خانم جذاب

#part23
لباس های مناسبی پوشیدم، دستی به صورت رنگ و رو
رفته ام هم کشیدم و با یه نفس عمیق ازپله ها پایین
اومدم.
مامان زودتر از بقیه متوجه من شد؛ به سمتم اومد و
محکم مو توی بغلش گرفت.
_ الهی قربونت برم؛ ببین چه خانومی شده!
بابام با افتخار بهم نگاه میکرد و لبخند روی لب هاش
تنها واکنشی بود که داشت.با جفتشون احوال پرسی کردم و رو به روشون
نشستم.
حسام همه چیز رو آماده کرده بود و میز پر از بساط
پذیرایی بود.
خودش هم کنارم نشست و دستمو توی دستش
گرفت.
خواستم دستمو بکشم که محکم ترگرفت و با چشم
هاش ازم خواهش کرد که سکوت کنم.
چه کاری جز سکوت داشتم؟! اصال کاری جز سکوت هم مگه از من بر میومد ؟!
بابام کمی از چاییش رو مزه کرد و گفت:
_ زندگی متاهلی چطوره همتا؟ راحتی بابا؟
چقدر دوست داشتم بگم نه!
بگم منو با خودتون ببرین؛ من اینجا به بدترین و زشت
ترین شکل ممکن شکنجه میشم ولی همه این ها با
فشار کمی که حسام به دستم وارد کرد از بین رفت و
شد دو کلمه کوتاه:
_ نه خوبه!
نمیدونم سکوتم رو چی برداشت کرده بودند که مادرم
با شوخی گفت:
دیدگاه ها (۱)

سلاممممممممن بعد ۱ قرن اومدم ببخشید خیلی درگیر بودم و سر ی م...

part24#_ گفتم نیایم و مزاحم تازه عروس داماد نشیم ولی حریف با...

part22#سرشو تکون داد و گفت:_ اگر بخوای میریم خونه باباتینا؛ ...

part_21#صدای اصرار و خواهش های حسام میومد؛ نتونستم جلوی کنجک...

٬٬روی نیمکت پارک نشسته بود و کلاغ ها رو میشمرد تا بیاد بهشون...

╭────────╮ ‌ ‌ ‌ 𝐚 𝐬𝐢𝐩 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 ‌ ╰────────╯جـ...

𝑭𝒓♡𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part¹³" ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط