{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۷۰ (⁠♡)


سعی کردم لبخند نزنم.
جیمین : اجازه بده خودم به فکر اون بخشش باشم آنالی جان..
و بلند شد و رو مبل نشست. هه..
آنالی دور از چشمش بهش دهن کجی کرد منو به خنده انداخت.
دنیل : جوزف برگشته؟
جیمین سرتكون داد و گفت اره
دنیل: -خوبه؟
جیمین کلافه نفسش رو بیرون داد و اروم گفت: اشفته مثل
همیشه.
دنیل پوزخند زد.
جیمین گرفته نگاهش رو سمت شومینه کشید.
منم رد نگاهشو دنبال کردم.
روي یه قاب عکس بود که روي شومینه بود.. عکس خندون دنیل در کنار یه زن موطلايي تو پیست اسکي
بود.
هر دو شاد و لبخند به لب...
احتمالا این باید دایانا باشه
خواهر دنیل و همسر سابق و مرحوم جوزف.. زیبا بود.
گرفته نفسم رو بیرون دادم.
شب خيلي خوبي بود..
آنالی حسابي زحمت کشیده بود.
یه شام خوب و مفصل پخته بود و مثل همیشه مهربون و
شیرین بود و صحبت کردن باهاش ارومم میکرد.
بعد شام جیمین و دنیل رفتن تو اتاق کار دنیل و من و آنالی با هم مشغول حرف زدن و درد و دل بودیم و یه کیف پارچه اي داد بهم و گفت یه بازیه و بعد که بیکار بودیم با جیمین بازي کنيم.. رفتم سمت سرویس که از لاي در نیمه باز اتاق کار دنیل دیدم دنیل و جیمین خيلي جدي دارن حرف میزنن هر دو یه جوري گرفته و بهم ریخته بودن. جیمین پاکت بزرگی رو سمت دنیل گرفت. ندیده بودم با خودش بیارتش دنيل شاکی و گرفته پسش زد و عصبي حرفايي زد. اما جیمین به زور داد بهش و دستش رو فشرد.
دنیل گرفته نگاش کرد.
جیمین بهش لبخند زد و شونه شو فشرد.
گنگ و نفهمیده رفتم تو سرویس
اخرش من سر مرموزکاری این پسره سکته میکنم.
اوووف..
بالاخره شب به خوبی به پایان رسید و زدیم بیرون و
برگشتیم خونه.
هیچ کدوممون تا رسیدن به خونه هيچي
نگفتیم.
به محض ورودمون به خونه جیمز جلوي اپني که حلقه هامون روش بود ایستاد و به حلقه هامون زل زد و خشك
گفت: بیرون ميري دستت کن..
پس حرفاي افسون تاثیر گذار بودهطط
با حرص گفتم: فقط من؟


شب شروع شد با فیک زیبا ...
دیدگاه ها (۷)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۷۱(⁠♡)شب قشنگی بود و رفتیم خون...

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۷۲(⁠♡)ابرو بالا انداختم و سر تک...

3 تفنگدار ) پارت ۱۷۱ تهیونگ سرد نگاهش کرد سپس تند گفت تهیو...

3 تفنگدار )پارت ۱۷۰یوری : تحت فشارش نذارین اون بارداره انگار...

『روانی عاشق』𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟔میا از اتاق رفت بیرون و جیمین لباسشو عوض ک...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۴فين دوناتو کنار تختم بود. ن...

[ادامه...]شب...ساعت حدود دوازده.کل خونه خاموش بود.کوک و تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط