{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوسخان

#هوس_خان👑
#پارت156



با برگشت علیرضا مارال ازمون فاصله گرفت و دور شد
علیرضا نگران به نظر می رسید به آهستگی کنار گوشم گفت
_اتفاقی افتاده حرفی زد ؟
چیزی شده ؟
دستی روی شونه اش گذاشتم و گفتم هیچ اتفاقی نیفتاده لازم نیست مثل پدرای نگران همیشه حواست به من باشه
لبخندی زد و گفت
_مگه میتونم این عادت همیشگی منه و خودت خوب میدونی
حق با اون بود
همیشه همین بود همیشه خدا نگران من بود
از همون بچگی...
اشاره‌ای به دخترا کردم و گفتم چی شد با دختر سرهنگ به کجا رسیدی؟
آروم خندید و گفت
_ من هیچ جایی ندارم که باهاش اونجا برسم
یه رقص بود و تمام شد

ابروهامو بالا دادم و گفتم یعنی پیشنهادی چیزی بهت نداد
یکی از گیلاسارو از دست خدمتکار گرفت و گفت
_پیشنهاد که داد اما خوب رد کردم میدونی که کسی باخبر نیست یه رعیت زاده ی بی چیزم
اگر بدونه دیگه پیشنهادم نمیده

شونه ای بالا انداختم و گفتم
اما این دختر با بقیه فرق داره
وقتی نگاهت می کنه انگار واقعاً دلش برات رفته
شاید اگر واقعیت هم بدونه چندان تاثیری به حالش نکنه
گیلاسشو مزه کرد و گفت
_اما من این طور فکر نمی کنم همه مثل تو نیستن که آدم بی چیزی مثل من بشه رفیقشون و تا آخر عمرم هواش و داشته باشن

گرم صحبت بودیم که با نزدیک شدن مهتاب دوباره نگاه من روی اون ثابت بود این بار نزدیک من نبود این بار نگاهش به علیرضا بود دست براش دراز کرد و گفت
_ افتخاریه دور رقص با رفیق صمیمی شوهرمو دارم؟
علیرضا ناباور به من خیره شد که به وسط پیست رقص اشاره کردم و گفتم
راحت باش مشکلی نیست
این دو نفر شروع به رقصیدن کردن



🌹🍁
@romankhanzadehh
😻☝️

🍁🍁🍁🍁
دیدگاه ها (۳)

#هوس_خان👑#پارت157به علیرضا مثل چشمام اعتماد داشتم نظاره گر ...

#هوس_خان👑#پارت158کلافه دستی به ته ریشم کشیدم و گفتم دختره ی ...

#هوس_خان👑#پارت154, 155_مهتاب برام همیشه عزیز بوده و عزیز میم...

#هوس_خان👑#پارت152, 153لبخندی زد و گفت_ فکر می کنی من از اون ...

پارت (۳)فلش بک به صبح میا آماده شدم. صبحانه خوردم پدرم که مث...

Name: Lost heart Part :①⓪☆یک بدون اجازه نیا داخل اتاقم، دو ا...

Name: lost heart Part :①⓪☆یک بدون اجازه نیا داخل اتاقم، دو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط