قسمت 3
قسمت 3
ت : من احساس میکنم دارم کم میارم بیا همین جا تمومش کنیم و دست دوستی بدیم
کلافه نگاهی به دور و برم کردم که همه داشتند نگاهمون میکردن و بعد نگاهی به کیان کردم و گفتم : اصولا بیایید فقط مثل دو تا همکلاسی سر یه کلاس بشینیم و البته جز در موارد خاص نگاهمون هم به هم نیفته . خیلی بهتره لبخند تلخی زد و گفت : آره بهتره
از کلاس زدم بیرون که نیکا هم پشت سرم اومد و گفت : چیکارش داشتی بنده خدا رو ؟
_هیچی .
_تو دیوونه ای به خدا .
_آره میدونم .
دست نیکا رو گرفتم و گفتم : حالا از این حرفا گذشته بگو ببینم شیطون پسره کی بود که حسابی باهاش گرم گرفته بودی و توی عالم دیگه باهاش سیر میکردی؟
با تعجب نگام کرد و گفت : کدوم پسره ؟
_منو رنگ نکن من خودم رنگ فروشم . همون موقع که اومدم دانشگاه دیدمتون .
زد توی پیشونیش و گفت : پسر خاله ام رو میگی ؟ اسمش میلاده . ترم سومه. توی دانشگاه خودمونه
_جدی میگی
_آره بابا پس چی ؟
چشکی زدم و گفتم : بلا احیانا عاشقت که نیست
خجالت کشید و گفت : شایدم باشه
خندیدم و گفتم : به هر حال تبریک میگم
یک هفته ای از اون جریان میگذشت و توی این یک هفته هیچ حرف یا نگاهی بین من و کیان رد و بدل نشده بود . یک روز که از بوفه دانشگاه ساندویچ خورده بودم احساس میکردم سرم گیج میره . ساعت اولو سخت تحمل کردم و وقتی خواستم از کلاس بیام بیرون کیان روبه روم ایستاد و گفت : خانوم نوایی شما حالتون خوبه ؟
با بی حالی گفتم : شما دکتری ؟
بی توجه به حرف من گفت : رنگتون پریده .
از بخت بد من هم اون روز نیکا نیومده بود دانشگاه . اهمیتی ندادم ، از کنارش رد می شدم که برم ولی یهو سرم گیج رفت و نزدیک بود از حال برم و نقش زمین شم که کسی منو سفت گرفت . چشمام سیاهی میرفت ولی به زور چشمامو باز کردم و دیدم کیان منو گرفته . میخواستم خودمو از دستش بیرون بکشم ولی توانشو نداشتم و بیهوش شدم . وقتی به خودم اومدم متوجه شدم روی تخت بیمارستان هستم . سوزشی توی دستم حس کردم که بعد متوجه شدم به خاطر سرمیه که بهم وصل کردن . در کمال ناباوری چند لحظه بعد کیان وارد اطاق شد و با دیدن من لبخند زد و اومد کنار تخت ایستاد و آروم گفت : حالت خوبه ؟
جوابی ندادم که دوباره گفت : به کمک چند تا از بچه ها رسوندیمت بیمارستان ولی بچه ها رفتن و من حالا در خدمتم با لحن سردی گفتم : ممنون .
_نگفتی خوبی یا نه ؟
با همون لحن گفتم : خوبم
_خدا رو شکر.
ادامه داره....
ت : من احساس میکنم دارم کم میارم بیا همین جا تمومش کنیم و دست دوستی بدیم
کلافه نگاهی به دور و برم کردم که همه داشتند نگاهمون میکردن و بعد نگاهی به کیان کردم و گفتم : اصولا بیایید فقط مثل دو تا همکلاسی سر یه کلاس بشینیم و البته جز در موارد خاص نگاهمون هم به هم نیفته . خیلی بهتره لبخند تلخی زد و گفت : آره بهتره
از کلاس زدم بیرون که نیکا هم پشت سرم اومد و گفت : چیکارش داشتی بنده خدا رو ؟
_هیچی .
_تو دیوونه ای به خدا .
_آره میدونم .
دست نیکا رو گرفتم و گفتم : حالا از این حرفا گذشته بگو ببینم شیطون پسره کی بود که حسابی باهاش گرم گرفته بودی و توی عالم دیگه باهاش سیر میکردی؟
با تعجب نگام کرد و گفت : کدوم پسره ؟
_منو رنگ نکن من خودم رنگ فروشم . همون موقع که اومدم دانشگاه دیدمتون .
زد توی پیشونیش و گفت : پسر خاله ام رو میگی ؟ اسمش میلاده . ترم سومه. توی دانشگاه خودمونه
_جدی میگی
_آره بابا پس چی ؟
چشکی زدم و گفتم : بلا احیانا عاشقت که نیست
خجالت کشید و گفت : شایدم باشه
خندیدم و گفتم : به هر حال تبریک میگم
یک هفته ای از اون جریان میگذشت و توی این یک هفته هیچ حرف یا نگاهی بین من و کیان رد و بدل نشده بود . یک روز که از بوفه دانشگاه ساندویچ خورده بودم احساس میکردم سرم گیج میره . ساعت اولو سخت تحمل کردم و وقتی خواستم از کلاس بیام بیرون کیان روبه روم ایستاد و گفت : خانوم نوایی شما حالتون خوبه ؟
با بی حالی گفتم : شما دکتری ؟
بی توجه به حرف من گفت : رنگتون پریده .
از بخت بد من هم اون روز نیکا نیومده بود دانشگاه . اهمیتی ندادم ، از کنارش رد می شدم که برم ولی یهو سرم گیج رفت و نزدیک بود از حال برم و نقش زمین شم که کسی منو سفت گرفت . چشمام سیاهی میرفت ولی به زور چشمامو باز کردم و دیدم کیان منو گرفته . میخواستم خودمو از دستش بیرون بکشم ولی توانشو نداشتم و بیهوش شدم . وقتی به خودم اومدم متوجه شدم روی تخت بیمارستان هستم . سوزشی توی دستم حس کردم که بعد متوجه شدم به خاطر سرمیه که بهم وصل کردن . در کمال ناباوری چند لحظه بعد کیان وارد اطاق شد و با دیدن من لبخند زد و اومد کنار تخت ایستاد و آروم گفت : حالت خوبه ؟
جوابی ندادم که دوباره گفت : به کمک چند تا از بچه ها رسوندیمت بیمارستان ولی بچه ها رفتن و من حالا در خدمتم با لحن سردی گفتم : ممنون .
_نگفتی خوبی یا نه ؟
با همون لحن گفتم : خوبم
_خدا رو شکر.
ادامه داره....
- ۳.۱k
- ۱۸ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط