{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قـسـمـتـ(۲):

قـسـمـتـ(۲):

ه کیان سوتی کشید و گفت: نه بابا معلومه به جای عروسک بازی توی این مدت عمر گرانبهاشون رانندگی یاد میگرفتن جواب ندادم و سوار شدم و درو بستم . ماشینو که روشن کردم متوجه شدم کسی به شیشه میزنه . کیان بود . خیلی خونسرد شیشه رو پایین کشیدم و گفتم : امرتون ؟

لبخندی زد و گفت : انتظار داشتم با اون زبونت جوابمو بدی

به روبه رو خیره شدم و بعد خیلی سرد و خشک گفتم : فکر میکردم فهمیده باشید که میگن جواب ابلهان خاموشیست

دیگه منتظر جوابی نموندم و گازشو گرفتمو رفتم

با دیدن مامانم که پای تلویزیون نشسته بود آروم و بی سر و صدا رفتم پشت سرشو دستامو گذاشتم روی چشماش .

اولش یه ذره ترسید ولی بعد با لمس دستام خندیده ی شیرینی کرد و گفت : تویی ترگل؟ امان از دست شیطنت های تو .

من نمیدونم تو به کی رفتی

گونه اش رو بوسیدم و گفتم : به مامانم رفتم

_سلامت کو دختر شیطون ؟

_سلام مامان جون

_علیک سلام . خسته نباشی . روز اولی چطور بود

ترجیح دادم حرفی از کیان نزنم به خاطر همین گفتم : خیلی خوب بود . خوب که نه عالی بود

لبخندی زد و گفت : خوشحالم که اینو میشنوم . چیزی میخوری برات آماده کنم ؟

مقنعه ام رو از سرم کشیم بیرون و گفتم : گرسنه امه مامان

_پس تا تو خودتو جمع و جور کنی منم برات غذا گرم میکنم .

_مرسی

شب که داشتم واسه خواب آماده میشدم ترانه خواهرم با تقه ای به در وارد شد . لبخند همیشگیش روی لبش بود و گفت : مزاحم که نشدم ؟

سرمو تکون دادم و گفتم : اصلا .

روی تخت کنارم نشست و گفت : دانشگاه چطور بود ؟

شانه هام رو بالا انداختم و گفتم : خوب . از شرکت چه خبر ؟

_خبری نیست جز کار و کار و کار

چند لحظه به سکوت گذشت ولی بعد ترانه گفت : تو هم وقتی مهندس بشی میایی پیش منو بابا کار میکنی . خیلی خوشحالم که دانشگاه قبول شدی . سعی کن خوب درس بخونی و به خیلی از آدمهای دور و برت محل نزار . منظورمو که میفهمی؟

_اوهوم

_خوبه که درک میکنی . دیگه مزاحمت نشم خواهر کوچولو . شبت بخیر

_شب تو هم بخیر .

صبح که رسیدم دانشگاه نیکا رو دیدم که با یکی از پسرا که بهش میومد سال بالایی باشه گرم گرفته بود و هر از گاهی هم هر دو لبخند پر از مهری به همدیگه میزدن . همینطوری به اونا خیره شده بودم که کسی کنار گوشم گفت : به دوستت حسودیت میشه ؟

ترسیدم و از جا پریدم . دستمو گذاشتم روی قلبمو به طرف صاحب صدا برگشتم . خدای من بازم کیان بود . نیشخندی زد و گفت : ترسیدی؟

محلش نذاشتم و به طرف دیگه ای رفتم ولی دست بردار نبود و گفت : هی صبر کن

با عصبانیت به طرفش برگشتم و گفتم : هی به دنبت بی تربیت ، هر چی هیچی نمیگم رودار تر میشه . ببین آقای کیانی کاری نکنید برم مدیریت ازتون شکایت کنم .

با حالتی حق به جانب گفت : پس اسم منو میدونی ؟

پوزخندی زدمو گفتم : این اصلا مهم نیست که من اسم شما رو میدونم یا نه ولی بد نیست بدونید من اصلا کنجکاو نبودم اسم ضایع شما رو بشنوم منتها ناخواسته شد و شنیدم البته سعی میکنم خیلی زود فراموش کنم .

با حیرت به حرفای من گوش میداد و آخر سر هم گفت : دهنتو باز کن میخوام ببینم زبونت چند متره ؟

باهاش شاخ به شاخ شدم و گفتم : الان مهم نیست که چند متره مهم اینه که دراز تر هم میشه .

در همین حین یکی از پسرا که چهره شوخ ولی متینی داشت دستش و گذاشت رو شونه ی کیان و گفت : هی پسر تا کی

میخوایی بمونی و کنف شی . در برو هر چه زودتر .

کیان بی حرکت ایستاده بود و فقط به طور خیره منو نگاه میکرد که همون پسر که بعدا فهمیدم اسمش اشکانه تکونی به کیان داد و گفت : کیان کجایی ؟

کیان به خودش اومد و گفت : اشکان تو اینجا چیکار میکنی ؟

اشکان حالتی مسخره به خودش گرفت و گفت : خاک بر سرت بعد از یه عمر رفاقت و الانم که با هم همکلاس هستیم تازه میگی اینجا چیکار میکنی

کیان بی هیچ حرف دیگه ای همراه دوستش رفت . اون روز سر کلاس نمیدونم چرا نمیتونستم حواسمو جمع کنم .نا خودآگاه نگاهی به دور و اطرافم انداختم که در کمال ناباوری متوجه شدم کیان خیره شده به من و اونم حواسش به منم براش نقشه ای کشیدم . کلاس که تموم «. معلوم نیست باز چه نقشه ای برام کشیده »: درس نیست . توی دلم گفتم شد اومد از جلوی من رد بشه که با بی خیالی پامو کشیدم جلو که پاش گیر کرد به پام و کوبید روی زمین . از خشم سرخ شده بود و نمیدونست چی بگه ولی پاش حسابی درد گرفته بود . پسرا دورش جمع شده بودن و کمک میکردن که از جاش بلند شه . لنگ لنگان به طرفم اومد و گفت : شما اگه مشکلی دارید میتونید زبونی بگید

وسایلمو برداشتم و ضمن اینکه بلند میشدم گفتم : من معذرت میخوام از عمد پامو نکشیدم جلوی شما ولی ای کاش به جای ضرب دیدن پاتون سرتون یه چیزیش میشد بلکه در مغزتون تحولی ایجاد بشه

بر خلاف انتظارم لبخند آرومی زد و گفت : من احساس میکنم دارم کم میارم
دیدگاه ها (۲۲)

قسمت 3ت : من احساس میکنم دارم کم میارم بیا همین جا تمومش کنی...

قسمت 4چند لحظه مکث کرد و بعد گفت : راستی از توی دفترچه ای که...

رُمـانـشـ عـالـیـه حــتــمــا بــخــونــیــدقـسـمـتـ یڪ(۱):ا...

عاشق مو سفید و چشم آبی ام*▁*

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 125・⁠]⁠ᕗبا خنده و به زور خود...

رومان روز برفی (پارت 1)از زبان ات:امروز شنبہ 15 ژانویہ است ب...

رومان عشق مافیا پارت 27 ترو خدا یہ لایک کنی جایہ دوری نمیرہ ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p11رفتم داخل مدرس...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت9_ از این به بعد اگر چیزی بگم...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

part 6که یهو مچ دستم کشیده شد و دوباره برگشتم سرجام سرمو بال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط