part⁴³
part⁴³
به فروشنده نگاهی کردم و لبخندی زدم:+لباس دخترونه برای بچه....یکم مکث کردم و بعد ادامه دادم*برای بچه هفت ماهه
فروشنده:حتما
اتمام ویو ات
_رفته تو فروشگاه بچه؟اینوقت شب
راننده:بله قربان...
پسرک سری تکون داد:پس مواظبش باش و هر وقت رسید به خونه بهم خبر بده
ته بعد گفتن چشم راننده گوشی رو قطع کرد و گذاشت رو میز،وارد کلوزت شد و لباساش رو عوض کرد..نشست روی تخت و به تاجک تخت تکیه داد و دست راستش(کریس) رو صدا زد،بعد از مدت کوتاهی کریس وارد اتاق شد
....
جهنم خالی ست..چون همه شیطان ها
کریس:بله قربان کاری داشتید؟
_لونا هنوز نیومده؟*جدی
کریس:نه قربان
_باشه میتونی بری
کریس قصد رفتن رو داشت اما چیزی مانعش بود
_مشکلی پیش اومده؟*بلند شد
کریس:قربان من باید یک چیزی رو بهتون بگم...درمورد خانم ات
با اومدن اسم ات اخم پسر پررنگ و پررنگ تر شد:_میشنوم؟
کریس:من یک اشتباه بزرگی کردم و تو این یک سال سعی به پنهون کردنش داشتم....اما دیگه صبرم به سر رسیده و نمیتونم مخفیش کنم،و این موجب عذاب وجدانم شده
_خب؟*عصبی و نگران
کریس:چند روز قبل از اینکه شما از خانم ات جدا بشین....خانم رفته بود بیرون،اما تنها جایی که رفته بودن بیمارستان بود، اونم برای سقط جنین چون همسرتون(لونا) به خانم ات گفته بودن شما از بچه ها متنفرید و بچه دار شدنتون موجب به پایان رسیدن رابطه اتون میشه،برای همین خانم مجبور شدن بچه رو سقط بکنن اما اینکارو نکردن و همسرتون متوجه شدن و چند تا عکس و فایل رو به طور جعل درست کردن و براتون فرستادن من متوجه ماجرا شدم اما همسرتون تهدیدم کرد و گفت اگه بهتون بگم گندکاری هام رو میگه ...منم ترسیدم ...برای همین هر دروغی که اون روز همسرتون بهتون گفتن رو تایید کردم..وگرنه خانم نه بار رفته بودن و نه کسی رو ملاقات کردن*آهسته و اروم حرف میزد
پسرک به زمین خیره بود و درحال آنالیز کردن حرفای دست راستش بود،یعنی اون شب ذره ای از وجود خودش رو که تو بدن معشوقش قرار داده بود از بین برد؟اونم با دستای خودش!چرا لونا اینکارو کرده بود؟چرا ات چیزی نگفت...اصلا به ات فرصت حرف زدن داده بود؟
به سمت اسلحه اش که رو میز رفت و برداشتش،و در جهت بادیگاردش قرار داد:چرا.....*داد
......
جهنم خالی ست چون همه شیطان ها اینجا،برروی زمین هستند!:)
به فروشنده نگاهی کردم و لبخندی زدم:+لباس دخترونه برای بچه....یکم مکث کردم و بعد ادامه دادم*برای بچه هفت ماهه
فروشنده:حتما
اتمام ویو ات
_رفته تو فروشگاه بچه؟اینوقت شب
راننده:بله قربان...
پسرک سری تکون داد:پس مواظبش باش و هر وقت رسید به خونه بهم خبر بده
ته بعد گفتن چشم راننده گوشی رو قطع کرد و گذاشت رو میز،وارد کلوزت شد و لباساش رو عوض کرد..نشست روی تخت و به تاجک تخت تکیه داد و دست راستش(کریس) رو صدا زد،بعد از مدت کوتاهی کریس وارد اتاق شد
....
جهنم خالی ست..چون همه شیطان ها
کریس:بله قربان کاری داشتید؟
_لونا هنوز نیومده؟*جدی
کریس:نه قربان
_باشه میتونی بری
کریس قصد رفتن رو داشت اما چیزی مانعش بود
_مشکلی پیش اومده؟*بلند شد
کریس:قربان من باید یک چیزی رو بهتون بگم...درمورد خانم ات
با اومدن اسم ات اخم پسر پررنگ و پررنگ تر شد:_میشنوم؟
کریس:من یک اشتباه بزرگی کردم و تو این یک سال سعی به پنهون کردنش داشتم....اما دیگه صبرم به سر رسیده و نمیتونم مخفیش کنم،و این موجب عذاب وجدانم شده
_خب؟*عصبی و نگران
کریس:چند روز قبل از اینکه شما از خانم ات جدا بشین....خانم رفته بود بیرون،اما تنها جایی که رفته بودن بیمارستان بود، اونم برای سقط جنین چون همسرتون(لونا) به خانم ات گفته بودن شما از بچه ها متنفرید و بچه دار شدنتون موجب به پایان رسیدن رابطه اتون میشه،برای همین خانم مجبور شدن بچه رو سقط بکنن اما اینکارو نکردن و همسرتون متوجه شدن و چند تا عکس و فایل رو به طور جعل درست کردن و براتون فرستادن من متوجه ماجرا شدم اما همسرتون تهدیدم کرد و گفت اگه بهتون بگم گندکاری هام رو میگه ...منم ترسیدم ...برای همین هر دروغی که اون روز همسرتون بهتون گفتن رو تایید کردم..وگرنه خانم نه بار رفته بودن و نه کسی رو ملاقات کردن*آهسته و اروم حرف میزد
پسرک به زمین خیره بود و درحال آنالیز کردن حرفای دست راستش بود،یعنی اون شب ذره ای از وجود خودش رو که تو بدن معشوقش قرار داده بود از بین برد؟اونم با دستای خودش!چرا لونا اینکارو کرده بود؟چرا ات چیزی نگفت...اصلا به ات فرصت حرف زدن داده بود؟
به سمت اسلحه اش که رو میز رفت و برداشتش،و در جهت بادیگاردش قرار داد:چرا.....*داد
......
جهنم خالی ست چون همه شیطان ها اینجا،برروی زمین هستند!:)
۱۱.۳k
۲۶ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.