{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#قرارداد_دوستانه

#قرارداد_دوستانه

ویو هانا :

دستم رو سمت کیفش دراز کردم و پاکت سیگار مشکی و طلایی رو از کیفش برداشتم .
که انگشت هام جعبه مخملی توی کیفش رو لمس کرد . آروم بیرون آوردمش و نگاهی بهش انداختم .

هانا. : این چیهههههه

سریع و محکم از جاش بلند شد که دوباره خودش رو روی کاناپه انداخت و آروم نالید .

هانا : کمرت درد گرفت ؟؟ آروم باش این چیه لیلی ؟؟؟؟(استرسی)

لیلی : گردنبنده بابا گردنبد ، گفتم چی پیدا کردی (با درد)

هانا : باشه، وای فک کردم چی هست.(استرسی)

سریع کیفم رو برداشتم و سمت در رفتم همین الانم دیرم شده بود ولی مگه چقدر با هم فاصله داشتیم ؟؟؟
فقط چند تا واحد .

خواستم کفشامو بپوشم که چشم هام به دسته گل لیلیوم سفیدی که بین کاغذ های سورمه ای پیچیده شده بود انداختم .

ناخوداگاه لبخندی روی لب هام نشست .

هانا : لیلی برای لیلی (زمزمه) .

ویو چند دقیقه بعد :

نامجون درو باز کرد . لبخند گرمی روی لب هاش نشسته بود و عینکش روی چشم هاش
چاره ش رو مردونه تر جلوه میداد .

سریع داخل خونه رفتم ‌.

هانا : نامجون شی نمیگی هوا سردههه این جانب سرما میخورمم؟؟

نامجون : ببخشید لیدی . (خنده)

دمپایی های ابری کوچولویی رو جلوی پاهام قرار داد و دستشو روی پام کشید .

نامجون : لیدی خیلی منتظر شدن پاهاشون خسته شده؟؟؟

پام رو به حالت اعتراض روی زمین کشیدم .

هانا : معلومه که شده .

دست هام رو به سینه زدم .

بغلم وایساد و یه دستشو پشت کمرم و یه دست دیگه شو زیر زانو هام گذاشت و از زمین بلندم کرد و سمت مبل برد .

نامجون :خسته نباشی (خنده)

هانا : خوبه جناب کیم راضیم ازت(خنده)
دیدگاه ها (۴)

#قرارداد_دوستانه ویو هانا : جلوی تلوزیون نشستم و به نامجون ن...

#قرارداد_دوستانه ویو لیلی : با اینکه از خونه اومده بودم بیرو...

#قرارداد_دوستانه ویو لیلی صبح : کوک درو باز کرد و داخل اتاق ...

#قرارداد_دوستانه ویو هانا : از برج خارج شدیم ، دست هام رو ت...

#قرارداد_دوستانه ویو هانا : دستش رو پشت پلک هاش کشید و اشک ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط