{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part:23
name: عشق و جدایی


ویو کوک


بورا رو بردم توی اتاق خودم..باید مراقبش باشم...بعد اروم گذاشتمش روی تخت هنوز همون طور برهنه بود فقط کت من تنش رو پوشونده بود...اجوما رو صدا زدم تا یه لباس تنش کنه بعد از اتاق رفتم بیرون و به اجوما سپردمش تا مراقبش باشه. راستش فکر کنم شوکا ناراحت بشه از این که جیمین اینجاست ولی نمیشه کاریش کرد اون ماجرا برای دوران جوانیمون بود و الان خیلی ازش گذشته...شاید فراموش کرده باشه یا این که اون رو هنوز یه کینه توی دلش از جیمین می بینه...
اروم از پله های عمارت داشتم می رفتم پایین که شوگا رو دیدم اون انگار خشگش زده بود فقط به یه جا نگاه می کرد ....اون به جیمین نگاه می کرد.....


ویو جیمین

داشتم عمارت رو نگاه می کرد که یهو شوگا رو دیدم...اون خیلی تغییر کرده بود دیگه اون لبخند روی چهرش نبود انگار خنثی شده بود....راستش احساس می کردم دارم یکی دیگه رو نگاه می کنم تا اون شوگایی که قبلا می شناختم من...این...بلا رو ...سرش....اوردم؟...از بودن خودم جلوش خجالت می کشیدم..
٪اینجا چی کار می کنی؟
&با کوک اومدم قراره چند روز اینجا بمونم....
٪برو....
&چی؟...چرا..؟
٪خودت جوابش رو میدونی....
&هنوزم...فکر می کنی..م...م...من اون رو کشتم..؟(انگار داره مکث می کنه)
٪پس کی کشته..؟؟(با داد)
&تو هیچ وقت نزاشتی بهت واقعیت رو بگم...
٪واقعیت معلومه.. نیازی به مشخص کردنش نیست...
بعد از در عمارت رفت بیرون...اون هیچ وقت به حرف من گوش نمی داد...

ویو کوک

بعد از دیدن شوگا....که انگار اون مرگ رو هنوز می ندازه گردن جیمین یکم عصبانی شدم چون فکر می کرد تنها کسی که اونجا بود جیمینه به خاطر همین همه چیز رو انداخت گردن جیمین ولی ماجرا هیچ وقت اینجوری نبوده....شوگا اولا که جیمین با مادرش اومده بود خونشون اوکی بود و باهاش دوست و برادر ناتنی بود ولی بعد از این که شروع کردن به کار کردن زیر دست پدر شوگا بعد از شیش سال پدر شوگا به قتل میرسه و کسی که اول اون رو دید جیمین بود...شوگا بعد از این که جیمین رو بالای سر پدرش میبینه فکر می کنه که اون پدرش رو کشته...و بعد از اون روز جیمین رو ندید تا الان شوگا با این که هنوز مطمئین نیست ولی چون هنوز کسی رو برای قتل پدرش پیدا نکرده اون جیمین رو مقصر همه چیز میدونه...

ویو بورا

چشمام اروم باز شد..اول یکم نگران بودم..من کجام؟توی...عمارت..کوکم؟بعد صدای داد بلندی رو شنیدم..اون صدای شوگا بود؟ من توی عمارت کوکم....بعد به لباسام نگاه کردم و متوجه شدم که اونا منو نجات دادن..ولی جک کجاست.‌؟یعنی اونو چیکار کردن؟ اروم از جام بلند شدم و رفتم درو باز کنم که باز نمی شد..یکی قفلش کرده بود...بعد زدم به سیم اخر و داد زدم..
+دروو باززز کنیددد(با داد)
هیچکی جواب نداد..بعد از یک دقیقه شروع کردم به جیغ بنفش کشیدن....
+با شماممم(با جیغ و داد)
بعد صدای کلید رو از در شنیدم و ساکت شدم..
-چه خبرته هاننن؟دیونه اییی؟(با داد)
+درو چرا قفل کردی هاننن؟
-به تو چه...
بعد یهویی جیمین رو پشت کوک دیدم خیلی خوشحال شدم و پریدم بغلش...
+جیمینشی...(با ذوق)
&خوبی بورا..؟خیلی نگرانت بودم..
از بغلش در اومدم
+اره خوبم...ولی چرا جواب تلفنم رو ندادی؟...
&ببخشید توی جلسه بودم..
+نه فقط نگرانت شدم....راستی تو چرا با اینا اومدی..؟؟
&.......
-(خندید)
برگشتم سمت کوک..
+چیز خنده داری گفتم.؟
-اره...اون یکی از همکارامه یعنی چی چرا باهاش اومدی؟
+چ..چی؟ (برگشتم سمت جیمین خندیدم)جیمینشی این چی میگه هان ؟ بگو دروغ میگه...
جیمین سرش رو انداخت پایین و کوک هم رفت بیرون از اتاق
-بیا پایین
+جیمیننن بگووو داره دروغ میگهههه(یکم اشک توی چشمات جمع شده بود و با داد می گفتی)
جیمین سرش رو به معنی نه تکون داد..
&راست..میگه بورا..
راستش بعد از این حرف جیمین احساس خیلی بدی داشتم احساسم از خشم و دلسوزی بود ولی احساسم مشخص نبود....


ممنون از نگاهتون~(^з^)-♡
دیدگاه ها (۶)

بچه ها از حمایتتون خیلی ممنون...اومید وارم بعد از ازادی ایرا...

چند تا عکس داشتم گفتم بزارم براتون اگر دوست داشتید می تونید ...

part:22name: عشق و جداییویو جیمین بورا اروم چشماش بسته شد......

part:21name: عشق و جداییویو جیمیناجوما تمام اتفاق هایی که اف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط