کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود،
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود،
و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور کودک را دید،
او را به داخل فروشگاه برد
و برایش لباس و کفش خرید و با مهربانی گفت: مواظب خودت باش.
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کــودک گفت: می دانسـتم با او نسـبتی داری
و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور کودک را دید،
او را به داخل فروشگاه برد
و برایش لباس و کفش خرید و با مهربانی گفت: مواظب خودت باش.
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کــودک گفت: می دانسـتم با او نسـبتی داری
- ۴۲۱
- ۳۰ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط