#پارت198

#پارت198

بهرام ، تردید را کنار گذاشت و به سمت عاطفه قدم برداشت .

از وقتی قد،کشیده بود ، به آغوش نکشیده بودش...
دستش را روی شانه ی عاطفه گذاشت و به سمت خودش کشیدش...

و عاطفه بی مقاوت سر روی سینه ی بهرام گذاشت.


حس خوبی داشت...
مگرمیتوانست غمگین باشد ،
میخواست فقط برای چند لحظه ی کوتاه ، تمام دلخوری چند ساله اش را پشت سرش بگذارد و فقط ، لذت ببرد از آغوشی که بینهایت محتاجش بود.

کنترل اشک هایش دست خودش نبود.

_تو که انقد مهربونی چرا تنهام گذاشتی؟
چرا بابا؟
چرا پیشم نبودی؟

بهرام نمیدانست چه طور قانعش کند.
چی بگوید که از بار روی دوشش کم شود؟!

چه طور توانسته بود این همه سال از دخترش دور بماند؟!

چه طور؟!
دیدگاه ها (۱)

contact 🍷#contract 𝑃𝑇11_ امروز تولدمه، و تو فراموش کردی قرمز...

💗 قولی که شکستیسه روز از شبی که همه‌چیز بین ا.ت و جیمین تغیی...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_37فصل شانزدهم |...

پارت بعدی 🎀***شب شده بود و همه دوباره توی پذیرایی جمع شده بو...

سلام بچه ها این چند پارتی به عنوان اولین تجربه امه اگه بد شد...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ¹⁰_ ایرادی نداره.تهی...

★My lady.....خونه غرق در سکوت بود ، حتی خود دختر هم باورش نم...

#پارت249نفسی از سر آسودگی کشید.بلاخره گفت و خودش را راحت کرد...

---صدای بسته شدن در خونه که اومد، هانا هنوز مشغول جمع کردن پ...

پارت دوم داستان تیره ترین تبصره/طاهره عباسی نژاد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط