لبخند ذوق مانندی زد سپس نگاهی به لیوان در دستش دوخت یک لی
لبخند ذوق مانندی زد سپس نگاهی به لیوان در دستش دوخت یک لیوانی با طرح دایره و در ته دایره یک چشم بدون تیله و دستی که ازش به بیرون فراوان از زحمات میماند .. جونگکوک لبش را خس ،کرد سپس موهای بهم ریخته ای که روی پیشانی اش رها کرد ٫ ترو خدا وحشت کردم٫
تیکه به در دست تو جیب گفت: دیونه سدی ؟ ..
جونگکوک سمت در چشم دوخت ته کوچولو بود با پروی نگاهش میکرد ، جونگکوک: ته برو بیرون ...
تهیونگ: نمیبینم تو هم دوست دختر بگیری .. جونگکوک دهن. کج کرد : به شما چه .. ها .. ته کوچولو زبون دراز کرد و تند گفت : پس با کی حرف میزدین
عصبی شد و تند گفت : ای بابا
ته : پس با دوست دخترت حرف میزدین؟
جونگکوک: نه
ته : با کی حرف میزدین .. بگو دیگه ..
جونگکوک دستش را روی پیشانی اش گذاشت و کلافه آه ای کشید : خدا من چه گناهی کردم که هیونگ یه پسر شیطونی مثل این شدم ..
ته خندید تیز و شیطون .. سپس خرس اش را بوسید و گفت : من مامانم بابایی رو خیلی دوست دارم و هیچ وقت نمیخواهم دوشت دختر بگیرم
جونگکوک سری از تأسف تکون کرد : تویی که نمیتونی س رو بگی بجاش میگی ش معلومه هیچ. دختری بهت نگاه هم نمیکنه ..
.....
ثانیه های خیره به شب تاریک، پر سکوت .. اتفاق های اخیر را در ذهنش مرر کرد ولی تنها این یک هفته برایش قابل درک نبود .. جونگکوک برایش مثل یک شاهزاده سوار بر اسب سفید بود ناگهانی پیدا شد و زندگیش را از جهنم به بهشت تبدیل شد ...
بلاخره باید قولی که به دکترش داده بود را انجام میداد .. از روی صندلی بلند شد سپس نگاهی به خودش انداخت پیراهن تا ساق پا به رنگ مشکی .. و یقه اسکی ... این لباس بعد از مدت ها کمی تمیز و مرتب بود .. موهایش را به نرم حالت از روی گردنی زخمی مانندش جمع کرد و در یک کش ساده بست .. با تمام وجود اش نفس کشید و پشت در ایستاد مشت اش را محکم گرفت ..
نه سست شدن پاهایش
نه ضعیف بودنش ،
هیچ کدام را در ذهنش حکومت نمیکردن چرا که این دکتر جوان بود که آن ها را کم کم وجوب به وجوب به پشت میفرستاد .. پا به بیرون گذاشت با وجود اینکه هیون بک و جون وو اینجا بودن پا به بیرون از اتاق گذاشت .. از پله ها پایین رفت زینا با لبخند نگاهش کرد سپس تند سمتش تند
زینا : آخخ دخترکم خدا رو شکر که خوب شدی ..
دخترک سری تکون داد سپس آروم گفت : ممنون خاله .. راستی اونا اینجا هستند
زینا با ناراحتی سری تکون داد سپس برای عوض کردن جو گفت : بریم برات کیک درست کنم بخوری ..
دخترک با لحن جدی ای گفت : ممنون میشم .. هر دو به سمت آشپزخونه رفتند .. امروز بوی عجیبی در این آشپزخونه میگذشت دخترک با گام سریع به سمت ماهیتابه ای که حالا پر از گوشت خوک. و فیله مرغ هجوم برد سرش را برداشت و عمیق بو کشید با ذوق گفت: بوی خیلی خوبی میده ..
زینا : بشین تا برام بکشم میخوری ؟
دخترک سری تکون داد سپس تند روی صندلی نشست .. لبخند زد و هر دو دستش را روی میز گذاشت : ممنون خالهـ... صدا کفش های مردانه ای به گوشش خورد بوی عمیق و عطر تلخ پدرش بود بد ترین و مرموز ترین مرد دنیا : وای میبینم که بدیختا هم بیرون از سوراخ موششون بیرون میان..
دخترک لرزید به شدت ترسید دست هایش را در هم. قفل کرد و ناخون هایش در پست ..
٫ آوا جان یادت باشه وقتی کسی مسخره ات میکرد جوابشو باید بدی ٫ .. سخنان پر انرژی و باعث ذوق دخترک به یادش آمد بدون بلند شد تمام جرعت اض را جمع کرد : دوست ندارین میتونید برین
هیون بک: ببینم خیلی به این موضوع دلتو بزرگ نکن اون قاضی جون منو تهدید کرد ولی منم دارم براش
دخترک ترسید و تند سمتش نگاه کرد : هیچ کاری نمیتونی بکنی ..
هیون بک دندون هایش روی هم سایید: دهنتو ببند دختر احمق .. اگه اون قاضی نیومده بود تو الان مرده بودی زبونتو هم جمع کن وگرنه خودم جمش میکنم
دخترک ناخودآگاه پوسخند زد و بلند شد : بهتره مراقب خودتون باشین تو این سن زندان رفت برای خودتون زشت میشه .
هیون بک عصبی به اطراف نگاه کرد و تند از آشپزخانه خارج شد .. دخترک نفس عمیقی کشید و آروم بر روی صندلی نشست .. تمام خدمتکار ها و خدمه ها در سکوت و ترس به آن صحنه نگاه میکردن زیرا تصور دیگری داشتند ..
بعد از خوردن گوشت سر خم کرد و ادای احترام گذاشت برای زینا و از آشپزخانه خارج شد نگاهش هنوز روی زینا بود که برخورد بدی با فرد جلو اش کرد ... با آخم دستش را روی پیشانی اش کشید و نگاهش کم کم بالا رفت
اون بود دلیل تمام بدبختی هایش دلیل همه درد هایش باعث غم در دلش شد و لرزید ..
جون وو : وای چه خوشگل شدی
دخترک به شدت لرزید . به عقب رفت و با ترس زمزمه کرد : بهم نزدیک نشو .. ناخودآگاه یک صدا آرامی در سرش گشت .. صدا جونگکوک بود که کلمات ای در ذهنش میگفت .. به دنبال صدا دویدن .. آن صدا مهر بود یا محبت .. ولی دخترک را مسخ خودش نموده بود ..
تیکه به در دست تو جیب گفت: دیونه سدی ؟ ..
جونگکوک سمت در چشم دوخت ته کوچولو بود با پروی نگاهش میکرد ، جونگکوک: ته برو بیرون ...
تهیونگ: نمیبینم تو هم دوست دختر بگیری .. جونگکوک دهن. کج کرد : به شما چه .. ها .. ته کوچولو زبون دراز کرد و تند گفت : پس با کی حرف میزدین
عصبی شد و تند گفت : ای بابا
ته : پس با دوست دخترت حرف میزدین؟
جونگکوک: نه
ته : با کی حرف میزدین .. بگو دیگه ..
جونگکوک دستش را روی پیشانی اش گذاشت و کلافه آه ای کشید : خدا من چه گناهی کردم که هیونگ یه پسر شیطونی مثل این شدم ..
ته خندید تیز و شیطون .. سپس خرس اش را بوسید و گفت : من مامانم بابایی رو خیلی دوست دارم و هیچ وقت نمیخواهم دوشت دختر بگیرم
جونگکوک سری از تأسف تکون کرد : تویی که نمیتونی س رو بگی بجاش میگی ش معلومه هیچ. دختری بهت نگاه هم نمیکنه ..
.....
ثانیه های خیره به شب تاریک، پر سکوت .. اتفاق های اخیر را در ذهنش مرر کرد ولی تنها این یک هفته برایش قابل درک نبود .. جونگکوک برایش مثل یک شاهزاده سوار بر اسب سفید بود ناگهانی پیدا شد و زندگیش را از جهنم به بهشت تبدیل شد ...
بلاخره باید قولی که به دکترش داده بود را انجام میداد .. از روی صندلی بلند شد سپس نگاهی به خودش انداخت پیراهن تا ساق پا به رنگ مشکی .. و یقه اسکی ... این لباس بعد از مدت ها کمی تمیز و مرتب بود .. موهایش را به نرم حالت از روی گردنی زخمی مانندش جمع کرد و در یک کش ساده بست .. با تمام وجود اش نفس کشید و پشت در ایستاد مشت اش را محکم گرفت ..
نه سست شدن پاهایش
نه ضعیف بودنش ،
هیچ کدام را در ذهنش حکومت نمیکردن چرا که این دکتر جوان بود که آن ها را کم کم وجوب به وجوب به پشت میفرستاد .. پا به بیرون گذاشت با وجود اینکه هیون بک و جون وو اینجا بودن پا به بیرون از اتاق گذاشت .. از پله ها پایین رفت زینا با لبخند نگاهش کرد سپس تند سمتش تند
زینا : آخخ دخترکم خدا رو شکر که خوب شدی ..
دخترک سری تکون داد سپس آروم گفت : ممنون خاله .. راستی اونا اینجا هستند
زینا با ناراحتی سری تکون داد سپس برای عوض کردن جو گفت : بریم برات کیک درست کنم بخوری ..
دخترک با لحن جدی ای گفت : ممنون میشم .. هر دو به سمت آشپزخونه رفتند .. امروز بوی عجیبی در این آشپزخونه میگذشت دخترک با گام سریع به سمت ماهیتابه ای که حالا پر از گوشت خوک. و فیله مرغ هجوم برد سرش را برداشت و عمیق بو کشید با ذوق گفت: بوی خیلی خوبی میده ..
زینا : بشین تا برام بکشم میخوری ؟
دخترک سری تکون داد سپس تند روی صندلی نشست .. لبخند زد و هر دو دستش را روی میز گذاشت : ممنون خالهـ... صدا کفش های مردانه ای به گوشش خورد بوی عمیق و عطر تلخ پدرش بود بد ترین و مرموز ترین مرد دنیا : وای میبینم که بدیختا هم بیرون از سوراخ موششون بیرون میان..
دخترک لرزید به شدت ترسید دست هایش را در هم. قفل کرد و ناخون هایش در پست ..
٫ آوا جان یادت باشه وقتی کسی مسخره ات میکرد جوابشو باید بدی ٫ .. سخنان پر انرژی و باعث ذوق دخترک به یادش آمد بدون بلند شد تمام جرعت اض را جمع کرد : دوست ندارین میتونید برین
هیون بک: ببینم خیلی به این موضوع دلتو بزرگ نکن اون قاضی جون منو تهدید کرد ولی منم دارم براش
دخترک ترسید و تند سمتش نگاه کرد : هیچ کاری نمیتونی بکنی ..
هیون بک دندون هایش روی هم سایید: دهنتو ببند دختر احمق .. اگه اون قاضی نیومده بود تو الان مرده بودی زبونتو هم جمع کن وگرنه خودم جمش میکنم
دخترک ناخودآگاه پوسخند زد و بلند شد : بهتره مراقب خودتون باشین تو این سن زندان رفت برای خودتون زشت میشه .
هیون بک عصبی به اطراف نگاه کرد و تند از آشپزخانه خارج شد .. دخترک نفس عمیقی کشید و آروم بر روی صندلی نشست .. تمام خدمتکار ها و خدمه ها در سکوت و ترس به آن صحنه نگاه میکردن زیرا تصور دیگری داشتند ..
بعد از خوردن گوشت سر خم کرد و ادای احترام گذاشت برای زینا و از آشپزخانه خارج شد نگاهش هنوز روی زینا بود که برخورد بدی با فرد جلو اش کرد ... با آخم دستش را روی پیشانی اش کشید و نگاهش کم کم بالا رفت
اون بود دلیل تمام بدبختی هایش دلیل همه درد هایش باعث غم در دلش شد و لرزید ..
جون وو : وای چه خوشگل شدی
دخترک به شدت لرزید . به عقب رفت و با ترس زمزمه کرد : بهم نزدیک نشو .. ناخودآگاه یک صدا آرامی در سرش گشت .. صدا جونگکوک بود که کلمات ای در ذهنش میگفت .. به دنبال صدا دویدن .. آن صدا مهر بود یا محبت .. ولی دخترک را مسخ خودش نموده بود ..
- ۱.۰k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط