{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماشین در مسیر برگشت آرام پیش می‌رفت. تهیونگ پشت فرمان بود

ماشین در مسیر برگشت آرام پیش می‌رفت. تهیونگ پشت فرمان بود، اما تمرکزش بیشتر روی تو و شکم رو به رشدت بود تا جاده. لب‌هایش مدام به خنده باز می‌شد.

تهیونگ (با ذوق، نام‌ها را شمرده‌شمرده گفت):
«برای دختر... سوآ، هانا، می‌نا، جی‌یو.»
«برای پسر... ، هیون، جون، سونگ.»

هر بار که اسمی بر زبان می‌آورد، لبخند بزرگ‌تری می‌زد، حتی چند بار با خوشحالی زیر لب خندید. چشم‌هایش برق می‌زدند، مثل بچه‌ای که اسباب‌بازی تازه‌ای گرفته باشد.

تو بی‌اختیار دستت را روی شکمت گذاشتی. گرمایی عجیب از شنیدن آن اسم‌ها درونت پیچید، اما معده‌ات ناگهان به هم ریخت.

تهیونگ هنوز می‌خندید و اسم‌ها را یکی‌یکی تکرار می‌کرد.
تو (با صدایی بریده و بلند): «نگه دار!»

ماشین سریع کنار جاده ایستاد. قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید، در را باز کردی و به بیرون خم شدی. موجی از تهوع بهت هجوم آورد و بالا آوردی.

تهوعت آن‌قدر شدید بود که اشکت سرازیر شد. دستت را به لبه‌ی در گرفتی تا نیفتی، اما تمام وجودت می‌لرزید. نفس‌هایت تند و کوتاه بالا می‌آمد.

تهیونگ با وحشت در را محکم بست و سمتت دوید. برای اولین بار، سردی همیشگی‌اش در نگاهش نبود، فقط اضطراب و نگرانی. دستش را پشتت گذاشت تا تکیه‌گاهی برایت باشد.

تهیونگ (با صدای مضطرب): «آهسته... نترس، من اینجام.»

تو به سختی سرت را تکان دادی اما کلمه‌ای از دهانت درنیامد. انگار بیشتر از حالت تهوع، ترس از اینکه اتفاق بدی برای بچه‌ها افتاده باشد، قلبت را می‌فشرد.

تهیونگ به اطراف نگاه کرد، قدم‌هایش تند شد و بدون لحظه‌ای معطلی به سمت مغازه‌ی کوچکی که چند قدم دورتر بود رفت. در کمتر از چند دقیقه برگشت؛ یک بطری آب در دستش.

کنارت زانو زد، در بطری را با دست لرزان باز کرد و به طرفت گرفت.
تهیونگ (نفس‌نفس‌زنان، با لحنی ملایم): «بیا... یه کم آب بخور، حالت بهتر میشه.»
دست‌هایت می‌لرزید، بطری آب را محکم نمی‌توانستی بگیری. حتی صدایت هم مثل دستانت می‌لرزید.

تو (با هق‌هق خفه و صدای لرزان): «…مـ…می‌ترسم…»

اشک گوشه‌ی چشمت جمع شده بود، اما نه از درد، از وحشت. همیشه از استفراغ می‌ترسیدی، و حالا دیدنش از خودت، قلبت را می‌لرزاند.

تهیونگ با دقت بطری را کمی جلوتر آورد، یک دستش را زیر دستت گذاشت تا بلرزش نیفتد، و با صدایی آرام و پر از اطمینان گفت:
تهیونگ: «آروم باش… هیچی نیست. فقط ویاره، فقط همین. بچه‌ها خوبن.»

او خودش آب را به لب‌هایت نزدیک کرد، مثل کسی که با چیزی شکننده روبه‌روست. نگاهش دیگر هیچ شباهتی به مرد سرد و بی‌تفاوت قبل نداشت، بیشتر شبیه کسی بود که از ترس دستپاچه شده باشد.

تهیونگ (کمی محکم‌تر، اما همچنان آرام): «من اینجام. نذار ترس اذیتت کنه… فقط یه جرعه بخور.»
دیدگاه ها (۶)

دست‌هایت هنوز می‌لرزیدند، اما بطری آب را گرفتی. با تردید لبه...

ماشین آرام در جاده پیش می‌رفت. تهیونگ نگاهش را به روبه‌رو دو...

خدمتکار سینی میان‌وعده را روی میز کوچک کنار گذاشت و آرام عقب...

چشمان تهیونگ درست همان لحظه برق زدند؛ نه آن نگاه سرد و بی‌اح...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

𓆩𐙚.. (the end ) دوپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــ...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

جنگل نفرین شده پارت ۲

جنگل نفرین شده پارت ۵

راز خون پارت سوم

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁸تهیونگ چند ثانیه فقط به ...

𓆩𐙚.. (the end ) چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ــــــــــــــــــــــ...

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط