رمان داستان زندگی عاشقانه من پارت
رمان داستان زندگی عاشقانه من پارت۳
پرش زمانی به فردا صبح
راویتو رایا
صبح بیدار شدم و نادیا رو هم بیدار کردم با هم آماده شدیم رفتیم مدرسه زنگ کلاس خورد آقای مدیر اومد داخل کلاس و گفت
مدیر: بچه ها قراره بریم اردو پس همین الان برین وسایل مورد نیازتون رو بردارین که ۲ ساعت دیگه میریم
همگی: چشم
راویتو رایا
بعد از سخنرانی با نادیا رفتیم اتاقمون و چمدونامون رو بستیم و سوار اتوبوس شدیم
راویتو کیوان
صبح بیدار شدم دیدم میلاد خوابیده بیدارش کردم و آماده شدیم رفتیم مدرسه زنگ کلاس خورد که مدیر اومد داخل و گفت قراره بریم اردو وسایلتون رو جمع کنید
میلاد:آخ جون قراره بریم اردو
کیوان:مثل اینکه خیلی خوشحالی بیا بریم چمدونامون رو ببندیم
میلاد:باشه بریم
راویتو کیوان
رفتیم چمدونامون رو بستیم و سوار اتوبوس شدیم و رفتیم
پرش زمانی به فردا صبح
راویتو رایا
صبح بیدار شدم و نادیا رو هم بیدار کردم با هم آماده شدیم رفتیم مدرسه زنگ کلاس خورد آقای مدیر اومد داخل کلاس و گفت
مدیر: بچه ها قراره بریم اردو پس همین الان برین وسایل مورد نیازتون رو بردارین که ۲ ساعت دیگه میریم
همگی: چشم
راویتو رایا
بعد از سخنرانی با نادیا رفتیم اتاقمون و چمدونامون رو بستیم و سوار اتوبوس شدیم
راویتو کیوان
صبح بیدار شدم دیدم میلاد خوابیده بیدارش کردم و آماده شدیم رفتیم مدرسه زنگ کلاس خورد که مدیر اومد داخل و گفت قراره بریم اردو وسایلتون رو جمع کنید
میلاد:آخ جون قراره بریم اردو
کیوان:مثل اینکه خیلی خوشحالی بیا بریم چمدونامون رو ببندیم
میلاد:باشه بریم
راویتو کیوان
رفتیم چمدونامون رو بستیم و سوار اتوبوس شدیم و رفتیم
- ۲.۴k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط