{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جوانی با دوچرخه اش با پیرزنی برخورد کرد و به جای اینکه از

جوانی با دوچرخه اش با پیرزنی برخورد کرد و به جای اینکه از او عذرخواهی کند و کمکش کند تا از جایش بلند شود، شروع به خندیدن و مسخره کردن او نمود؛

سپس راهش را کشید و رفت؛ پیرزن صدایش زد و گفت: چیزی از تو افتاده است.

جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود؛ پیرزن به او گفت: زیادنگرد؛ مروت و مردانگی ات به زمین افتاد و هرگز آنرا نخواهی یافت!
دیدگاه ها (۱۰)

ای بابا بگیرین بخوابین دیگه.

وای اگرما مردمی کوفی شویم            دین رها بنموده و صوفی ش...

آخرالزمان است....!همه چيز برعکس شده است....!هرکه با نامحرم خ...

عشق یعنی دست تو پرپر شده...عشق یعنی یک علی رهبر شده...عشق یع...

#تاج_و_طوفانپارت ۳۶: معدنی که انگار نفس می‌کشیدباران شدیدی م...

دوپارتی از لینو: (وقتی تو فوبیای....) p1وقتی تو فوبیای صدای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط