مابایا
¯\_مابایا_/¯
part_5
ارسلان:
نیم ساعته که منتظر دیانام ولی هنوز نرسیده دختره شلخته.
یه ماشین با سرعت جلوی پام ترمز کرد و دیانا ازش پایین پرید.
_یکم دیر شد
+یکم نیم ساعته منتظرم
_باش حالا بدو برم تو
با هم وارد شدیم به سمت اتاق مدیرت رفتیم.
تقی به در زدیم و بعد از شنیدن کلمه بفرماید وارد شدیم که محمد تا مارو دید گفت
×باز شما
_آومدیم بچه ها رو ببینیم دلمون تنگ شده براشون خو
+راست میگه قول میدیم زیاد طول نکشه.
÷باش بشینید تا بیارمشون.
با نیش باز روی مبل ها نشستیم و بعد از پنج دقیقه زمان که برای من ۵ساعت طول کشید بلاخره آومدن.
به سمت هلگا رفتم و تو بغلم کشیدمش خیلی دلم براش تنگ شده بود.
~سیلام بابالی
+سلام دختر قشنگم خوبی
~آله تو خفی.
+ترو دیدم خوب شدم.
لبخند شیرینی زد که دوباره بغلش کردم و از جام بلند شدم که چشمم به پسر بچه کوچلوی افتاد که تو بغل دیانا بود.
از بامزکی پسره لبخندی به لبام آومد که هلگا زیر گوشم گفت
~بابالی برام ماما آوردی
+هوم هم ماما هم یه داداش کچولو قرار گیرت بیاد.
دستاش رو بهم کوبید و گفت
~آخه جوننننن
لبخندی بهش زدم که دیانا نگاهی بهم کرد و بعد نگاهش رو به سمت هنگا گشوند و لبخند قشنگی زد واز جاش بلند شد و دست هلگا رو گرفت و با مهربونی گفت.
_سلام دختر خانوم خوشگل
~سیلام تو اوشگل تری
دیانا لبخندی به شیرین زبونی دخترم زود و دستش رو بوسید.
نگاهی بهم کرد و گفت.
_میشه بدی بغلش کنم.
+اره اره حتما
هلگا رو از بغلم بیرون کشید و به سمت مبل رفت تا راحت تر بهاش بازی کنه.
نگاهم رو از اونا گرفتم و به سمت دایان که با تعجب بهم نگاه میگرد دوختم
لبخندی بهش زدم و جلوی پاش زانو زدم.
∆تو قراره بابام بشی
بر خلاف هلگا خیلی خوب حرف میزد و هیچ کلمی رو اشتباه نمیگفت.
به باهوشیش لبخند زدم و گفتم
+فکر کنم
∆بلدی خر بشی.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم.
+ن بلد نیستم.
نگاهش رو ازم گرفت و رو به دیانا گفت.
∆مامان من این بابا رو نمیخام نمیتونه خر بشه
دیانا قهقهی زد و هلگا رو بغل کردو و به سمتمون آومد.
_میتونه مامان میتونه
ارسلان خر شو پسرم ببینه
با تعجب بهش نگاه کردم که اشاری کرد زود باش.
خم شدم که دیانا اول هلگا بعدم هم دایان رو روی کمرم گذاشت بچه ها وزنی نداشتن ولی خوب بازم حس خوبی نداشتم جلو محمد و پانیذ خانوم.
∆ن خوشم آومده خوب بلدی فقط انکار میکردی.
بچه رو ببین ها تو این سند کم حتا میدونه انکار یعنی چی.
دیانا هلگا و دایان رو از رو کمرم برداشت و من بلند شدم.
ادامه در پست بعد.....
part_5
ارسلان:
نیم ساعته که منتظر دیانام ولی هنوز نرسیده دختره شلخته.
یه ماشین با سرعت جلوی پام ترمز کرد و دیانا ازش پایین پرید.
_یکم دیر شد
+یکم نیم ساعته منتظرم
_باش حالا بدو برم تو
با هم وارد شدیم به سمت اتاق مدیرت رفتیم.
تقی به در زدیم و بعد از شنیدن کلمه بفرماید وارد شدیم که محمد تا مارو دید گفت
×باز شما
_آومدیم بچه ها رو ببینیم دلمون تنگ شده براشون خو
+راست میگه قول میدیم زیاد طول نکشه.
÷باش بشینید تا بیارمشون.
با نیش باز روی مبل ها نشستیم و بعد از پنج دقیقه زمان که برای من ۵ساعت طول کشید بلاخره آومدن.
به سمت هلگا رفتم و تو بغلم کشیدمش خیلی دلم براش تنگ شده بود.
~سیلام بابالی
+سلام دختر قشنگم خوبی
~آله تو خفی.
+ترو دیدم خوب شدم.
لبخند شیرینی زد که دوباره بغلش کردم و از جام بلند شدم که چشمم به پسر بچه کوچلوی افتاد که تو بغل دیانا بود.
از بامزکی پسره لبخندی به لبام آومد که هلگا زیر گوشم گفت
~بابالی برام ماما آوردی
+هوم هم ماما هم یه داداش کچولو قرار گیرت بیاد.
دستاش رو بهم کوبید و گفت
~آخه جوننننن
لبخندی بهش زدم که دیانا نگاهی بهم کرد و بعد نگاهش رو به سمت هنگا گشوند و لبخند قشنگی زد واز جاش بلند شد و دست هلگا رو گرفت و با مهربونی گفت.
_سلام دختر خانوم خوشگل
~سیلام تو اوشگل تری
دیانا لبخندی به شیرین زبونی دخترم زود و دستش رو بوسید.
نگاهی بهم کرد و گفت.
_میشه بدی بغلش کنم.
+اره اره حتما
هلگا رو از بغلم بیرون کشید و به سمت مبل رفت تا راحت تر بهاش بازی کنه.
نگاهم رو از اونا گرفتم و به سمت دایان که با تعجب بهم نگاه میگرد دوختم
لبخندی بهش زدم و جلوی پاش زانو زدم.
∆تو قراره بابام بشی
بر خلاف هلگا خیلی خوب حرف میزد و هیچ کلمی رو اشتباه نمیگفت.
به باهوشیش لبخند زدم و گفتم
+فکر کنم
∆بلدی خر بشی.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم.
+ن بلد نیستم.
نگاهش رو ازم گرفت و رو به دیانا گفت.
∆مامان من این بابا رو نمیخام نمیتونه خر بشه
دیانا قهقهی زد و هلگا رو بغل کردو و به سمتمون آومد.
_میتونه مامان میتونه
ارسلان خر شو پسرم ببینه
با تعجب بهش نگاه کردم که اشاری کرد زود باش.
خم شدم که دیانا اول هلگا بعدم هم دایان رو روی کمرم گذاشت بچه ها وزنی نداشتن ولی خوب بازم حس خوبی نداشتم جلو محمد و پانیذ خانوم.
∆ن خوشم آومده خوب بلدی فقط انکار میکردی.
بچه رو ببین ها تو این سند کم حتا میدونه انکار یعنی چی.
دیانا هلگا و دایان رو از رو کمرم برداشت و من بلند شدم.
ادامه در پست بعد.....
- ۴.۴k
- ۲۲ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط