جونگکوک: خوب چرا این زندگی خوبت رو رها کردی
جونگکوک: خوب چرا این زندگی خوبت رو رها کردی
دخترک بی حس و پی پلک شانه های که از بغض میلرزید زمزمه کنان گفت : من اون .. شب داد زدم .. فریاد کشیدم ... هیچ کس نبود .. هیچ کس ..
چونش تا حدی از بغض و غم لرزید خاطرات گذشته بیش از حد برایش تلخ بود مخصوصا مرر کردن اش جلو جونگکوک بیش از حد خجالت کشید صورتش با اشک ریخت پر شد.. سرش را بیشتر خم کرد تا بلکه موهای بلندش دور و اطراف صورتش ریخته شود
جونگکوک همچنین بیش از حد توان قلبش لرزید .. برای اولین بار در زندگی اش متوجه نمیشد که چطور یک بیمار را آرام کند .. روی دو پاش ایستاد سپس سمتش هجوم برد کنارش روی مبل نشست ولی این بار بدون برداشت دستمال کاغذی دستش را روی دست زریف دخترک گذاشت .. آوا بدون کشیدن دستش مثل هر دفه دیگری به میز خیره شد ،
جونگکوک: تو زندگی دختر بودنت رو از دست دادی .. ولی یه چیز مهم تر رو یاد گرفتی.. بزرگ شدن .. تو همون شب بزرگ شدی .. یه شب دردناک .. یه شب پر از غم .. با شنیدن کلمات جدید از دکتر اش بیشتر حق حق کرد ،
جونگکوک : شب شد و باز این دل پر از درد و غم، تو تنها مونده
در تاریکی گم شدی، دور از هر مرهم. - خندید و بار - این رسم زندگی یه، یا شاید پوچی محض، - غمگین شد و دست آوا را فشرد - پایان هر روز، شروع بیخوابی دم به دم. در سکوت شب، صدای تنهایی تو هستش
این حسرت دیرینه، کوچ تمام یاران، تو دلتنگی آموخت، - حق حق های زیاد شد و باعث شد خودش را به آغوش دکتر نزدیک کند و آرام زمزمه کرد : زجر ک...شیدم .. خیلی خیلی
جونگکوک: این سرنوشت تلخ، سهم تو از این جهان نیست لیاقت تو بیشتر و بیشتر هستش چشمت به تاریکی و قلبت پر از درده ولی تو باید قوی بمونی قوی میدونی.. - تلخ تر - گویا که زندگی با ما همیشه سرده
از بس که زخم خوردیم دیگه خسته شدیم مگه نه ولی آوا گوش بده وی میگیم این پوچی مطلق، دوای هر چه نبرده ..
دخترک بی حس و پی پلک شانه های که از بغض میلرزید زمزمه کنان گفت : من اون .. شب داد زدم .. فریاد کشیدم ... هیچ کس نبود .. هیچ کس ..
چونش تا حدی از بغض و غم لرزید خاطرات گذشته بیش از حد برایش تلخ بود مخصوصا مرر کردن اش جلو جونگکوک بیش از حد خجالت کشید صورتش با اشک ریخت پر شد.. سرش را بیشتر خم کرد تا بلکه موهای بلندش دور و اطراف صورتش ریخته شود
جونگکوک همچنین بیش از حد توان قلبش لرزید .. برای اولین بار در زندگی اش متوجه نمیشد که چطور یک بیمار را آرام کند .. روی دو پاش ایستاد سپس سمتش هجوم برد کنارش روی مبل نشست ولی این بار بدون برداشت دستمال کاغذی دستش را روی دست زریف دخترک گذاشت .. آوا بدون کشیدن دستش مثل هر دفه دیگری به میز خیره شد ،
جونگکوک: تو زندگی دختر بودنت رو از دست دادی .. ولی یه چیز مهم تر رو یاد گرفتی.. بزرگ شدن .. تو همون شب بزرگ شدی .. یه شب دردناک .. یه شب پر از غم .. با شنیدن کلمات جدید از دکتر اش بیشتر حق حق کرد ،
جونگکوک : شب شد و باز این دل پر از درد و غم، تو تنها مونده
در تاریکی گم شدی، دور از هر مرهم. - خندید و بار - این رسم زندگی یه، یا شاید پوچی محض، - غمگین شد و دست آوا را فشرد - پایان هر روز، شروع بیخوابی دم به دم. در سکوت شب، صدای تنهایی تو هستش
این حسرت دیرینه، کوچ تمام یاران، تو دلتنگی آموخت، - حق حق های زیاد شد و باعث شد خودش را به آغوش دکتر نزدیک کند و آرام زمزمه کرد : زجر ک...شیدم .. خیلی خیلی
جونگکوک: این سرنوشت تلخ، سهم تو از این جهان نیست لیاقت تو بیشتر و بیشتر هستش چشمت به تاریکی و قلبت پر از درده ولی تو باید قوی بمونی قوی میدونی.. - تلخ تر - گویا که زندگی با ما همیشه سرده
از بس که زخم خوردیم دیگه خسته شدیم مگه نه ولی آوا گوش بده وی میگیم این پوچی مطلق، دوای هر چه نبرده ..
- ۱.۰k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط