{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مابایا

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯

part_5 ادامه پارت
ارسلان:
دیانا هلگا و دایان رو از رو کمرم برداشت و من بلند شدم.
÷خوب دیگه بچه ها بیاید بریم.
با نارحتی به رفتن بچه ها چشم دوختیم که محمد گفت.
×شما مگه میخواد ازدواج کنید
+بعله میخوایم ازدواج کنیم.
×جدی چه یهوی
_دیگه این جوری شد.
×خوشبخت بشید
+ممنون چند هفته دیگه میایم و بچه ها رو میبریم مشکلی که نیست.
×ن ولی مدارک ها رو یادتون نره و هم چنین سند ازدواج.
_بعله
دیگه ما رفع زحمت میکنیم.
×مراحمید.
+خدافظ
_فعلا
×به سلامت.
از پرورشگاه بیرون رفتیم و تصمیم گرفتیم پیاده به سمت کافه بریم.
پارت -۵
دیدگاه ها (۳)

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_6دیانا:به کافه رسیدیم‌ و یه چیزی سفار...

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_7ارسلان:نگاهی به دیانا کردم که کلافه ...

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_5ارسلان:نیم ساعته که منتظر دیانام ولی...

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_4دیانا:تو خواب ناز داشتم به سر میبردم...

پارت یازدهم باهم روی مبل نشستن که الکساندرا شروع کرد به حرف ...

پدر خوانده عاشق پارت 1

فرزند نفرین شده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط