه ...
تهیونگ ابرو بالا انداخت سپس گفت
تهیونگ: خوبه دستت درد نکنه
جیمین همچنان گفت
جیمین : صبح زود بیدار شدی که چی
اون سوک هر دو دست هایش را روی میز گذاشت سپس نرم خندید
اون سوک : من ممنونم جیمینشی
جیمین حتی برایش مهم نبود که چیاز دهانش بیرون می رفت شاید کسی دلخور میشد ؟ .. ولی این بشر تنها یک جمله در ذهنش تکرار میشد ٫ مزخرفه ٫ دیگر برایش چیزی مهم نبود تنها افکار خودش رو دریا حکم فرمانی میکرد
نگاهی به تهیونگ انداخت سپس خورد غذا تو دهان گفت ... تهیونگ : کاری نداری امروز ؟
جیمین شانه بالا انداخت
جیمین : نه چطور
تهیونگ تکیه به صندلی فنجان به دست گفت
تهیونگ: بریم پیشه هیونگ ها باید دیشب میرفتیم
جیمین ریز نگاهی به ته یونگ انداخت سپس با لحن خشک گفت
جیمین : باشه
اون سوک : وای جیمینشی ترو خدا یه امروز رو مرتب برو پیشه هیونگا
جیمین اخم کرد
جیمین : مگه من کی شلخته رفتم پیش هیونگا.. تا یه گوله تو سرت خالی نکردم ساکت شو
اون سوک خندید سپس اشاره ای به تیشرت جیمین کرد
اون سوک : ببین تو میخواهی اینجوری بری پیشه یونگی هیونگ حتما پرتت میکنه بیرون
جیمین: برام مهم نیست اصلا به اونا چه که چه کفنی تنم میکنم
تهیونگ ریز خندید سپس همراه اون سوک بحث را ادامه داد ...
/////////////////////////////
پارت ۲۶
اون سوک : یوری خانم بفرمایید
یوری بدون حرفی سمت میز هجوم برد سپس بعد از کشیدن صندلی روبه رو جیمین نشست حتی نگاه کردن به آن ها هم براش سخت بود
اون سوک بعد از ریختن چای ها میز دستی را به دست گرفت سپس با قدم های سمته اتاق هاری و جونگکوک هجوم برد
تهیونگ همچنان مشغول خوردن بود ... و جیمین فقد با چشم های پر از نفرت داشت یوری را قورت میداد
خسته شد از این همه نگاه های سنگین جیمین کلافه چاپستیک ها را روی میز گذاشت و فنجان های را برداشت بلافاصله اون سوک وارد آشپزخانه شد
اون سوک : خب چطور بود ؟
تهیونگ سرش را بلند کرد سپس گفت
تهیونگ: چی چطور بود ؟
اون سوک همچنان به زمین خیره روی صندلی کنار یوری نشست تهیونگ ابرو بالا انداخت سپس به جای خالی اون سوک چشم دوخت چرا روی صندلی خودش نمی.نشست ولی هرچی که بود تهیونگ را کلافه میکرد
اون سوک : صبحونه دیگه ...
تهیونگ ابرو بالا انداخت سپس گفت
تهیونگ: خوبه دستت درد نکنه
جیمین همچنان گفت
جیمین : صبح زود بیدار شدی که چی
اون سوک هر دو دست هایش را روی میز گذاشت سپس نرم خندید
اون سوک : من ممنونم جیمینشی
جیمین حتی برایش مهم نبود که چیاز دهانش بیرون می رفت شاید کسی دلخور میشد ؟ .. ولی این بشر تنها یک جمله در ذهنش تکرار میشد ٫ مزخرفه ٫ دیگر برایش چیزی مهم نبود تنها افکار خودش رو دریا حکم فرمانی میکرد
نگاهی به تهیونگ انداخت سپس خورد غذا تو دهان گفت ... تهیونگ : کاری نداری امروز ؟
جیمین شانه بالا انداخت
جیمین : نه چطور
تهیونگ تکیه به صندلی فنجان به دست گفت
تهیونگ: بریم پیشه هیونگ ها باید دیشب میرفتیم
جیمین ریز نگاهی به ته یونگ انداخت سپس با لحن خشک گفت
جیمین : باشه
اون سوک : وای جیمینشی ترو خدا یه امروز رو مرتب برو پیشه هیونگا
جیمین اخم کرد
جیمین : مگه من کی شلخته رفتم پیش هیونگا.. تا یه گوله تو سرت خالی نکردم ساکت شو
اون سوک خندید سپس اشاره ای به تیشرت جیمین کرد
اون سوک : ببین تو میخواهی اینجوری بری پیشه یونگی هیونگ حتما پرتت میکنه بیرون
جیمین: برام مهم نیست اصلا به اونا چه که چه کفنی تنم میکنم
تهیونگ ریز خندید سپس همراه اون سوک بحث را ادامه داد ...
/////////////////////////////
- ۱۸.۵k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط