رُمـانـشـ عـالـیـه حــتــمــا بــخــونــیــد
رُمـانـشـ عـالـیـه حــتــمــا بــخــونــیــد
قـسـمـتـ یڪ(۱):
اولین روز دانشگاه بود و من به موقع خودمو رسونده بودم سر کلاس . اصلا به سمت پسرا نگاه نکردم ولی یکی از دخترا که کنار دستم نشسته بود ، گفت : من نیکا هستم ، خیلی خوشحال میشم اگه دوستم باشی ?.
لبخندی زدم و گفتم : منم ترگل هستم ، از دیدنت خوشحالم
با ورود استاد به کلاس دیگه حرفی نزدیم . استاد شریفی حضور و غیاب میکرد ، وقتی به اسم من رسید با صدای بلند و شادی گفتم : حاظر استاد شریفی که مردی حدوداً 45 ساله نشون میداد با دیدن شور و هیجان من لبخندی زد و گفت : ماشاءالله انرژیتون فوق العاده است
با گوشه لبم لبخندی زدم و گفتم : ممنون استاد . البته بزارید بپرسم این که گفتید خوبه یا بد ؟
_اگه از این انرژی برای درس خوندن هم به نحو احسن استفاده کنید خیلی خوبه با شادابی از جام بلند شدم و گفتم : قول میدم استاد .
با این حرکت من یکی از پسرا گفت : استاد معذرت میخوام ولی میتونم یه پیشنهاد بهتون بدم ؟
استاد ابروها شو بالا برد و و گفت : بفرمایید پسر پوزخندی زد و گفت : لطف کنید واسه جلسه بعد یه کتاب چگونگی رفتار با کودکان رو حتما مطالعه کنید ، البته اگه یه عروسک و چند تا آب نبات هم بیارید فکر کنم خانوم کوچولوی مورد نظر خیلی شاداب تر میشن .
استاد اخمی کرد و گفت : لطفا این پیشنهاد رو برای خودت نگه دار
با این حرف استاد یه عده خندیدن و یه عده هم از او دفاع کردن ولی من خیلی خونسرد رو به اون پسر گستاخ کردم و گفتم : شما مثل اینکه در این زمینه خیلی تجربه دارید ، احتمال میدم این موضوع مشابهش براتون پیش اومده باشه .
فکر میکنم دیروز تو مهد کودکتون بهت آب نبات دادن . راستی چطوری تو رو از مهد کودک یه ضرب راه دادن دانشگاه ؟
اینو که گفتم کلاس در سکوت فرو رفت . پسر که فوق العاده خوش تیپ و خوش قیافه بود ، چشمان مشکیش پر از خشم شد ولی با صدای استاد که با تحکم گفت : کافیه . این بحث تموم شد و استاد شریفی که استاد ادبیاتفارسی بود درسش رو شروع کرد و منم تند تند یادداشت برمیداشتم . بالاخره سک شن اول تموم شد . موقع بیرون رفتن از کلاس نیکا صدام کرد و منم با لبخند نگاهش کرم . اونم وسایل شو برداشت و به طرف من اومد و گفت : نیم ساعت تا کلاس بعدی وقت داریم ، بریم بوفه
_بریم .
دم در کلاس با صدای گیرایی بر جا میخکوب شدم که با گستاخی تمام میگفت : هی ترگل
با اخم نگاهی به پشت سرم انداختم که با همون پسر برخورد کردم . لبخندی پر از شیطنت روی لبش بود و گفت : زبونت زیادی دراز نیست خانوم کوچولو
با همون اخم به طرفش رفتم و گفتم : آره قبول دارم ولی فکر میکنم زبون تو درازتره
جا خورد ولی بعد با خشم گفت : ببین خانوم پا روی دم بد آدمی گذاشتی
با تمسخر دورش چرخیدم وکه گفت : هی دیوونه تو چت شده ؟
پوزخندی زدم و گفتم : من که اینجا دمی نمیبینم .بعد با عصبانیت کلاسورم رو کوبیدم روی سینه اش و گفتم : سعی کن
دیگه جلوی چشمام نبینمت پسر کوچولو
بعد دوباره با گوشه لبم لبخندی زدم و به سمت نیکا رفتم که نیکا گفت : چی میخواد پسره ی پر رو ؟
_خودت که داری میگی پررو . آدمای پر رو چی دارن بگن؟ بیخیال بریم بوفه
کیک و آبمیوه گرفتیم و یه گوشه ای نشستیم . نیکا یه دفعه و بی مقدمه با صدای بلند خندید . با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چرا میخندی ؟
اشکی که بر اثر خندیدن از چشمش جاری شده بود رو پاک کرد و گفت : میدونی همه ی عشق و علاقه ها اولش با یه دعوا شروع میشه ؟
اخمی کردم و گفتم : منظورت چیه ؟
_منظورم دعوای تو و اون پسره است . اسمش فکر کنم کیان کیانی بود
با دلخوری گفتم : دیگه نمیخوام از این حرفها بشنوم .
لبخندی زد و دستم و گرفت و گفت : معذرت میخوام نمیخواستم از دستم ناراحت بشی
_مهم نیست .
نیکا که دید من دیگه دلخوری ندارم گفت : دوست جدید نمیخوای از خودت برام بگی ؟
راست وایسادم و گفتم : من ترگل نوایی هستم 18 ساله . مادرم یه زن خوب و خوشگل و خانه داره . بابام هم مهندسه و شرکت داره و البته یه کارخونه مواد عذایی . یه خواهر بزرگتر از خودم دارم که امسال لیسانس شو گرفته و توی شرکت بابا کار میکنه . منم که الان در خدمت جنابعالیم . خب تو از خودت بگو
_من تک فرزندم . زندگیه مرفهی داریم ولی فکر نمیکنم به پای تو برسه . پدرم حسابدار یه شرکته . مادرم هم معلم .
همین عزیزم . دیگه چی باید بگم ؟
خندیدم ، چشمکی زدم و گفتم : برای مقدمه عالیه دوست من
نیکا هم به تقلید از من چشمکی زد و گفت : همه امروز با حیرت بهت نگاه میکردن .
_چرا ؟
_چون چهره تو شبیه آدما نیست ، تو مثل یه فرشته پاک و معصومی که دل هر کسی حتی دخترا رو هم میبری . منم از این قائده مثتسنی نیستم
رومو برگردوندم و به شوخی گفتم : شرمنده خانوم من قصد ازدواج ندارم دور منو خط بکش
آروم لپم و کشید و گفت : دخ
قـسـمـتـ یڪ(۱):
اولین روز دانشگاه بود و من به موقع خودمو رسونده بودم سر کلاس . اصلا به سمت پسرا نگاه نکردم ولی یکی از دخترا که کنار دستم نشسته بود ، گفت : من نیکا هستم ، خیلی خوشحال میشم اگه دوستم باشی ?.
لبخندی زدم و گفتم : منم ترگل هستم ، از دیدنت خوشحالم
با ورود استاد به کلاس دیگه حرفی نزدیم . استاد شریفی حضور و غیاب میکرد ، وقتی به اسم من رسید با صدای بلند و شادی گفتم : حاظر استاد شریفی که مردی حدوداً 45 ساله نشون میداد با دیدن شور و هیجان من لبخندی زد و گفت : ماشاءالله انرژیتون فوق العاده است
با گوشه لبم لبخندی زدم و گفتم : ممنون استاد . البته بزارید بپرسم این که گفتید خوبه یا بد ؟
_اگه از این انرژی برای درس خوندن هم به نحو احسن استفاده کنید خیلی خوبه با شادابی از جام بلند شدم و گفتم : قول میدم استاد .
با این حرکت من یکی از پسرا گفت : استاد معذرت میخوام ولی میتونم یه پیشنهاد بهتون بدم ؟
استاد ابروها شو بالا برد و و گفت : بفرمایید پسر پوزخندی زد و گفت : لطف کنید واسه جلسه بعد یه کتاب چگونگی رفتار با کودکان رو حتما مطالعه کنید ، البته اگه یه عروسک و چند تا آب نبات هم بیارید فکر کنم خانوم کوچولوی مورد نظر خیلی شاداب تر میشن .
استاد اخمی کرد و گفت : لطفا این پیشنهاد رو برای خودت نگه دار
با این حرف استاد یه عده خندیدن و یه عده هم از او دفاع کردن ولی من خیلی خونسرد رو به اون پسر گستاخ کردم و گفتم : شما مثل اینکه در این زمینه خیلی تجربه دارید ، احتمال میدم این موضوع مشابهش براتون پیش اومده باشه .
فکر میکنم دیروز تو مهد کودکتون بهت آب نبات دادن . راستی چطوری تو رو از مهد کودک یه ضرب راه دادن دانشگاه ؟
اینو که گفتم کلاس در سکوت فرو رفت . پسر که فوق العاده خوش تیپ و خوش قیافه بود ، چشمان مشکیش پر از خشم شد ولی با صدای استاد که با تحکم گفت : کافیه . این بحث تموم شد و استاد شریفی که استاد ادبیاتفارسی بود درسش رو شروع کرد و منم تند تند یادداشت برمیداشتم . بالاخره سک شن اول تموم شد . موقع بیرون رفتن از کلاس نیکا صدام کرد و منم با لبخند نگاهش کرم . اونم وسایل شو برداشت و به طرف من اومد و گفت : نیم ساعت تا کلاس بعدی وقت داریم ، بریم بوفه
_بریم .
دم در کلاس با صدای گیرایی بر جا میخکوب شدم که با گستاخی تمام میگفت : هی ترگل
با اخم نگاهی به پشت سرم انداختم که با همون پسر برخورد کردم . لبخندی پر از شیطنت روی لبش بود و گفت : زبونت زیادی دراز نیست خانوم کوچولو
با همون اخم به طرفش رفتم و گفتم : آره قبول دارم ولی فکر میکنم زبون تو درازتره
جا خورد ولی بعد با خشم گفت : ببین خانوم پا روی دم بد آدمی گذاشتی
با تمسخر دورش چرخیدم وکه گفت : هی دیوونه تو چت شده ؟
پوزخندی زدم و گفتم : من که اینجا دمی نمیبینم .بعد با عصبانیت کلاسورم رو کوبیدم روی سینه اش و گفتم : سعی کن
دیگه جلوی چشمام نبینمت پسر کوچولو
بعد دوباره با گوشه لبم لبخندی زدم و به سمت نیکا رفتم که نیکا گفت : چی میخواد پسره ی پر رو ؟
_خودت که داری میگی پررو . آدمای پر رو چی دارن بگن؟ بیخیال بریم بوفه
کیک و آبمیوه گرفتیم و یه گوشه ای نشستیم . نیکا یه دفعه و بی مقدمه با صدای بلند خندید . با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چرا میخندی ؟
اشکی که بر اثر خندیدن از چشمش جاری شده بود رو پاک کرد و گفت : میدونی همه ی عشق و علاقه ها اولش با یه دعوا شروع میشه ؟
اخمی کردم و گفتم : منظورت چیه ؟
_منظورم دعوای تو و اون پسره است . اسمش فکر کنم کیان کیانی بود
با دلخوری گفتم : دیگه نمیخوام از این حرفها بشنوم .
لبخندی زد و دستم و گرفت و گفت : معذرت میخوام نمیخواستم از دستم ناراحت بشی
_مهم نیست .
نیکا که دید من دیگه دلخوری ندارم گفت : دوست جدید نمیخوای از خودت برام بگی ؟
راست وایسادم و گفتم : من ترگل نوایی هستم 18 ساله . مادرم یه زن خوب و خوشگل و خانه داره . بابام هم مهندسه و شرکت داره و البته یه کارخونه مواد عذایی . یه خواهر بزرگتر از خودم دارم که امسال لیسانس شو گرفته و توی شرکت بابا کار میکنه . منم که الان در خدمت جنابعالیم . خب تو از خودت بگو
_من تک فرزندم . زندگیه مرفهی داریم ولی فکر نمیکنم به پای تو برسه . پدرم حسابدار یه شرکته . مادرم هم معلم .
همین عزیزم . دیگه چی باید بگم ؟
خندیدم ، چشمکی زدم و گفتم : برای مقدمه عالیه دوست من
نیکا هم به تقلید از من چشمکی زد و گفت : همه امروز با حیرت بهت نگاه میکردن .
_چرا ؟
_چون چهره تو شبیه آدما نیست ، تو مثل یه فرشته پاک و معصومی که دل هر کسی حتی دخترا رو هم میبری . منم از این قائده مثتسنی نیستم
رومو برگردوندم و به شوخی گفتم : شرمنده خانوم من قصد ازدواج ندارم دور منو خط بکش
آروم لپم و کشید و گفت : دخ
- ۳۶.۳k
- ۱۸ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط