{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💐گیسوی شب💐

💐گیسوی شب💐
# پارت صدودو....



آریا :
خودمم دلیل رفتارم رو نمی فهمیدم ولی نمی تونستمم بی تفاوت باشم به اشک هاش
- آروم باش گیسو ...بگو یاشار چی گفته ؟
- اون ...اون میگه منو دوست داره...می دونه من به تو ..‌
آروم رهاش کردم مات ومبهوت نگام می کرد
- بعدا حرف می زنیم ...با یاشار باید حرف بزنم ...نکنه اون دختری که یاشار میخ...میتونستم حدس بزنم ولی ...
باز زد زیر گریه وگفت : میشه تو هیچی نگی ...هیچی نگو..‌لعنتی هیچی نگووو ...
اشک هاش دلمو به درد میاورد ولی نباید اتفاقی میفتاد باید با یاشار حرف می زدم چرا اینجوری شده بود چرا همه چی قاطی وبرعکس بود گلین یاشار رو دوست داشت یاشار گیسو رو گیسو منو واقعا مسخره بود
- اشک هات رو پاک کن وبرو گیسو ...دختر خوب حرف گوش کن لطفا...
نگام کرد واشک هاش رو پاک کرد کنارم زد ورفت برگشتم ورو کاناپه تو سالن نشستم ناراحت بودم ونمی دونستم چیکار کنم گیج وسردرگم بودم موهام تو مشتم چنگ زدم
- آریا...
سرمو بلند کردم دیدم گلینه اومد جلو وگفت : چیزی شده گیسو چش بود ؟
- نمی دونم ...با یاشار حرفش شد
اخمی کرد وگفت : یاشار چرا اینجوری با گیسو حرف می زنه انگار یه آدم دیگه شده
- منم نمی دونم گلین فکر کنم نیاز باشه باهاشون حرف بزنم
گلین آروم گفت : راستش...اوممم
- چی
سوالی نگاش کردم سرشو پایین انداخت وگفت : راستش گیسو به تو حسی داره ...اولاش...
- گلین خواهش می کنم درموردش حرف نزن تفاوت سنی منو گیسو خیلی زیاده اصلا نمیشه بهش فکر کرد من سعی می کنم با ارامش ومهربونی گیسو رو از خودم دور کنم ولی ...ولی نمیشه
گلین نگام کرد وگفت : عشق وعلاقه به سن وسال نیست آریا چرا وقتی یکی می فهمع دوستش داری بیشتر فاصله می گیره
سکوت کردم جوابی نداشتم درست مثله منی که از گیسو وعلاقه اش فرار می کردم
- من الان واقعا گیجم گلین میشه بعدا حرف بزنیم
لبخند کمرنگی زد وگفت : فقط سعی کن یکم بیشتر گیسو رو ببینی ...واینکه تفاوت سن بهانه ای خوبی نیست ...مگه اینکه پای کسی درمیون باشه
- کسی نیست ...منم اصلا به این چیزا فکر نمی کنم
گلین : من برم ...
رفت ودررو بست
نفس عمیقی کشیدم وبلندشدم رفتم تو اتاقم که مرتب وتمیز بود درکمدم رو باز کردم همه چیز مرتب بود در رو بستم ولبه ای تخت نشستم سرمو بین دستام فشار دادم باید فکر می کردم به موضوعات مختلفی که داشت دیونه ام می کرد آنیتا گیسو یاشار آینده ای که هیچ تصمیمی براش نداشتم
دیدگاه ها (۱)

💐گیسوی شب💐# پارت صد وسه...یاشار: عصبی بودم از دست خودم واز د...

💐گیسوی شب💐# پارت صدوچهار...آریا :یاشار بی تفاوت شونه بالا ان...

💐گیسوی شب💐#ادامه پارت صد ویک ...گیسو : با گریه گفتم : برو کن...

💐گیسوی شب💐# پارت صد ویک ...گیسو : بعد از شام بزرگترا مشغول ح...

part12اینجا دیگه زخم‌ها کم‌کم دارن تبدیل می‌شن به حرف‌های نگ...

part11 اینجا داستان از «خطر» میره به «فرو ریختن و احساس واقع...

part15 اینجا دیگه وارد قلبِ درگیری نهایی می‌شیم.🖤 «دخترِ خیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط