{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد...

سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد...
من استوار بودم و شاداب و تنومند!

نگاهی به قدوبالا و شاخه هایم انداخت،
دست نوازش بر تنم کشید،
خدایااا.... رویاهایم بااو محقق می شد !!
تبرش را در آورد ،
زد و زد... محکم و محکم تر…

به خودم میبالیدم، چون دیگر نمی خواستم
درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود.

میتوانستم قایقی باشم، و شاید هم چیز بهتری...

درد ضربه هایش بیشتر می شد و من
بی توجه...
به امید روزهای بهتر ...!


ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد،
شاید او تنومند تر بود،
شاید هم نه!
حداقل به نظر مرد تبر به دست آن درخت جنس بهتری داشت، که از من سیرشده و دیگر
جلوه ای برایش نداشتم،

مرا رها کرد با زخم هایم، واو را برد...

من نه دیگر درخت بودم،
نه تخته سیاه مدرسه، نه عصای پیرمردی
نه قایقی و نه .......
"' خشک شدم...""__
.
.
.

این رسم انسانهاست، قبل از آن که مطمئن شوند انتخاب میکنند،
با ضرباتشان طرف مقابل را می آزارند ...
او را به حال خود رهامیکنند !
وسراغ دیگری می روند
ای انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن!
تا مطمئن نشدی، احساس نریز...
دیگری زخمی می شود...
وخشک می شود"
دیدگاه ها (۷)

✦ اولین گناه ✦فصل شانزدهم: کسی که ماند---او را روی شانه‌ام ا...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑧من در سرزمینیکه تو را در آن نب...

پارت: 25 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نگاهِ زین برای یک ثانیه روی...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 11همون‌...

مرد بی رحم

پارت چهل‌ونهم | صدایی در تاریکیپارک لاراچند دقیقه‌ای بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط