{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در خیالم که نه پرهیز و نه پروای تو داشت

در خیالم که نه پرهیز و نه پروای تو داشت

بوسه ها کز لب نوش تو ستاندم خوش بود

 

و آن همه گل که نسیمانه به شکرانه ی تو

چیدم از باغ دل و بر تو فشاندم خوش بود

 

به چمنزار غزل با نی سحر آور خود

وقتی آن چشم غزالانه چراندم خوش بود

 

من چنان محو سخن گفتن گرمت بودم

که تو از هر چه که دم میزدی آن دم خوش بود

 

فالی از دفتر حافظ که برای دل تو

زدم و آن غزل ناب که خواندم خوش بود



گر چه با ساعت من ثانیه ها بیش نبود

ساعتی را که کنارت گذراندم خوش بود

حسین منزوی
دیدگاه ها (۱)

تو هر شهر دنیا که بارون بیاد خیابونی گم میشه تو بغض و درد تو...

مِی و میخانه مست و مِی کشان مستزمین مست و زمان مست آسمان مست...

سلام به "آنها" که همیشه دم دست هستند آدم هایی که عجله ندارند...

شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بودکامی از عمر که همراه تو  ...

شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بودکامی از عمر که همراه تو  ...

شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بودکامی از عمر که همراه تو ...

من چنان محو سخن گفتن گرمت بودمکه تو از هر چه که دم میزدی آن ...

بستر ز توست بختت اگر آرمیده استعقلت به روی عشق تو خنجر کشیده...

( شعر از خودم ) بلبل به چمنزار چنین خوار ندیدم × بلبل ز چه ا...

به قلب ِ من تو با چشمت ، تو هر دم می زنی تیشه نکن با قلب ِ م...

سینه میسوزانی ای دل چو می آغازی سخنسینه میسوزانی ای دل چو می...

رضا ولی پور شاعر پلدختری

ای شب هان ای شب شوم وحشت انگیز تا چند زنی به جانم آتش ؟ یا چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط