{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#همسر_اجباری #۲۹۵

#همسر_اجباری #۲۹۵
صندلی که پام بود در اوردمو پرت کردم سمتش ....آخش بلند شد
دست از رو چشمش گرفت آذین با عجله رفت کنارش داداش چشمش دراومد آخه این چه کاریه...
احسان:ای ....چشممم آیییی...
-لوس نشو احسان به چشت نخورد هواسم بود...
شما همش با هم کل کل میکنید...
دیگه نموندم .با آنا رفتیم باال...
آنا...
با این لباسا اصال راحت نبودم... خیلی بیحال بودم وسطای راه تکیه خودمو زدم به آریا که دستش دور کمرم بود
وشونه به شونه هم راه میرفتیم.
انگار متوجه شد چون یه بوسه زد رو سرم...
رفتیم تو اتاق...وآریا مسواکمو اورد بیا بریم مسواک
مسواکو زدیم و اومدیم تو اتاق...
رو تخت نشستم خیلی بی حال بودم اریا اومد جلو ...
-عروسکم؟چته گلم درد داری؟
-نه فقط کسلم...
بدون هیچ حرفی.شالمو از دور گردنم باز کرد از این حرکتش شوکه شدم. و سرمو انداختم پایین...
حرفی نزدم ...
واقعا به آریا حق میدادم دل تنگم باشه با اون حرفایی که آذین تعریف کرد که بعد از تیر خوردنم چی کشیده...
حتی یه جاهایم اشک چشمام جاری شد...
دیدگاه ها (۲)

#همسر_اجباری #۲۹۶دوست داشتن آریا لیاقت میخواست ....کاش منم ل...

#همسر_اجباری #۲۹۷منم نگاهمو ازش میدوزدیدم.سرشو گرفت باالو گف...

#همسر_اجباری #۲۹۴آرمان در دستشویی ایستاده بود. و مانیا رو دل...

#همسر_اجباری #۲۹۳با دیدن من عقب عقب میرفت پشت و بدتر سوت میز...

عشق در تاریکی 37.<< ویو جونگکوک >> از وقتی ک از بیمارستان ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط