شاعر هم می داند سارا نمی ماند

شاعر هم می داند سارا نمی ماند
سارا نبودی
چشم گریان را ببینی
آن قدر باریدم که
باران را ببینی

وَللَـه
که بی تو
شهر،
خود را
حبس می‌کرد
بهتر!
نبودی
بغضِ طهران را
ببینی

تهران مان،
طهران نشد
بهتر!
نبودی
این راهزن،
این راه بندان را
ببینی

بی‌بی
به چشمان تو دل خوش کرده
سارا!
کافی‌ست
عکس لای قرآن را ببینی

رفتی...
لَقد...
ماندم...
خَلَقنا....
فی کبد را
از بر شدم
تا رنج انسان را ببینی

بی‌بی
خودش می‌گفت:
سارا قسمت توست
بی‌بی
خودش می‌گفت:
فنجان را ببینی

از ترکه‌ها
بر پای سارا می‌نویسی
وقتی که
کابوس دبستان را ببینی

آن‌قدر
پشت پنجره ماندم که شاید
یک لحظه
این سوی خیابان را ببینی

راضی
به مرگت می‌شوی
مانند سارا
وقتی نخواهی
خان چوپان را ببینی

وقتی که دیدم
زود سرما می‌خوری،باز
تقویم را
بستم
زمستان را
نبینی
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳۹ — «سه روز»شب اول بعد از صدور حکم، یورا دوباره برای ب...

مادر با حجاب ولی دختر ... چرا...

سناریو ریندو

The Boy Who Stole Me From DeathPart 2سه روز گذشته بود.سه روز...

💗 قولی که شکستییک هفته گذشته بود.هفت روزی که ا.ت تلاش کرده ب...

سنجاب کوچولوی من، تولدت مبارک🤏🥹تولدت مبارک به پسری که someho...

صدای شلیک

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :خدا این طور خواسته؟ خد...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 10 | وقتی نبودنش فرق داشتصبح روز بعد، سوکجین ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط