{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان عاشقانه ی زیبا و قشنگ مرا بغل کن - داستان عاشقانه

داستان عاشقانه ی زیبا و قشنگ مرا بغل کن - داستان عاشقانه ی زیبا و قشنگ مرا بغل کن
57
زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد، براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:مرا بغل کن.

زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.

شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»

زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.


DenaLive.ir
دیدگاه ها (۳)

شمع کوچک - شمع کوچک31در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بو...

ورژن انگلیسی عمو سبزی فروش:( با آهنگ خودش بخونید)!Uncle vege...

باز ما دو تومن شارژ کردیم و این ایرانسل شرو کردعاقا من نمیخو...

این نقاب ارامش وخرسندی که بر چهره نشانده ام درست مانند همان ...

#حکایت_قدیمی در گذشته های دور مهمانی سرزده و دیروقت به خانه ...

پارت ۴۵ — جایی دور از همهصبح هنوز کامل روشن نشده بود که کالس...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وهفتم | سفر به سئولصبح زود، لانا و جونگک...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۱

تک پارتی✨«فقط یک خواب بود»دو شب از رفتن همسرش گذشته بود.دو ش...

پارت هشتم — شایعهچند روز بعد، یورا و سوآ دوباره در بازار بود...

پارت هشتم — شایعهچند روز بعد، یورا و سوآ دوباره در بازار بود...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط