تکپارتی از شوگا

تکپارتی از شوگا
ات:خیلی وقت بود بیرون نرفته بودم ینی یونگی نمیزاشت برم....امروز دیگه باهاش حرف میزنم....البته اگه وقت داشته باشه....اه اون مافیاست و بخاطر همین نمیزاره برم بیرون که یه وقت رقیباش منو گروگان نگیرن.....پوف....تازگیا هم هروقت میرم پیشش میگه کار دارم برو بعدا بیا خب منم ادمم توجه میخوام
ات:یونگی!؟
یونگی:ات گفتم که الان کار دارم برو شب میام حرف میزنیم
ات:شوگا.....منم ادمم خب ینی چی هر وقت میام پیشت میگی کار دارم بعدا بیا
یونگی:خب بگو چیکار داری؟
ات:میگم میشه امروز با دوستام برم بیرون؟
یونگی:ات شروع نکن
ات:یونگی...
یونگی:اگه بگیرنت یا بلایی سرت بیاد نابود میشم ات نابود میشم چرا نمیفهمی؟
ات:اما یه بار چیزی نمیشه تو دیگه خیلی بزرگش میکنی
یونگی:ات بس کن
ات:نمیخوام دیگه خسته شدم
یونگی:ات گفتم بس کن*جدی و عصبی
ات:گفتم نمیخوام ینی چی به اسم محافظت زندانیم کردی تو این خونه؟خب منم ادمم میتونم برا خودم تصمیم بگیرم
یونگی:بدون اینکه بفهمه چیکار میکنه اسلحه رو برداشت و گذاشت روی سر ات:گفتم بسههههه*عربده
ات:تـ...تو....نه.....اینجوری نه....*اسلحه رو از دست یونگی میگیره و ماشه رو میکشه و دوباره میدش دست یونگی
ات:اونطوری سختت بود.....حالا راحتی.....بزن خلاصم کن
(یه توضیحی درباره ی ماشه بدم ماشه یه چیزیه پشت تفنگ که وقتی اونو میکشی گلوله ازاد میشه و وقتی اون دکمه ی جلوی تفنگ که انگشت اشاره میره روش«اسمشو بلد نیستم»رو فشار میدی گلوله شلیک میشه)
یونگی:ا....ات.....ات من....من....من عصبی بودم ات....ات تروخدا ببخشید من....من کنترلم دست خودم نبود ات...
ات:دیگه فهمیدم چقد دوسم داری.....دستت درد نکنه.....دیگه ثابت کردی بی ارزشیمو*برگشت بره که یونگی ات رو از پشت بغل کرد
یونگی:ات...ات تروخدا ات.....ات التماست میکنم
ات:ولم کن
یونگی:ات......ات بخدا من دوست دارم ات.....ات منو که دیدی وقتی عصبی میشم چطوریم....ات میدونی من وقتی عصبی میشم مثل دیوونه ها رفتار مبکنم ات تروخدا ببخشید ات غلط کردم ات*گریه
ات:به یه شرط میبخشمت
یونگی:چــ....چی؟
ات:اولن که همین امشب ببریم شهر بازی.....دومن هم که باید برام دو کیلو نارنگی بخری که موقع دوتایی گیم زدن بعد از اینکه از شهربازی برگشتیم بخوریم
یونگی:بـ...باشه ات....حالا اشتی؟
ات:اشتی.....ولی یه قول دیگه هم باید بدی
یونگی:چی؟
ات:دیگه روم اسلحه نکشی
یونگی:من غلط بکنم
ات:بریم*با خنده



پایان
نویسنده:𝕶𝖎𝖒 𝖄𝖚𝖓𝖆
ایدی: LiXiuying_bts_army
دیدگاه ها (۷)

قسم ادامه پارت33هوپی:یه روز که پدرت میخواست منو تو رو مجبور ...

قسم پارت 34یونگی:راستی.....چند روز فرصت داریم تا تبدیل کردنش...

قسم پارت33کوک:ا...اون...اون خونه ی هوسوکهنامی:چـ...چیییییی؟*...

قسم پارت 32؟:هوسوک....میتونی جیهوپ یا هوپی صدام کنیهوسوک:روی...

نام فیک: عشق مخفیPart: 42فلش بک به یک هفته بعد*ویو ات*توی خو...

و تهیونگ سوار ماشین میشه و اب و مسکن رو بهت میده تهیونگ: بیا...

-وقتی گشنته عصبیی میبوسنتت-ات" هینامی " آروم باش الان غذا از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط