ادامه فلش بک
ادامه فلش بک
ویو جونگکوک
از گشنگی پاهام بی حس شده بود اما میتونستم بعد تمرین غذا بخورم. به خودم انگیزه دادم و دوباره افتادم به جون کیسه بوکس
$کوکو پیشرفت کرده..از وقتی ناخوناتو کشیدم حالت جا اومده نه؟
لحظه ای سیخ شدم ولی بعد دوباره شروع کردم...دوباره یادم انداخت اشکام ریختن مهم نبود چون نمیفهمید گریه کردم..فکر میکرد عرق کردم یا یه همچین چیزی
$شاید جیمین بدونه کجاست...میرم ازش بپرسم
به ساعتش نگاه کرد
$البته اگه خواب نباشه..صبح خیلی کسل بود چون روز قبلش انقدر با توپ بازی کرد که پا درد گرفت بردیمش دکتر گفت چیزی نیست اما نگرانشم
بخاطر یه پا درد ساده بردنش دکتر ولی من وقتی زخمام بخیه میخواست روش فلفل ریخت.. مطمئنم پاهام هم بخاطر لگد هاش شکسته..سعی کردم خونسرد باشم
-امیدوارم حالش بهتر بشه..
$تو چی کوکو؟ناخونات و پاهات درد نمیکنه؟
- نه پدر درد ندارم.
درد دارم..دارم میمیرم از گشنگی و تشنگی ناخونام ناخونام میسوزه پاهام از شدت درد گز گز میکنه از بس به کیسه بوکس مشت زدم که درد مچ دستام داره میکشتم
اینارو نمیتونستم بگم.. مطمئنم بعدش یه درد دیگه به دردام اضافه میکنه..
$خوبه..من رفتم
از اتاق خارج شد
(ده مین بعد)
ویو جونگکوک
سرم داشت گیج میرفت که در با ضرب باز شد چهره وحشتناک عصبیه جئون جلوم ظاهر شد
$کوکو به من دروغ گفتی...
-ن..نه م..من..من ه..هیچوقت..د..درو..غ نمی..گم
$چرا گفتی...جیمین میگه آخرین بار گردنبندمو تو گردن تو دیده......که دزدی هم میکنی نه؟
جیمین...دروغ گفته ؟رو دو زانو هام افتادم و با گریه گفتم
-به م..مسیح ق..سم من..من به هیچی دست هق نزدم
$زودتر از من برو اتاق سیاه کوکو...
داشت میرفت که بدو بدو رفتم سمتشو از لباسش گرفتم
-شما..شما منو با...بانداژ کرده ب..بودید عق م..من اصلا...اصلا جیمینو ندیدم
$پسر من دروغ نمیگه....تنبیهتو سخت تر ازین نکن جونگکوک..یک دقیقه وقت داری بری تو اتاق سیاه
ازش متنفرم..
پایان فلش بک
کامنت راجب فلش بک؟کدوم دیالوگاش براتون جذاب بود؟از کدوم حرصتون در اومد؟و...
ویو جونگکوک
از گشنگی پاهام بی حس شده بود اما میتونستم بعد تمرین غذا بخورم. به خودم انگیزه دادم و دوباره افتادم به جون کیسه بوکس
$کوکو پیشرفت کرده..از وقتی ناخوناتو کشیدم حالت جا اومده نه؟
لحظه ای سیخ شدم ولی بعد دوباره شروع کردم...دوباره یادم انداخت اشکام ریختن مهم نبود چون نمیفهمید گریه کردم..فکر میکرد عرق کردم یا یه همچین چیزی
$شاید جیمین بدونه کجاست...میرم ازش بپرسم
به ساعتش نگاه کرد
$البته اگه خواب نباشه..صبح خیلی کسل بود چون روز قبلش انقدر با توپ بازی کرد که پا درد گرفت بردیمش دکتر گفت چیزی نیست اما نگرانشم
بخاطر یه پا درد ساده بردنش دکتر ولی من وقتی زخمام بخیه میخواست روش فلفل ریخت.. مطمئنم پاهام هم بخاطر لگد هاش شکسته..سعی کردم خونسرد باشم
-امیدوارم حالش بهتر بشه..
$تو چی کوکو؟ناخونات و پاهات درد نمیکنه؟
- نه پدر درد ندارم.
درد دارم..دارم میمیرم از گشنگی و تشنگی ناخونام ناخونام میسوزه پاهام از شدت درد گز گز میکنه از بس به کیسه بوکس مشت زدم که درد مچ دستام داره میکشتم
اینارو نمیتونستم بگم.. مطمئنم بعدش یه درد دیگه به دردام اضافه میکنه..
$خوبه..من رفتم
از اتاق خارج شد
(ده مین بعد)
ویو جونگکوک
سرم داشت گیج میرفت که در با ضرب باز شد چهره وحشتناک عصبیه جئون جلوم ظاهر شد
$کوکو به من دروغ گفتی...
-ن..نه م..من..من ه..هیچوقت..د..درو..غ نمی..گم
$چرا گفتی...جیمین میگه آخرین بار گردنبندمو تو گردن تو دیده......که دزدی هم میکنی نه؟
جیمین...دروغ گفته ؟رو دو زانو هام افتادم و با گریه گفتم
-به م..مسیح ق..سم من..من به هیچی دست هق نزدم
$زودتر از من برو اتاق سیاه کوکو...
داشت میرفت که بدو بدو رفتم سمتشو از لباسش گرفتم
-شما..شما منو با...بانداژ کرده ب..بودید عق م..من اصلا...اصلا جیمینو ندیدم
$پسر من دروغ نمیگه....تنبیهتو سخت تر ازین نکن جونگکوک..یک دقیقه وقت داری بری تو اتاق سیاه
ازش متنفرم..
پایان فلش بک
کامنت راجب فلش بک؟کدوم دیالوگاش براتون جذاب بود؟از کدوم حرصتون در اومد؟و...
- ۶۱۲
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط