خدمتکار سینی میانوعده را روی میز کوچک کنار گذاشت و آرام
خدمتکار سینی میانوعده را روی میز کوچک کنار گذاشت و آرام عقب رفت. تهیونگ هنوز برق شادی در نگاهش بود، همان حس کودکانهای که بعد از شنیدن لگد بچه در وجودش روشن شده بود.
لیوان آبمیوه را برداشت و روبهروی تو نشست.
تهیونگ (با لبخند نرم): «لگد زد… یعنی حالش خوبه. حالا باید بخوری تا قویتر بشه.»
تو نگاهت را به سینی دوختی. میل خاصی نداشتی، معدهات آرام نبود. دستت را روی شکمت گذاشتی و بیهیچ بغض یا تردیدی گفتی:
«الان میل ندارم.»
تهیونگ مکثی کرد. برای لحظهای سکوت بینتان نشست، بعد قاشق را کنار گذاشت و با همان آرامش گفت:
«باشه. نمیخوریش. مهم اینه که راحت باشی.»
لبخند کمرنگی زدی. تهیونگ کمی جلوتر آمد، دستت را گرفت و با نگاهی جدیتر ادامه داد:
«فقط قول بده وقتی هوس کردی یا گرسنه شدی، منتظر نمونی. بگو. من میارم، هر ساعتی که باشه.»
اینبار تو بودی که نگاهت نرم شد. هیچ فشار و دستوری در لحنش نبود، فقط نوعی مراقبت ساده و بیریا.
چهار ماه گذشت. روزهای آرامتری پشت سر گذاشته بودید، دیگر نه خبری از آن سکوتهای سنگین بود و نه سردی نگاهها. شکمَت حالا کمی بالا آمده بود و هر بار که جلوی آینه میایستادی، حس غریبی از ترس و شوق در وجودت میچرخید.
روز تعیین جنسیت فرارسید. تهیونگ از صبح کنارت بود، حتی اجازه نداد کسی دیگری رانندگی کند. وقتی در اتاق سونوگرافی دراز کشیده بودی، دستت را در دست گرفته بود و با نگاهی بیقرار به مانیتور خیره شده بود.
دکتر لبخندی زد و بعد از کمی مکث گفت:
«تبریک میگم… دو قلو هستن. یک دختر، یک پسر.»
چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتید. چشمهای تهیونگ گرد شد، انگار دنیا برایش متوقف شده بود. بعد، برق عجیبی در نگاهش نشست. لبخندش بیاختیار بود، از آن لبخندهایی که خودت هم فکر نمیکردی روی صورت سردش ببینی.
تهیونگ (با صدای لرزان اما پر از شادی): «دوتا…؟ یه دختر و یه پسر؟»
تو به آرامی سر تکان دادی. اشک در گوشهی چشمهایت جمع شد، اما اینبار نه از ترس، بلکه از شوق.
او دستت را محکمتر گرفت، سرش را نزدیک آورد و آرام زیر گوشَت گفت:
«خدا باورم نمیشه… دو تا فرشته…»
لیوان آبمیوه را برداشت و روبهروی تو نشست.
تهیونگ (با لبخند نرم): «لگد زد… یعنی حالش خوبه. حالا باید بخوری تا قویتر بشه.»
تو نگاهت را به سینی دوختی. میل خاصی نداشتی، معدهات آرام نبود. دستت را روی شکمت گذاشتی و بیهیچ بغض یا تردیدی گفتی:
«الان میل ندارم.»
تهیونگ مکثی کرد. برای لحظهای سکوت بینتان نشست، بعد قاشق را کنار گذاشت و با همان آرامش گفت:
«باشه. نمیخوریش. مهم اینه که راحت باشی.»
لبخند کمرنگی زدی. تهیونگ کمی جلوتر آمد، دستت را گرفت و با نگاهی جدیتر ادامه داد:
«فقط قول بده وقتی هوس کردی یا گرسنه شدی، منتظر نمونی. بگو. من میارم، هر ساعتی که باشه.»
اینبار تو بودی که نگاهت نرم شد. هیچ فشار و دستوری در لحنش نبود، فقط نوعی مراقبت ساده و بیریا.
چهار ماه گذشت. روزهای آرامتری پشت سر گذاشته بودید، دیگر نه خبری از آن سکوتهای سنگین بود و نه سردی نگاهها. شکمَت حالا کمی بالا آمده بود و هر بار که جلوی آینه میایستادی، حس غریبی از ترس و شوق در وجودت میچرخید.
روز تعیین جنسیت فرارسید. تهیونگ از صبح کنارت بود، حتی اجازه نداد کسی دیگری رانندگی کند. وقتی در اتاق سونوگرافی دراز کشیده بودی، دستت را در دست گرفته بود و با نگاهی بیقرار به مانیتور خیره شده بود.
دکتر لبخندی زد و بعد از کمی مکث گفت:
«تبریک میگم… دو قلو هستن. یک دختر، یک پسر.»
چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتید. چشمهای تهیونگ گرد شد، انگار دنیا برایش متوقف شده بود. بعد، برق عجیبی در نگاهش نشست. لبخندش بیاختیار بود، از آن لبخندهایی که خودت هم فکر نمیکردی روی صورت سردش ببینی.
تهیونگ (با صدای لرزان اما پر از شادی): «دوتا…؟ یه دختر و یه پسر؟»
تو به آرامی سر تکان دادی. اشک در گوشهی چشمهایت جمع شد، اما اینبار نه از ترس، بلکه از شوق.
او دستت را محکمتر گرفت، سرش را نزدیک آورد و آرام زیر گوشَت گفت:
«خدا باورم نمیشه… دو تا فرشته…»
- ۲۶.۹k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط